سوپر اهواز

سوپر اهوازبچه که بودم هر روز اولِ صبح خاله دستم را می گرفت و می آمدیم اینجا خرید می کردیم. یک جایی بود شبیه این فروشگاه هایِ رفاه و شهروندِ امروزی… تعدادِ این جور فروشگاه ها تویِ شهرهایِ جنوبی و بخصوص محله هایی که کارمند هایِ شرکت نفت زندگی می کردند زیاد بود، اسمِ شان « استور شرکت نفت » بود – این یکی هم از همان ها الگو برداری شده بود -، همه چیز از شیر مرغ تا جانِ آدمیزاد حتی تویِ شان پیدا می شد و خرید کردن ازشان یک جوری تفاخر به حساب می آمد… بعد ها البته بساطِ شان کم کم برچیده شد و دیگر اثری ازشان باقی نماند.

این یکی یک جور هایی قلبِ تپنده ی محله بود و هر وقت اینجا سر می زدی از تمام اخبار و شایعات و اوضاع و احوال محله و آدم هایش باخبر می شدی؛ حس و حالِ خوبی داشت و یک بویِ عجیبِ آرامش بخشی تویِ تمام راهرو ها و قفسه ها و جنس هایش پراکنده بود که هنوز هم احساسش می کنم.

حالا دیگر از این فروشگاه و حس و حالِ خوبش هیچ خبری نیست و این کاشی هایِ بنفش پشتِ یک مشتِ آگهی تبلیغاتی و تراکتِ انتخاباتی از ریخت افتاده اند و از پشتِ میله هایِ فلزیِ جلویِ در ورودی هم که نگاه کنید چیزی جز گرد و غبار و تاریکی و آشغال هایی که رویِ هم تلنبار شده اند نصیب تان نمی شود و انگار این هم مثلِ هر چیزِ قدیمی دیگری، این روز ها فقط به کارِ خاطره بازی و آه کشیدن می آید، همین …

پی نوشت: عکس را از صفحه اهواز توی فیس بوک برداشته ام.

Advertisements

در جستجوی زمان و مکان از دست رفته

تهران دیروز دنیای کودکی و جوانی من بود. شمیران و محله‌های فریبنده‌اش، شب‌های جادویی و تب و تاب‌های عاشقانه‌اش، عطرهای خواب آور خیابان هاش، نور‌ها و رنگ‌های سکرآور و دنیای امن و شیرین کوچه پس کوچه هاش، بدجنسی‌ها، ترس‌ها و غصه هاش، همگی بازتاب دنیای درونی من بودند. شکی نیست که تهران دیروز جمع و جور و گرم و نرم بود. اما در جوار آن «تهران مخوف» هم وجود داشت که با من و خانه امن و آرام شمیران فرسنگ‌ها فاصله داشت. تهران آن وقت‌ها زمان کشف دنیای فرنگ و شگفتی‌های جهان مدرن و پدیده‌های حیرت آور غربی بود.
سینما‌ها، فیلم‌های آمریکایی، کافه‌های نیمه اروپایی، کفاشی باتا، مغازه پچلا، ترجمه رمان‌های فرانسوی، همه اتفاقی تازه و بدیع به شمار می‌رفت. و کشف این دنیا مصادف با زمان جوانی من بود که واقعیت کیف آور آن را صد چندان می‌کرد. فروشگاه فردوسی تازه افتتاح شده بود. دو طبقه بیشتر نبود. از طبقه هم سطح با پله کانی برقی به بالا می‌رفتیم. و در آنجا کافه کوچکی بود – کافه آلمانی – که سوسیس و سیب زمینی می‌داد.
بالا رفتن از این پله برقی به منزله صعود به دنیایی دیگر بود – دنیای سحرآمیز غرب. و آن سالاد سیب زمینی مزه‌ای داشت که نمی‌توان طعم آن را دوباره چشید و یا خوشبختی نشستن در آن کافه را دوباره تجربه کرد. من بیست و پنج سال است که در پاریس زندگی می‌کنم و بیشتر شهرهای اروپا را گشته‌ام. اما هیچ کافه‌ای برایم جذابیت کافه نادری را نداشته است. کوچه‌های سنگفرش رم یا فلورانس دلم را ربوده است اما پرسه زدن در خیابان لاله زار و استانبول چیزی دیگری بود. یا صد بار رفتن و برگشتن از خیابان سعدآباد و خیره شدن به پسرهای تازه بالغ چشم خمار و ایستادن جلوی بستنی فروشی ویلا و مردن و زنده شدن از خوشی. هر بار که به تهران بر می‌گردم به دنبال زمان از دست رفته و مکان‌های گم شده می‌گردم و می‌بینم که از دنیای آن وقت‌ها، جز تکه پارهایی مجروح و مخدوش چیزی باقی نمانده است.
مثل ته مانده زیبایی زنی پیر، که لابلای چروک‌ها ی صورت شکسته‌اش، همچنان، باقی مانده است. چندی پیش، با دو تا از دوستان قدیم، دو تا از گل‌های شیراز (با اشاره به داستان گل‌های شیراز در کتاب دو دنیا)، که بعد از سال‌ها اقامت در خارج به تهران بازگشته بودند، هیجان زده و دلتنگ، به کافه نادری رفتیم. از در که وارد شدیم خشکمان زد. چشم‌هایمان به دنبال باغ کافه نادری و آبگیر بزرگی که در وسط آن قرار داشت، می‌گشت، به دنبال پیست رقص و دسته ارکس‌تر و خانواده‌های خوشبخت و رفت و آمد‌ها. به دنبال آن روز‌ها. سالنی دیدیم خلوت و بی‌روح. بیرون از آن حیاطی زشت با چند درخت خشک قرار داشت و حوضی خالی از آب، پر از سطل‌های آشغال و اجناس درب و داغون.
پشت یکی دو میز مردانی افسرده سرگرم خوردن بودند و پیشخدمتی غمگین تکیه به دیوار داده بود و به جایی دور در فضا نگاه می‌کرد. سری به خیابان لاله زار و سینما متروپل زدیم و جز مغازه‌های سیم و لامپ فروشی و الکتریک چیزی ندیدیم. پشیمان از آمدن به خانه برگشتیم و فهمیدیم که از گل‌های شیراز هم جز خاطره‌ای به جای نمانده است. این از تهران امروز. با این همه، از این تهرانِ کج و کوله و شلوغ و دودآلود نمی‌توان گذشت. نمی‌توان فراموشش کرد و به سویش بر نگشت.

