شما هم ما را به گذشته می برید خانم خامنه…

شماره ی نوروزی مجله ی فیلم این ده دوازده سالِ گذشته تقریبا یک روندِ همیشگی و قابلِ پیش بینی داشته است، یعنی وقتی مجله را از رویِ دکه برمی داری دقیقا می دانی که علاوه بر صفحاتِ اصلیِ مجله با چه مطالبِ دیگری روبرو می شوی. بهاریه از نام هایی که هر چند سال یک بار یکی دو تا اسم ازشان کم می شود و یکی دو تا اسمِ دیگر بهشان اضافه می شود، ایستگاه نوروز که فعالیت هایِ چهره هایِ سینمایی در طولِ سال را بررسی می کند، چهره ها که درباره ی چهره هایی است که در طولِ سال به هر دلیل کارِ شان مورد توجه قرار گرفته و صفحاتِ سایۀ خیال که معمولا برایِ شماره ی نوروز پرونده ای را درباره ی یک کمدین کار می کنند.

شماره ی نوروزیِ امسال مجله یک گافِ اساسی دارد، یادشان رفته تیترهایِ اصلی را رویِ جلد مجله جایگزینِ تیترهایی کنند که طراح برایِ نمونه انتخاب کرده و به قولِ خودشان شانس آورده اند که تیترهایِ ابداعیِ طراح زیاد هم یآجوج و مآجوج نیست که خیلی مایه ی آبروریزی شود.

اما غافلگیریِ اصلیِ این شماره ی مجله گفت و گوی باران کوثری و نگار جواهریان به عنوانِ دو بازیگر که کودکیِ شان را در دهه ی شصت گذرانده اند با گیتی خامنه مجری برنامه هایِ کودک تلویزیون در دهه ی 60 و اوایلِ دهه ی 70 است که پس از مدت ها اقامت در آمریکا به ایران برگشته تا احتمالا باز هم برایِ کودکان کار کند و این بار به عنوان طراح و برنامه ساز با تیترِ مرا به گذشته ها می برید…

گیتی خامنه برایِ ما، برایِ نسلِ من که کودکی اش در دهه ی شصت پایِ جعبه ی جادو گذشته  یک خاطره ی زنده است، شبیه یک شیِ با ارزش که ممکن است گوشه ی کشویِ میزمان نگه داشته ایم و هر از گاهی نگاهی بهش می اندازیم تا از بودن اش مطمئن بشویم. شاید خیلی چیزهایی که از کودکیِ مان یک گوشه ی ذهنِ مان چپانده ایم، خیلی وقت ها به کار نیایند اما فکر کردن به این یکی هنوز من را آرام می کند. اجزایِ چهره، تنِ صدا و لحنِ حرف زدنِ گیتی خامنه هنوز بعد از این همه مدت در ذهنِ من یکی خیلی خوب باقی مانده، شما را نمی دانم.

از بین مجری های هم دوره ی گیتی خامنه، الهه رضایی در شبکه اول و مریم افشار در شبکه دوم تویِ خاطرم مانده ولی تاثیرِ هیچ کدام احتمالا به اندازه ی این یکی نبوده است. شاید به این خاطر که گیتی خامنه از یک جایی به بعد دیگر اجرا را ادامه نداد یا شاید به این خاطر که آن دوران هنوز خاله ها و عموهایِ امروزی به برنامه هایِ کودک تلویزیون حمله نکرده بودند و وقتی آن تیتراژ رنگ و رو رفته ی شروع برنامه با آن پس زمینه ی قرمز را می دیدی، مجریِ برنامه توی یک دکور به شدت ساده فقط با تو حرف می زد و همین ساده حرف زدن و جدی گرفتن تو وقتی مثلا می گفت: «آقا کوچولو چرا این قدر اومدی جلویِ تلویزیون؟ یک خورده برو عقب تر…» جوری بود که تو باورش می کردی و به تو اطمینان می داد.

مصاحبه را که می خواندم با خودم فکر می کردم انگار کودکی ما که تویِ دهه ی شصت گذشت با خودش اکسیرِ جادویی داشت که هنوز تاثیرش این طور عمیق باقی مانده است. نمی دانم واقعا این طور بود یا حالا که دارم به گذشته ای فکر می کنم که دیگر گذشته و عدم قطعیت و نامعلومی آینده را ندارد که باعث شود درباره اش نگران باشی، این طور احساساتی و نوستالژیک قضاوت می کنم و حکم صادر می کنم.

چه کنیم که ما  از یک دوران عجیب و غریب می آییم، از دهه ی جادویی شصت که فکر کنم هنوز جا دارد که درباره اش حرف بزنیم و بنویسیم.

چه جشنواره ای داشتیم!

1. ما که امسال جشنواره نرفتیم، به جایِ جشنواره توی خانه گزارش های روزانه ی محسن آزرم از فیلم ها را می خواندیم. البته هنوز فردا مانده، خدا را چه دیدید شاید فردا شال و کلاه کردیم و رفتیم.

