کی از همه باحال تره!

مسابقه راه افتاده، مسابقه ی بامزه بودن؛ کجا؟ نه فقط تویِ کامنت دونیِ وبلاگ ها، پایِ استتوس هایِ فیس بوک، پایِ نت هایِ گوگل پلاس، بینِ توییت هایِ توییتر و هر شبکه ی اجتماعی دیگری، حتی تویِ بحث هایِ جدیِ سرِ کلاسِ درس… کی تیکه هایِ بامزه تری تویِ آستینش داره؟ کی می تونه جوابی بده که هم خیلی خاص به نظر بیاد و هم به ذهنِ احد الناسِ دیگه ای نرسیده باشه؟ کی می تونه وسطِ بحث بقیه رو بیشتر بخندونه؟ کی می تونه تویِ تیکه پروندن و حاضر جواب بودن باحال تر و کول تر از بقیه به نظر بیاد؟

اعتراف می کنم هیچ وقت در مقابلِ این دسته از آدم ها هیچ حرفی برای زدن و هیچ جوابی برایِ گفتن نداشتم و حتی در جمعِ دوستانم هم هیچ وقت آدم بامزه ای نبوده و نیستم، ولی الان احساس می کنم دارم از قافله ی بامزه ها عقب می مانم، مثلا بارها پیش آمده سرِ کلاس بحث به همین تکه پرانی و حاضر جوابی هایِ مثلا بامزه رسیده و در حالی که همه دارند خودشان را تکه پاره می کنند که مغزشان حرفِ بامزه تری را از دهان شان بیرون بیاندازد، بنده ساکت نشسته ام و فقط نگاه شان می کنم یا لبخند می زنم تا یک دفعه یک کدام شان یادش بیاید مثلا ده دقیقه ای است که من حرفی نزده ام و مثلا رو کند به استاد که مسعود خیلی ساکت نشسته یا مسعود تو چرا حرفی نمی زنی یا مسعود از یک چیزی ناراحت شده که حرفی نمی زند…

ولی واقعا نمی دانم چطور باید تویِ مسابقه ی تیکه ی باحال انداختن و بامزه به نظر رسیدن شرکت کرد، واقعا نمی دانم!

بر سر دوراهی

بدترین حالتش این است که بر سر دوراهی مانده باشی، که تصمیم گیری را به عهده ی خودت گذاشته باشند و تو حیران مانده باشی که چطور باید تصمیم بگیری، اصلا درست کدام است و غلط کدام… و هیچ کس، هیچ کس نباشد که بهش بگویی: «به پشتوانه تو جلو می روم…» و او هم آرام و مطمئن جواب بدهد: «برو دارمت…»

بیا بریم!

می شود این روزها جایی رفت که صحبتِ گرانی نباشد؟

می شود جایی رفت که آدم هایش نُقلِ محفل شان بالا و پایین شدنِ قیمت ارز و سکه و طلا نباشد؟

می شود جایی رفت که مدام ترس تویِ دلت نیندازند که این قلم جنس و آن قلم جنس را همین الان بخرید که بعد از عید حتما گران تر خواهد شد؟

می شود جایی رفت که قیافه ی خسته و ناراحت رفیق ات را نبینی که از بیکاری می نالد؟ یا آن یکی که نگران این است که این ماه بالاخره کارفرما حقوق اش را به موقع پرداخت می کند یا نه؟ یا آن یکی که می گوید پولی ته جیبم نمونده این قدر که این چند وقت تویِ خرج افتادم، فلانِ قطعه ی یدکی رو برایِ ماشین باید می خریدم، تویِ این یک ماه دو بار قیمت اش بالا رفته، یا یکی دیگر که از شش برابر شدن قیمت دارویی می گوید که بچه اش هر ماه باید استفاده کند؟

می شود جایی رفت که پشتِ سرِ هم اس ام اس هایِ لوسِ بی مزه ای با این مضمون که: «پسته ی مصنوعی رسید…» یا «راستی من دیشب پراید سوار شدم و پسته خوردم…» برایت نفرستند؟

بیا برویم… اصلا به قولِ آقامون ابی: «بیا بریم اونجا که شب هاش/ بویِ تو باشه تو هواش…»

بویِ تو نه بویِ پول!

