شب دراز است!

یک خانم آلمانی رو که مسلمون شده آوردند تویِ یکی از برنامه هایِ تلویزیون؛ یک خانم مترجم هم اونجا هست که سوالاتِ جنابِ مجری رو ترجمه کنه… مجری شروع می کنه به سوال کردن: «معمولا کسانی که مسلمان میشن تعلقِ خاطرِ خاصی به بعضی از آداب و رسومِ مسلمان ها پیدا می کنن که بعضی از این آداب و رسوم تویِ ماه رمضان سفره ی افطار و نذری دادن به در و همسایه ست، لطفا از ایشون بخواید درباره ی حس و حالشون راجع به سفره هایِ افطار و پختن و پخش کردن نذری برایِ ما و بینندگان مون صحبت کنند.» خانم مترجم سوالِ جنابِ مجری رو ترجمه کردند، مهمانِ بیچاره نگاهِ کوتاهی از سرِ تعجب به مترجم انداخت و پشتِ سرِ هم چند تایی سوالِ از خانم مترجم درباره ی سوالِ جنابِ مجری پرسید و بعد جوابِ کوتاهی به سوالِ مجری داد.

جنابِ مجری رو کردند به خانم مترجم: «ظاهرا ایشون سوالِ من رو درست متوجه نشدند!»

خانمِ مترجم جواب دادند: «حقیقت اش خودِ من هم سوالِ شما رو متوجه نشدم، اگه امکانش هست سوال های آسون تری بپرسید!»

Advertisements

ماجراهایِ فانوس دریایی

غیر منطقیِ، احساساتی، نوستالژیک یا هر چیزی که اسم‏اش رو بگذاریم، همین الان که این‏جا نشسته‏ام یادم به برنامه‏ی کودکِ صبح هایِ شبکه‏ی دو افتاد، شما یادتون نمیاد اون موقع شبکه‏ی دو حوالیِ ساعتِ دهِ صبح به زور یک ساعت برنامه‏ی کودک داشت. هفته ای که ظهر می رفتیم مدرسه، باز هم شما یادتون نمیاد اون موقع چون فرمانِ ارتش بیست میلیونی صادر شده بود یک عده صبح می رفتن مدرسه، یک عده بعدازظهر، صبح ها در حالی که ساعت داشت نزدیکِ دوازده می‏شد -این ساعتِ دوازده هم خیلی نوستالژیکِ، سر ساعتِ دوازده مادربزرگِ داد می‏زد ناهار حاضره بذارم واست؟- و باید تند تند باقی مونده‏ی مشق ها رو هم می نوشتیم می نشستیم پایِ شبکه‏ی دو؛ ارم و جیر جیر، پتِ پستچی، بارباپاپا، واتو واتو. کسی یادش میاد تیتراژ شروعِ برنامه‏ی کودک شبکه دو چی بود؟

بعد از بینِ همه‏ی این کارتون ها یک فانوسِ دریایی قرمز رنگ تویِ ذهنِ من مونده که از شب تا صبح می چرخید و به اطراف نور می‏‏داد، کارتونِ ماجراهایِ فانوس دریایی، حتی یک قسمت از ماجراهایش را هم یادم نمی آید، شاید چونِ هیجان بقیه‏ی کارتون ها را نداشت. زندگیِ روزمره‏ی سه تا آدمِ اصلی داستان؛ پرتلند بیل که رییس فانوس دریایی بود، راس که کمی حواس پرت بود و کرومارتی که ریشِ پروفسوری داشت و ظاهرا تویِ نسخه‏ی اصلیِ ماجرا عشقِ موسیقی راک بوده و گروهِ موسیقی هم داشته [این‏جا] و باز یادم نمی‏آید که تویِ نسخه ای که ما می‏دیدیم اصلا اشاره ای به عشقِ موسیقی بودن این آدم می‏شد یا نه؟ آدم هایِ فرعیِ ماجرا کم بودند و سه تا شخصیتِ اصلی بیشترِ وقت ها دورِ یک میز می‏نشستند و یک طوری با میل فنجانِ چایِ داغِ شان را سر می کشیدند که انگار این خوشی هایِ کوچک هیچ وقت تمامی ندارند، نیست ما با این کارتون ها بزرگ شدیم من همون جا به خودم قول داده بودم وقتی بزرگ شدم حتما یک کاری تویِ یک فانوس دریایی برایِ خودم دست و پا کنم، نمی دونستم کار به این‏جا می‏رسه که به جایِ کار تویِ فانوس دریایی میام پشتِ میز می‏شینم وبلاگ می نویسم.

دارم تویِ لایه هایِ ذهنی کندوکاو می کنم، چیزِ بیشتری ازشان یادم نمی‏آید.

کیومرث پوراحمد خطاب به عزت ا… ضرغامی

دلم می‌خواهد حذفياتی كه روی پرانتز باز اعمال شده را بهانه كنم و جداً به آقای ضرغامی بگویم فکری بکنند برای قیچی بی‌منطق پخش. و هشدار بدهم به صاحب‌منصبان با نفوذی که به آقای ضرغامی فشار می‌آورند و به آن‌ها بگویم فارسی‌ وان را ببینید. که این تازه اول راه است. فارسی وان‌های بیش‌تری وجود دارد یا در راه است. چنان محاصره‌مان می‌کنند که نتوانیم نفس بکشیم! اگر به ایران و فرهنگ ایران علاقه‌مندید دست بردارید از این همه فشار و خط و نشان کشیدن برای ما. این همه هشدار که در اطراف‌تان هست کافی نیست؟ این شما هستید که مسوول قهر مخاطبان تلويزيون شده‌اید. مسوول محبوبیت میلیونی فارسی وان، شما هستید. عکس‌ها و فیلم‌هایش را دیده‌اید؟ حتا عشايرِ در حال كوچ هم دیش و ماهواره دارند با موتوربرقِ قابل حمل یا باطری ماشین فارسی وان را نگاه می‌کنند. وای به حال ما. وامصیبتا! حالا شما باز بچسبید به چند تار مو یا كلمه «بول» یا یک تکان دادن سرخوشانه سر و دست (مثلاً رقص) در یک لحظه شادی و…و…و...

«از مصاحبه ی امید نجوان با کیومرث پوراحمد- ماهنامه ی صنعت سینما- شهریور 89- شماره ی 97»

متن کامل گفتگو [اینجا]