نمایشی کوتاه روی پله برقیِ سینما آزادی

دختر و پسرِ جوانی دست در دستِ هم رویِ پله برقی سینما آزادی ایستاده اند.

پسر: چرا این مانتو رو پوشیدی؟ آستینش کوتاهه. شالت رو هم بکش جلوتر…

دختر [با صدایی کمی بلندتر از حد معمول]: به من گیر نده.

پسر: آروم تر، آروم تر…

دختر: صد بار، هزار بار بهت گفتم من عوض نمیشم، اگر من رو می خوای من این جوری هستم، باید این جوری من رو قبول کنی.

پسر: من که چیزی نگفتم!

دختر: چیزی نگفتی؟

دختر و پسر جلویی بر می گردند و نگاه شان می کنند.

پسر [با کمی پرخاش]: چیه؟ چی رو دارید نگاه می کنید؟

دختر [صورت پسر را به سمتِ خودش می گرداند]: گوش کن… گوش کن… تو برو خودتُ عوض کن، برو فکرتُ عوض کن، برو اعتقادت گهتُ عوض کن…

بیرون از سینما رعد و برق می زند، صاعقه ای از سقفِ سالن رد می شود و با سرِ پسر برخورد می کند، سر تا پایِ پسر، از نوکِ انگشتانِ پا تا محتویاتِ داخلِ مغزِ سر در اثرِ این اتفاقِ کاملا ناگهانی تغییر می کند و عوض می شود، پسر کاملا متحول شده و دختر به خاطرِ این تحول لبخندی به لب دارد، دست هم را می گیرند و شاد و خوشحال از صحنه بیرون می روند.

[پرده کشیده می شود.]

Advertisements

عریان کُندم هر صبحدمی

هیچ وقت جز او درباره‏ی هیچ مردِ مشخصی خیال‏پردازی نکرده بود، سین دو ترم تویِ دانشگاه‏شان درس می‏داد، استادِ پروازی بود، همان وقت مشغولِ ترجمه‏ی کتابی بود و نگار هم گفته بود دوست دارد که همکارش باشد و به همین راحتی همکارش شده بود. کم کم دیگر فقط استاد و شاگرد نبودند، سین از بیماری زنش حرف می‏زد و این‏که بدونِ کمک پرستار دیگر از عهده‏ی نگهداری‏اش برنمی‏آید و نگار از کتاب‏هایی که خوانده بود یا می‏خواست بخواند برایِ استاد حرف می‏زد، کم کم فهمیدند که هردویشان رمان‏هایِ اسماعیل فصیح و جلال آریان را دوست دارند. تا روزهایِ آخرِ بودنِ سین در دانشگاه‏شان همه چیز رویِ روالِ عادیِ خودش پیش می‏رفت، روزهایِ آخر سین مدام از جایِ خالیِ یک زن در زندگی‏اش برایِ نگار حرف می‏زد. روزِ آخر وقتِ خداحافظی، وقتی سین دیگر قرار نبود از ترم بعد استادِ مهمانِ دانشگاه‏شان باشد، سین خم شد و گونه‏ی نگار را بوسید، نگار ‏نفهمید این بوسه صرفا یک بوسه‏ی خداحافظی معمولی بود یا معنایِ دیگری داشت، فقط تا مدت‏ها به آن لحظه، به آن لحظه‏ی تماسِ لب‏هایِ سین با پوستِ صورتِ خودش فکر می‏کرد.

بعدتر چند باری به هم ایمیل زدند، سین چند باری برایش کتابی فرستاد و حتی خبر داد برایِ کتابی که با هم ترجمه کرده بودند ناشری پیدا شده و قرار است کتاب چاپ بشود. از یک جایی به بعد نگار کمتر و کمتر جوابِ ایمیل‏هایش را داد، از تلفن هم بدش می‏آمد چون هیچ‏وقت نمی‏توانست واکنش ‏های طرفِ مقابل‏اش را ببیند و همیشه باید به حدس و گمان متوسل می‏شد و این اذیت‏ش می‏کرد و بعد تقریبا دیگر خبری از هم نداشتند.

حالا درست جلویِ در اتاقِ سین تویِ دانشگاه ایستاده بود، اگهی ترحیمِ زنِ سین را رویِ شیشه‏یِ در ورودیِ دانشکده دیده بود و از منشیِ گروه شنیده بود که سین ده روزی است که کلاس‏ها را تعطیل کرده و دانشگاه نیامده است و دانشجوهایِ در حال آمد و رفت تویِ راهروها بهش گفتند که قرار است از امروز دوباره کلاس‏ها تشکیل بشوند و شاید اگر منتظر بماند بتواند حوالی ظهر سین را ببیند. از تویِ یکی از کلاس‏ها صندلی پیدا کرد، کنارِ در اتاقِ سین رویِ صندلی نشست، سرش را رویِ دسته‏ی صندلی گذاشت و شروع کرد به فکر و خیال درباره‏ی عکس‏العمل سین وقتی بعد از این همه وقت همدیگر را می‏دیدند.

صدایِ انداختنِ کلید تویِ سوراخِ قفل در را که شنید سرش را بلند کرد، خیلی شکسته‏تر از چیزی شده بود که تویِ ذهن‏اش مانده بود. نگاهِ سین فقط بهت بود و او هم فقط این را شنید:

«نگار، نگار، نگار؟»

پنجره‏هایِ بزرگِ اتاقِ سین آفتاب را تا وسطِ اتاق آورده بودند، تویِ اتاق سین دستش را گرفت، در پشتِ سرشان بسته شد، نفسِ سین را رویِ صورتش احساس کرد، دستِ کشید رویِ ریش‏هایِ چند روزه‏ی صورتِ سین، روسریِ نگار از سرش افتاد، دیگر نخواست به چیزی فکر کند.

پی نوشت: طرحی برایِ داستانی که شاید نوشته شود.

آژیر کشان

وقتی صدایِ آژیرِ خطر بلند می شد، دفترچه حسابِ بانکی اش را برمی داشت و به سرعت به سمتِ بانک می رفت تا قبل از بمبارانِ بانک پول هایش را از حساب بیرون بیاورد. هر بار قبل از رسیدن به بانک می فهمید کجا را زده اند و به خانه برمی گشت. یک بار پیش از آن که به بانک برسد، فهمید اطرافِ بانک را زده اند و همان جا به خیالِ این که پول هایِ پس اندازش دود شده اند و به هوا رفته اند سکته ی کامل را زد.