2. جوایز جشنواره هم که امشب تقسیم شد و حاتمی کیا جایزه ی بهترین کارگردانی را گرفت. جایزه ای که از قبل هم قابل حدس زدن بود، به قولِ خودش: «وزنِ این جایزه به اندازه ی پنج سال بود.»

3. ظاهرا تعدادی از خبرنگاران نتوانسته اند برایِ پوشش مراسم اختتامیه وارد سالن بشوند و در سالن انتظار برج میلاد به نشانه ی اعتراض تجمع کرده اند.

4. بعد از جشنواره قرار است به رنگ ارغوانِ ابراهیم حاتمی کیا و عیار 14 پرویز شهبازی اکران بشوند، عیار 14 که یکی از بازمانده های جشنواره ی سال گذشته است و تجربه ی متفاوت تری نسبت به نفس عمیق، ساخته ی قبلی شهبازی است. به رنگ ارغوان هم که نزدیک پنج سال منتظر اکران بوده است، نمی دانم می شود به اکران عمومی فیلم دلخوش کرد یا نه؟

5. یک نکته ی بی ربط این که قسمتِ اول سیزنِ آخر لاست امروز بیرون آمد. اگر دقت کنید صحنه ای که سعید توی هواپیما نشسته و پاسپورتش را باز می کند، پاسپورت ایرانی است و عنوان ج.ا را دارد. معلوم نیست سوتی داده اند یا پاسپورت عراقی پیدا نکرده اند.

آره؟

دیشب مجری خبرِ شبانگاهی شبکه سه با لحنِ حماسیِ مخصوص به تلویزیونی ها داشت اخبار را می خواند و خبر بعدی گزارشی بود درباره ی شانزده آذر: «ماهیت حقیقی شانزده آذر، وقتی رژیمِ شاه سه آذرِ اهورایی را در پایِ نیکسونِ آمریکایی قربانی کرد…»

یک لحظه بی اختیار زل زدم به چشم هایش وقتی این خبر را می خواند. با خودم فکر کردم همین الان توی ذهنش چه می گذرد؟ چرا ما و این ها این قدر از هم فاصله داریم که دیگر حتی دو کلمه حرفِ حساب هم نمی توانیم با هم بزنیم؟ صحنه ی قتلِ ندا یا چهره ی سهراب جلوی چشم هایش رژه نمی رود؟ فکر می کند اصلا به این که این ها به پایِ چه چیزی قربانی شدند، اصلا به چه فکر می کند؟

دماغ ضرب در سه

برداشتن یک دختر و پسرِ جوون رو که تازه با هم ازدواج کردن آوردن توی یک برنامه ی تلویزیونی، بعد وسطِ سوال هایِ تهوع آوری مثلِ «نقشِ صداقت تویِ زندگی تون چیه؟» یا «مهریه چه تاثیری تویِ زندگی داره؟» مجری برنامه یک دفعه می پرسه: «خانوم اخلاق بهتره یا قیافه؟ مثلا اگه شوهرتون دماغ اش سه برابر الان بود باز هم انتخابش می کردید؟»

بعد هم آن چنان لبخندی میزنه و آن چنان نگاهِ فاتحانه ای به دوربین می اندازه که یعنی بامزه ترین و بهترین سوال ممکن رو پرسیدم و البته قیافه ی آقا هم موقعِ جواب دادنِ خانم دیدنی بود. تا نیم ساعت داشتم شماره ی روابط عمومی رو می گرفتم که چهار تا کلمه ی درست و حسابی نثار اون مجری کنم ولی فقط صدای بوق اشغال می آمد.

نتیجه گیری کلیشه ای اخلاقی: برنامه های صدا و سیما با این مجری های لوس با این دکورهای جلف با این همه بی سلیقگی و عوام فریبی فقط و فقط به کار ساییدن روح و روان می آید، فرهنگ سازی پیشکش…

برفتم بر درِ شمس العماره

یک- شمس العماره بد موقعی شروع شد، درست زمانی که مردم حال و حوصله ی شنیدن یک داستان و خندیدن را نداشتند و وقتی تازه داشت راه می افتاد و موتور داستان گرم می شد و روابطِ  بینِ شخصیت ها مشخص می شد خورد به ماهِ رمضان و پخش اش یک ماهی تعطیل شد.

دو- شمس العماره در ادامه ی دو تجربه ی نه چندانِ موفقِ سامان مقدم در تلویزیون یعنی همراز و پریدخت و بعد از مشکلاتی که برای آخرینِ کارِ سینمایی اش یعنی صد سال به این سال ها که مقدم روی آن حسابِ ویژه ای باز کرده بود پیش آمد، در فضایِ بسته ی تلویزیون اتفاقی است که دیدنش کمی باعثِ تعجب می شود.

سه- عده ای می گویند که شمس العماره شباهتِ زیادی به دایی جان ناپلئون دارد و احتمال سازندگانِ سریال هم دوست دارند که به نوعی یاد و خاطره ی دایی جان ناپلئون را زنده کنند یا حداقل گوشه ی چشمی به آن داشته باشند. به نظرِ من جز شخصیت مش رحمت- فرهاد آییش- که به نوعی ادایِ دین به مش قاسم دایی جان ناپلئون و مرحوم فنی زاده است و شخصیت عمو هرمز که با آن زبان شیرینی که دارد شخصیت اسدا… میرزا را به یاد می آورد، حداقل در طرح کلی داستان هیچ شباهتی بین این دو سریال وجود ندارد.