از مصاحبه با گلی ترقی در ناکجا [اینجا].

کافه طهران

تصمیم گرفتیم برایِ یکی از رفقا تولد بگیریم و غافلگیرش کنیم، قرار شد به بهانه ی خریدِ کتاب بکشانیمش انقلاب و بعد با رفقایِ دیگر تویِ کافه هنر دورِ هم جمع بشویم. صبحِ روزِ تولد رفیقِ گرامی گفت حال و حوصله ی انقلاب را ندارد و بهتر است برایِ کتاب خریدن راهی کریمخان و کتابفروشیِ چشمه بشویم… چاره ی دیگری نبود، قرار شد من از شیرینی فروشیِ نوبل کیک بگیرم و بعد تویِ کافه طهران -که دو سه سالی است به جایِ کتابفروشیِ نشر نی تویِ کریمخان جا خوش کرده- تولد بگیریم و رفیقِ مان را آن جا غافلگیر کنیم.

شما تصور کنید من با یک جعبه کیک وارد کافه شده ام و می خواهم بروم طبقه ی بالا تا رفقایِ دیگر یک جوری آن دوست تازه متولد شده مان را از کتابفروشی چشمه بکشانند تویِ کافه طهران، آقایِ صاحبِ کافه مشغولِ صحبت کردن با تلفن بودند و به من اشاره کردند که همان پایین بمانم، سوال کردند: «شما از قبل برایِ تولد میز رزرو کرده اید؟» جواب دادم: «نه! میزی رزرو نکرده ایم.» نگاه کردم به میزهایِ خالی طبقه ی پایین و طبقه ی بالا که هیچ بنی بشری اشغال شان نکرده بود و همه خالیِ خالی بودند.

