روز که برآمد…

شبِ قبلش با سردردِ بدی خوابیده بودم و هیچ نشده بود که اخبارِ مذاکرات را دنبال کنم؛ صبح ساعت هفت از خواب بیدار شدم و نیم ساعتِ بعدش تلویزیون را روشن کردم…

نادرِ سلطانپور؛ مجریِ خبرِ بی بی سی گفت: «خبر توافق اولیه اتمی، صدها نفر را در تهران برایِ ابراز شادمانی به خیابان ها آورد.»

تویِ آشپزخانه با یک لیوان چای در دست گریه ام گرفت، گریه کردم… گریه کردم… بعد با خودم فکر کردم: «چرا دارم گریه می کنم؟»

گریه ی شادی بود یا داشتم برای خودم گریه می کردم؟

Advertisements

ده دقیقه ی بعد

9

سرِ کار نرفته باشی؛ زنگ بزنی بهش که تو هم از محلِ کارِت مرخصی بگیر و بیا همون کافه ی قدیمی که حالا دستی هم به سر و رویِ دیوارهاش کشیده اند… ده دقیقه ی بعد بهت زنگ بزند که: «مرخصی گرفتم و دارم از شرکت راه می افتم.»

با هم بشینید رویِ همون میزِ سفید کنجِ دیوار، دونات و قهوه ی فرانسه بخورید و گپ بزنید، بهش بگی: «دلم برات تنگ شده بود…» طنینِ خنده هایِ بلندش تویِ کافه یِ خلوت بپیچد… تویِ راه برگشت بهت اس ام اس بده: «دلِ منم برات تنگ شده بود…» طنینِ خنده هایِ بلندت تویِ مترویِ شلوغ بپیچد.

دلخوشی هایِ کوچکِ این هفته

1- تویِ پارکِ نزدیکِ خانه می دوم.

2- « خاکستر گرم » شاندور مارائی رو می خونم.

3- ترمِ جدیدِ کلاسِ زبان رو ثبت نام می کنم.

4- بلیتِ کنسرتِ گروهِ « کماکان » رو می خرم.

5- با رفقا از کتابفروشیِ میدانِ قُبا کتاب می خریم.

6- شنا می کنم.

7- سه شنبه سانسِ آخرِ شبِ پردیس ملت « گذشته » اصغر فرهادی رو می بیدم.

8- مجله ی « 24 » رو ورق می زنم.

9- یک فید خوانِ تازه پیدا می کنم.

10- نمایشِ « مرد بالشی » محمد یعقوبی رو می بینم.

11- از اُفست فروشی هایِ انقلاب چند تا از کارهایِ اسماعیل فصیح را که ندارم می خرم.

12- با هم می ریم « ووشه » پیتزا می خوریم.

و …

از دور دست

همین صدایِ خنده هایِ پشتِ تلفن، همین پیام هایِ تبریک پشتِ سرِ هم، همین صدایِ بوقِ ماشین هایِ تویِ خیابان برایِ من یکی، برایِ ما که ناامید نشدیم و شعله ی اُمید را تویِ دلمان روشن نگه داشتیم کفایت می کند، همین.