هانیه توسلی در نمایی از شمس العماره

چهار- ریتم کلی شمس العماره کند است، داستان از فضایِ عمارت بیرون نمی رود و همین ممکن است کار را برایِ بیننده در ادامه کمی خسته کننده باشد- تازه بیست و شش قسمت از کار پخش شده و ظاهرا کل کار هفتاد قسمت است و ضبطِ سریال ادامه دارد- اما برگِ برنده ی گروه نویسندگانِ سریال تعداد زیادِ شخصیت هایی است که برای کار طراحی شده، چه شخصیت هایِ ثابت و چه شخصیت هایی که به عنوانِ مهمان وارد داستان می شوند.

پنج- آن طور که از گفته ها می آید ظاهرا نویسنده ها کار را سکانس به سکانس می نویسند و همین باعث تک افتادگی بعضی سکانس ها شده، یعنی گاهی اوقات با وجودی که همه ی داستان در یک عمارت اتفاق می افتد و بالطبع شخصیت ها باید از حالِ هم باخبر باشند، بین یک سکانس و سکانس های قبل و بعدش هیچ ارتباطی وجود ندارد.

شش- بین گروه بازیگران پر تعداد شمس العماره، رویا تیموریان نقشی را بازی می کند که تا به حال شبیه اش را در تلویزیون ندیده بودیم و بین بازی هایِ سینمایی تیموریان هم شاید نزدیک ترین نقش به این یکی نقشی باشد که در کافه ستاره خودِ سامان مقدم بازی کرد. مسعود رایگان نقشی را بازی کرده که احتیاج به هوش، تیزبینی و ذکاوت خاصی داشته که در چهره رایگان و بازی اش وجود دارد. بازی مرجانه گلچین آدم را به فکر وامی دارد که چرا بعضی بازیگرهای ما این قدر دیر یادشان می آید که توانایی های دیگری دارند؟ چرا هیچ کس پیدا نمی شود که زودتر توانایی هایشان را کشف کند؟ و واقعا این همان دختر مظلوم ملودرام هایِ تلویزیونی دهه شصت و هفتاد است که حالا در قالبِ یک زن سرایدار ساده ولی زرنگ این طور تماشاگر را به خنده می اندازد؟

هفت- در یک کلام به نظرم شمس العماره آن طور که باید دیده نشده است. نه فقط شمس العماره که سریال هایِ دیگری مثلِ مسافران و در چشم باد هم به همین سرنوشت دچار شده اند.

+ عکس های بابک برزویه از شمس العماره

شمس العماره/ شنبه تا سه شنبه/ شبکه دو/ ساعت نه و نیم شب و تکرار روز بعد ساعت دو بعدازظهر

Lucy the Southern Rainbow

بین کارتون هایی که دوره ی کودکی ما از تلویزیون پخش می شد، خانواده ی دکتر ارنست و مهاجران شباهت زیادی به هم داشتند. در هر دو کارتون خانواده ای قصدِ مهاجرت به استرالیا را داشتند، تفاوت شان این جا بود که خانواده ی دکتر ارنست گرفتار طوفان می شدند و بعد ساکنِ یک جزیره ی عجیب می شدند و در یک خانه ی درختی زندگی می کردند- زندگی در آن خانه ی درختی همیشه یکی از آرزوهای من بود- ولی خانواده ی لوسی می که قهرمان کارتونِ مهاجران بود به استرالیا می رسیدند و لوسی می و خواهرش کیت و آن خواهرِ بزرگترشان، کلارا که زیادی هم عاقل و خانم بود زندگی هیجان انگیزی را آنجا تجربه می کردند که سختی هایِ خودش را هم داشت ولی برایِ ما دیدنِ همان سختی ها هم شیرین بود. اگر یادتان باشد خانواده ی لوسی می همسایه ای داشتند به اسم آقای پتیبل که زیادی خودخواه بود و مثلا آدمِ منفیِ ماجرا حساب می شد و سگ آقای پتی بل هم که جای خودش را داشت و تا مدت ها اسم اش سر زبان ها بود. حیوان هایی هم بودند که برای اولین بار در کارتون مهاجران چشم مان به دیدنشان روشن می شد. یکی شان کوآلا بود و یکی دیگرشان دینگو بود که لوسی می ازش نگه داری می کرد.

مهاجران

این ها را گفتم که بگویم اگر دلتان برای دیدن آن خانه هایی که هیمشه از دودکش شان دود بیرون می آمد، برای دیدن آن تصاویر که حالا دیگر توی آرشیو تلویزیون رنگ و رویشان رفته تنگ شده، شبکه اول هر روز حدود ساعت پنج، پنج و نیم دارد مهاجران را- نام اصلی اش لوسی ازرنگین کمان جنوبی- پخش می کند.

تقصیرِ من نیست، قهرمان های دوره ی کودکی ما لوسی می و کیت و فلون بودند…

مهاجران در ویکی پدیا