بی حوصلگی

آدم هایِ زیادی تویِ زندگیِ من بوده اند که حالا به هر دلیل و علتی دیگر نیستند؛ آدمِ مهمی نیستم ولی به واسطه ی شرایط و محیط هایِ متفاوتی که تویِ دوره هایِ مختلفِ زندگی ام باهاشان رو به رو شده ام با آدم هایِ مختلفی ارتباط داشته ام، خیلی از این آدم ها هیچ وقت خودِ واقعی من را نشناخته اند و بعد وقتی از آن شرایط و محیط دور شده ام آدم هایِ قبلی را -جز تعدادِ معدودی- فراموش کرده ام و دیگر نخواسته ام آنها را واردِ قسمت هایِ تازه ی زندگی ام بکنم. یعنی وقتی واردِ دانشگاه شدم ارتباطم تقریبا با بچه های دبیرستان قطع شد یا ارتباطم را قطع کردم، بعدتر تویِ دوره ی ارشد ارتباطم با بچه هایِ دوره ی کارشناسی جز چند نفری که باز باهاشان همکلاس بودم و حتی استادهایِ دوره ی کارشناسی که یک جاهایی واقعا بودن شان و ارتباط داشتن باهاشان به کار می آمد قطع شد، تویِ دوره ی سربازی رابطه ام را با بچه هایِ دوره ی ارشد و حتی استادها -که باز بودن شان غنیمتی است- ادامه ندادم و حالا دو ماه بعد از تمام شدنِ سربازی صدایِ اکثرِ بچه هایی که خدمت مان با هم بوده و شب و روزمان را با هم می گذراندیم درآمده که تو چرا این جوری شده ای؟ و چرا پیدایت نیست؟ و چرا هیچ خبری ازت نیست؟

یک بخشی از ماجرایِ این قطعِ ارتباط ها ناخواسته و بخشِ زیادی اش هم خودخواسته بوده است، راستش مناسبات و روابطِ انسانیِ بعضیِ آدم هایِ اطرافم را خیلی درک نمی کنم و نمی فهمم و بخشِ زیادی از این ارتباط ها هم به جایِ این که خوشحالم کند و سرشوقم بیاورد اذیتم می کند و رویِ اعصابم می رود و وقتی اجباری نباشد ترجیح می دهم دیگر تحمل اش نکنم… این است که دارم یاد می گیرم تنهایی را چطور می شود کشف کرد و انتظار نداشتن از دیگران چه معنی می دهد، حرف نزدن و سکوت کردن و فقط و فقط شنیدن چقدر می تواند آدم را آرام کند و گریه کردن تویِ تنهایی چه نعمتِ بزرگی است.

راستش از آدم ها خسته شده ام و اشکال هم می دانم از خود زیادیِ حساس همیشه خودخورِ مضطربم است نه هیچ موجودِ دیگری…

من می دونم ما…

ناشرها و شرکت هایِ تولیدی با هم مسابقه ی تغییر قیمت گذاشته اند؛ روزی نیست که یکی از این پخشِ کتاب ها یا نماینده ی یکی از این ناشرها و شرکت هایِ تولیدی زنگ نزند فروشگاه و اعلام نکند که فلان محصول یا آن یکی کتاب تغییر قیمت داشته، روزی نیست که لیستِ قیمت هایِ جدید شان را برایمان نفرستند و روزی نیست که مدیرِ فروشگاه صدایمان نکند و قیمت زن را دستِ مان ندهد و نگوید لیبلِ قیمت هایِ قبلی را بکنید و لیبلِ قیمت هایِ جدید را جایگزین کنید و هر بار این دستگاهِ قیمت زن مان برایم شبیه هیولایی است که دهنش را باز کرده و آماده است تک تک مان را قورت بدهد و هربار من فکر می کنم باید بجنبم، باید فرار کنم ازش، نباید بازنده باشم و هربار بیشتر می ترسم و بیشتر و بیشتر…

