فردا

آخرین موی سیاه منمادربزرگم آخرِ هر غذا می گفت: «باید غذا را تمام کرد، فردا دیگر خوب نخواهد بود.» مادربزرگم حق داشت.

فردا، دریا پر از موتورسیکلت آبی خواهد بود.

فردا، دیگر آب خنک گیر نخواهد آمد، همه آب ها ولرم خواهند بود.

فردا، دیگر تخم مرغ تازه پیدا نخواهیم کرد. مرغ ها، به علت گرما، تخم مرغ پخته می گذارند.

فردا، دیگر سکوت نخواهیم داشت، فقط آژیر آمبولانس به گوش خواهد رسید.

فردا، دیگر حتی راه باریکی برای پیاده روی نخواهیم داشت، همه جا بزرگراه کشیده اند.

فردا، جای گندم، تا چشم کار می کند ذرت خواهند کاشت.

فردا، کلیسای نوتردام تبدیل به پارکینگ خواهد شد.

فردا، در وسط کتاب های رمان، آگهی های تبلیغاتی چاپ می کنند.

فردا، صدف خوراکی را هم پاستوریزه و بسته بندی می کنند.

فردا، پسر آقایِ بوش رئیس جمهور آمریکا می شود.

فردا، همه مردم پیر خواهند بود.

فردا، دیگر حق نداریم شوخی کنیم.

فردا، دیگر حق خندیدن نخواهیم داشت.

فردا، دیگر حتی اجازه رفتن، آن طور که دلمان می خواهد، نخواهیم داشت.

با امروز مردن، از تمامِ این چیزها، خوب در می رویم.

«آخرین موی سیاه منژان لویی فورنیه– ترجمه ی ناصر ضرابی– نشر آبی»

Advertisements