آقایِ صاحبِ کافه دوباره مشغولِ صحبت کردن شان با تلفن شدند، بحث شان درباره ی یک مبلغی پول بود… چند لحظه ای ایستادم، بعد دیدم اگر همین طور بخواهم منتظر بمانم هر لحظه امکان دارد بچه ها از راه برسند و برنامه ی غافلگیر کردنِ رفیق مان کاملا از دست برود، این است که از پله ها بالا رفتم و رویِ یکی از میزهایِ طبقه ی بالا نشستم… آقایِ صاحبِ کافه پشتِ سرم بالا آمدند و شروع کردند به توضیح دادن که شما باید از قبل هماهنگ می کردید و لطف کنید حالا که همین طور بدونِ هماهنگی برای گرفتنِ تولد آمده اید سر و صدا، شلوغی، دست، سوت، جیغ و حرکات موزون نداشته باشید و من هم در جوابش گفتم که اولا تولدِ شلوغی نیست و چهار نفر بیشتر نیستیم و فقط می خواهیم یک ساعتی دورِ هم جمع بشویم و خوش بگذرانیم و مطمئن باشید که اثری از شلوغی و سر و صدایِ زیاد نخواهد بود.

رفقا آمدند و دور هم نشستیم و رفیقِ مان را غافلگیر کردیم و تولدِش را تبریک گفتیم و شمعِ کیکِ رویِ میز را روشن کردیم و سعی کردیم همه چیز را تا حد امکان ساکت و بدون سر و صدا برگزار کنیم… بعد نوبتِ به انتخابِ سفارش رسید، سه تا چای پنج هزار تومانی و یک آب پرتقال شش هزار تومانی انتخاب شد، رفتم طبقه ی پایین و سفارش ها را به آقایِ صاحبِ کافه گفتم، با لحنِ خیلی بدی جواب دادند: «اومدید اینجا یک تولد بگیرید بعد سه تا چای و یک آب پرتقال سفارش می دید؟» گفتم: «مگر برایِ تولد باید چیزِ خاصی سفارش بدهیم؟» جواب دادند: «برایِ من صرف نمی کنه، کل سفارش شما بیست هزار تومن می شه، در حالی که من برایِ تولد زیرِ چهل هزار تومن سفارش نمی گیرم!» این یکی را دیگر نشنیده بودم… جواب دادم: «باشه، اجازه بدید برم طبقه ی بالا و از بچه ها بخوام چیز دیگه ای سفارش بدهند.» رفتم طبقه ی بالا و گفتم بچه ها وسایل تون رو جمع کنید بریم همون کافه هنر و برایشان توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده است، بعد یادم آمد که این اواخر هربار از کنارِ این کافه رد شده ام از خودم پرسیده ام که چرا این کافه با وجود این که تویِ محیط پر رفت و آمدِ کریمخان و کنارِ دو تا کتابفروشیِ نشر چشمه و نشر رود قرار گرفته این قدر خلوت و بی رونق است…

نیم ساعت بعدش تویِ کافه هنر نشسته بودیم و سفارش مان را داده بودیم و کیک مان را بریده بودیم و مشغول حرف زدن بودیم و نه کسی بهمان امر و نهی کرده بود، نه پرسیده بود که برایِ چه آمده اید و نه حتی گفته بود که چه چیزی باید سفارش بدهید… داشتم فکر می کردم دفعه ی بعد که از کنار این کافه طهران رد بشوم جایِ خالیِ کتابفروشیِ نشر نی و آن فروشنده ی خوش اخلاق اش که هربار می رفتی اول از زیرِ عینک نگاه ات می کرد و بعد چند تایی کتابِ تازه و دندان گیر برایِ خواندن جلویت ردیف می کرد حتما بیشتر از تمامِ دفعه هایِ قبل خودنمایی می کند…

شهرِ گم شده

درد این‏ جاست که انگار این شهر هیچ جایِ دیگری برای گم شدن، برای فرار کردن ندارد. حالا دیگر همه جای این شهر تو را یادِ چیزهایِ دیگری می اندازد.

شهری که بود

اهواز دیگر اهوازِ سابق نیست، خسته است، نشسته زیرِ تلی از گرد و خاک و غبار… کارون هم بیشتر شبیه خاطره‏ ای است از رودخانه‏ ای که بود، رودخانه‏ ی آبی رنگی که حالا رنگِ گِل است و آن‏چنان بویِ فاضلابی از آن بلند می‏ شود که هیچ‏کس را به صرافتِ این نمی‏ اندازد که دستی در آن فرو ببرد.
دیروز کنارِ رودخانه نشسته بودیم، فقط ما بودیم و نه هیچ موجودِ دیگری… هرقدر نگاه می‏ کردم خاک بود و سیاهی و تاریکی. نه منظره‏ ای که بعدها به یاد بیاوری ‏اش، نه روشنایی، نه جنبنده‏ ای، سکوت بود و غروبِ دلگیرِ کارون.