معجون

حسابِ این مشتری هایِ ثابت حالا دیگر دستم آمده، هیچ کدام چیزِ دیگری جز نوعِ خاصی از رمان نمی خوانند و فقط باید با همین ها تغذیه شان کنی… مثلا آن یکی که روزهایِ چهارشنبه با کتونی و شلوارِ ورزشی می آید هربار تاکید می کند که: «من همه ی این رمان ها رو خوندم، الان هم دنبالِ یک کار تازه می گردم.» و هربار وقتی درباره ی کتابی که دفعه ی قبل برده ازش می پرسم، جواب می دهد: «خیلی بد، می خواستم کتاب رو بهتون برگردونم ولی حقیقتا خجالت کشیدم این کار رو بکنم. این ها هم دیگه خیلی تکراری شدن… همه شروع کردن از رویِ دست هم می نویسند.» آن یکی که بعضی ظهرها با دخترش از راهِ مدرسه می آید، هربار با لحنِ تهدید آمیز تکرار می کند که: «کتاب رو می برم ولی اگر خوب نبود بهتون برمی گردونم.» و هربار وقتی درباره ی کتابی که دفعه ی قبل برده ازش سوال می کنم جواب می دهد: «کلی گریه کردم، این دفعه یک کتابی بهم بدید که بدبختی و بیچارگی نداشته باشد.» آن یکی که روزهایِ پنج شنبه وقتی می آید به مادرش سر بزند سراغِ ما می آید فقط کتاب هایِ یک نشر خاص را می خواند -و اگر مخاطبِ این جور رمان ها باشید دقیقا می دانید کدام ناشر را می گویم- و وقتی یک بار با اصرار ازش خواستم که برایِ تنوع هم که شده سراغِ خواندنِ رمان هایِ دیگری هم برود جواب داد: «هر کتابی که ارزش خوندن و وقت گذاشتن نداره…» آن یکی که کارمندِ بانک است هربار راجعِ به کتاب ها توضیح می خواهد و هر بار هم خیلی زود قانع می شود، مثلا همین دیروز از من پرسید: «این کتابِ عشق در سال های مشروطه چه ماجرایی داره؟» منِ بخت برگشته ی از همه جا بی خبر هم فقط برایِ این که کم نیاورده باشم جواب دادم: «خب… یک داستانِ عاشقانه است که تویِ دوران مشروطیت اتفاق می افتد.» و خدا رو شکر همینِ توضیح من قانع شان کرد و کتاب را برداشتند. یا آن یکی که همیشه از راهِ مدرسه می آید و دنبالِ کتابی می گردد که آموزنده باشد و ضمنا زیاد هم توضیحات نداشته باشد چون: «خیلی حوصله ی خوندن توضیحات رو ندارم… این رفت، اون اومد… این بلند شد، اون نشست… یک چیزی باشه شبیه کارهای مودب پور که زود می ره سراغِ اصل مطلب… کارهای ر.اعتمادی رو هم دوست ندارم، به نظرم زیادی سیاسی و سنگین می آیند.»

حالا همه ی این ها به کنار یک نفر امروز عصر پرسید: «ببخشید رمان هایِ دکتر شریعتی رو تویِ کدوم قفسه می تونم پیدا کنم؟» بعد انتظار دارید واقعا من بلند بلند نخندم؟ بعد انتظار دارید من بابت همین بلند بلند خندیدنم وسط فروشگاه توبیخ نشده باشم؟

گرم و امن

هنوز بچه ای، هنوز عادت نکرده ای تک و تنها تویِ اتاقِ خودت بخوابی، این تک و تنها خوابیدن برایِ تو هنوز مفهومی ندارد… خودت را به زور تحمیل می کنی، تویِ اتاق مامان و بابا، رویِ تختِ شان، بینِ هر دو نفرشان می خوابی… آن وسط وقتی خودت را چسبانده ای به مامان، سرت را فرو کرده ای بین موهایِ مامان، یا دست هایت را گذاشته ای رویِ شانه هایِ بابا و خواب رفته ای… حسِ امنِ آن لحظه؛ همان را الان، همین الانِ الان می خواهم.