یک از شمال برگشته ی گوش کیپ شده

پنج شنبه رفیق گفت: «پایه ای بریم شمال؟» درخت ها و گل هایِ باغچه ی ویلا شان چند وقتی بود همین جور به حالِ خودشان رها شده بودند و می خواست برود دستی به سر و رویِ شان بکشد و برگردد. جوابم مثبت بود، قرار شد بار و بندیلِ مان را جمع کنیم و پنج شنبه غروب بعدِ کلاس بزنیم به جاده و جمعه شب هم برگردیم.

تویِ راهِ رفت تویِ جاده گوشِ سمتِ راستِ بنده ی حقیر گرفت و کیپ شد، هر ژانگولر بازی که فکرتان برسد برایِ بهتر شدنش امتحان کردیم؛ از آدامس جویدن و یک لنگه پا راه رفتن و باز و بسته کردنِ محکمِ دهان و نفس عمیق کشیدن و حتی بادکنک باد کردن که هیچ کدام جواب ندادند.

پنج شنبه شب با درد خوابیدم، صبحِ جمعه اثری از درد نبود ولی گوشم همین طور کیپ شده باقی مانده بود، این شد که صلاتِ ظهرِ یک جمعه ی مرداد تویِ شهر دنبالِ درمانگاهی می گشتیم که باز باشد و دکتری داشته باشد که نسخه ای برایِ مان بپیچد.

جنابِ دکتر آمپول تجویز کردند و یک ورق قرص که درد را کمی تسکین بدهد و آب نبات سرد که بمکیم… آمپول را زدیم و چند ساعت بعدش کم کم راهِ گوشِ سمتِ راستِ مان باز شد. تمامِ راهِ برگشت تا خود تهران تند و تند آدامس جویدم به خیالِ این که این بار دیگر مشکلی نیست… رسیدیم تهران و این بار می بینم که گوش سمتِ چپم گرفته و کیپ شده است. دوباره رفتم دکتر و یک شربت ضد احتقان برایم تجویز کرد و امیدواری داد که تا فردا گرفتگی گوش ات برطرف می شود.  پشت بندش هم سکسکه ای گرفتم که شروع می کند، قطع می شود و دوباره شروع… یک بار گفتند نفست رو برای چند دقیقه توی سینه حبس کن سکسه ات بند میاد… امتحان کردیم و جواب نداد، بعد گفتند هفت بار پشتِ سرِ هم آب بخور… امتحان کردیم و جواب نداد، بعد یکی از رفقا گفت صاف بایست و بعد نود درجه خَم شو و تویِ همین حالت یک لیوان آب رو سر بکش، تا اینجایِ کار موقتا این روش جواب داده است.

ولی خودمانیم یک بار ما پایِ مان را از این تهران بیرون گذاشتیم ها؛ می بینید؟

Advertisements

زندگیِ خصوصی

رفیقِ تان وسوسه تان می کند که یکی دو روزی با هم از تهران بزنید بیرون و بروید یکی از مناطقِ ییلاقیِ اطراف و آب و هوایی عوض کنید. همان روز مرخصی می گیرید و طرف هایِ ظهر بدونِ هیچ برنامه ی مشخصی راه می افتید، عصر می رسید و یک گوشه ای اتراق می کنید. بعد تازه متوجه می شوید که رفیق تان شبِ قبل با همسر محترمه دعوایش شده و اصلا این برنامه را برایِ این ریخته که یکی دو شبی دور از خانه باشد و به هیچ کدام از اطرافیانش هم خبر نداده که کجا رفته و یک جوری همه را تویِ خماری گذاشته است.

این ها را هم خودش مستقیم به شما نمی گوید، خودتان از تلفن های پی در پی ای که بهش می شود و اس ام اس هایی که پشتِ سرِ هم برایش می رسد متوجه می شوید… هربار که تلفن اش زنگ می زند، می رود تویِ اتاق و در را پشتِ سرش می بندد و با آدمِ پشتِ خط که احتمالا همسر محترمه باشد کل کل می کند، شما هم صدایِ تلویزیون را تا آخرینِ حدِ ممکن بلند می کنید که یعنی من صدایِ تلفن صحبت کردنِ تو را نمی شنوم، ولی دستِ خودتان نیست که همه ی حرف ها، تهدیدهایی که نثار طرفِ مقابل می شود و خط و نشان هایی که برایِ هم می کشند را خیلی واضح و روشن می شنوید. هربار بعد از تمام شدنِ تلفن، رفیق تان با اعتماد به نفس کامل از اتاق بیرون می آید و با لبخندی پت و پهن رویِ صورتش به شما می گوید: «خانمم بود، خیلی بهت سلام رسوند.» یا «فلانی -اسم یکی از دوستانِ مشترک مان را می برد- بود، کنجکاو شده بفهمد ما دو تا کجا رفته ایم.» شما هم اصلا به رویش نمی آورید که داری دروغ می گویی، که کلِ ماجرا را فهمیده ام… می خندی، مزه می ریزی، خاطره تعریف می کنی ولی از یک جایی احساس می کنی همه چیزِ سفر دارد برایت تبدیل به کابوس می شود، فکر می کنی وسیله ای شده ای برای یک نفر که حالِ یکی دیگر را بگیرد و روحت هم از هیچ چیزِ ماجرا خبر نداشته است.

برمی گردی خانه و روزهایِ بعد برگشتن ات را صرفِ این می کنی که تک تکِ لحظه های سفرت را فراموش کنی… دو روز بعد تویِ خیابان راه می روی ولی هنوز آن قدر حالت گرفته است که با استشمامِ بویِ عطرِ رفیق ات هم دل آشوب می گیری.

در صفر کیلومتریِ سطحِ گُه

یک– از یک و نیم تویِ قطارِ تهران-خرم‏شهر نشسته‏ایم، حالا ساعت چهار عصر است و مهماندار بسته‏هایِ عصرانه‏مان را هم داده و خورده‏ایم، کتابی که می‏خواندم تمام شده و هیچ چیزِ خواندنیِ دیگری هم همراهِ خودم نیاورده‏ام و به گمانم هیچ اتفاقِ هیجان انگیزِ دیگری قرار نیست بیفتد. این زن و شوهرِ هم‏سفرمان عجیب ذهنم را مشغول کرده‏اند، از همان اول راه حتی یک کلمه با هم حرف نزدند، مرد روزنامه می‏خواند و زن جدول حل می‏کرد، بعد هم زن تک و تنها بساطِ ناهارش را جلویِ خودش گذاشت و شروع کرد به خوردن و حتی اشاره‏ای به مرد نکرد. تویِ همه‏ی این چند ساعت تنها باری که حرف زدند وقتی بود که مرد گفت: «خودکارت رو بده، می‏خوام جدول حل کنم…» و زن بدون آن‏که سرش را بلند کند جواب داد: «خودکار ندارم.» برخلافِ این دو تا، آن دو تا هم‏سفر دیگرم، زن و شوهرِ جوانی که آن‏طور که از صحبت‏هایِ مرد دستگیرم شد تازه ازدواج کرده‏اند، تمامِ مدت دارند جلویِ رویِ ما تویِ سر و کله‏ی هم می‏زنند یا تویِ گوش هم پچ پچ می‏کنند و هر و کره خنده‏شان به راه است. می‏گویم من حال و حوصله‏اش را ندارم، ایده‏اش را می‏دهم، شما بروید داستانِ این زن و شوهرها را بنویسید. دو تا زوج که تویِ قطار با هم همسفر شده‏اند؛ یکی میانسال و دیگری هم جوان. از این قصه‏هایی که آخرش بشود این‏طور نتیجه گرفت که این زن و شوهر میانسال و خسته آینده‏ی همان زن و شوهر جوان‏ اند.

دو– خوبی قطار –یا بدی‏اش؟- وقتی تنها باشی این است که مدام تکان تکان می‏خورد و تو فکر و خیال می‏بافی، با هر تکان فکرها و تصویرهایِ تازه‏ای جلویِ رویت رژه می‏روند… گذشته و حال و حتی آینده‏ای را که هنوز نیامده همه را مرور می‏کنی. بعد اگر درست وقتی داری زخم‏هایت را لیس می‏زنی بیرون ابری باشد و نم نم هم ببارد غمِ خوبی دارد. کیمیا می‏گفت: «باورت می‏شود یکبار بدونِ دلیل تویِ همین وضعیت من تویِ قطار زدم زیرِ گریه؟»

سه– فکر، فکر، فکر… تویِ این فکرها تبدیل می‏شوم به آدمی که نبوده‏ام، کارهایی می‏کنم که پیش از این جرات انجام دادنشان را نداشتم و جاهایی می‏روم که پیش از این نرفته بودم… با خودم فکر می‏کنم چرا این‏جا و آن‏جا را کم گذاشتم و اگر این کار و آن کار را کرده بودم شاید حالا همه چیز جورِ دیگری بود.

چهار– دلم می‏خواست تویِ یکی از همین ایستگاه‏های بین راه پیاده بشوم و بعد همین‏طور بدون هدف، بدونِ مقصد شروع کنم به رفتن و بعد تمامِ خاطره‏هایِ خوب و بد، تمامِ فکرها، تمام آن صحنه‏هایِ نیش‏داری که روح و روانِ هرکس را نابود می‏کنند، زخم می‏کنند و تو مدام از سوزش این زخم‏ها باید به خودت بپیچی، همه را گوشه‏ای بگذارم، فراموش کنم و بعد باز بی‏هدف فقط راه بروم.

پنج– من عمیقا احتیاج دارم با یک نفر حرف بزنم؛ یک نفر که بلد باشد امید بدهد، یک نفر که مطمئن‏ام کند روز‏هایِ خوبِ دیگری هم در راهند.

تحریر شده در تاریخ بیست و یکم بهمن، قطار تهران-خرمشهر

عنوان را از فرخنده حاجی‏زاده گرفته‏ام.

مسافر

وقتی مدام حرف می زنی یا می نویسی یک جایی احساس می کنی کلمه هایت دارند ته می کشند، لازم است هر از گاهی سکوت کنی و دنبالِ کلمه هایت بگردی و بگذاری کم کم به تو برگردند.

فردا دارم می روم یک گوشه ی این مرزِ پر گوهر، احتمالا یک هفته ای نیستم -هر چند قول نمی دهم وسوسه نشوم و از آنجا ننویسم- و انگار بهترین زمان است که انبانِ کلماتِ من، گیرم برایِ زمانِ کوتاهی درش بسته بماند و تجربه های آزاد کمی سکوت و سکون را هم به چشمِ خودش ببیند.