اینجا؛ نرسیده به پل

???????????????????????????????

تویِ فروشگاه نشسته ام؛ از قفسه ی کنارِ دستم «اینجا؛ نرسیده به پُِل» را برمی دارم و ورق می زنم… رویا، رویا پرتوی که چند خط جلوتر می فهمم مدرسِ زبان یکی از شعبه هایِ آموزشگاهِ سفیر است شروع می کند: «کلاس گرفتن تویِ این ساعت یعنی شکرخوریِ اضافی؛ یعنی بستن سری که درد نمی کند. مجبوری وقتی خودت هم می دانی نمی کشی و حالت به هم می خورد از این فعالیت هایِ سرِ ظهری، توی فرمت این ساعت را پر کنی و بایستی جلو بچه هایی که دم به دم خمیازه می کشند جلو چشمت؟» یادِ معلمِ کلاسِ زبانِ خودمان می افتم، وقت هایی که از کلاس بیرون می رفت و پشت بندش همه مان شروع می کردیم تند و تند فارسی حرف زدن، انگار که با زور مجبورمان کرده باشند بیاییم اینجا سرِ کلاس بنشینیم و یک ساعتی به زبانِ دیگری حرف بزنیم.

چند صفحه ی بعد مهتاب شروع می کند به حرف زدن: «دیرم نشود؟ خدا! نمی شد این وزوزی ها صاف می شد و هی مجبور نمی شدم اتو بکشم؟ اه! داغی اش پیشانی ام را گرم می کند.» این مهتاب چرا این قدر شبیه یکی از دختر خاله هایِ من است؟ وقت هایی که می خواست جایی برود و آن قدر آرایش کردن و آماده شدن اش طولانی می شد که یا صدایِ بقیه را در می آورد یا همیشه دیر سرِ قرارش می رسید یا اصلا آن وقتی که تازه بینی اش را عمل کرده بود و افسردگی گرفته بود مدام جلویِ آینه ایستاده  بود و می گفت: «وای! خیلی ناراحتم… دکتره بینی ام رو خراب کرده…»

چند صفحه ی بعدتر آیدا ست که حرف می زند؛ این آیدا چرا دارد از زبانِ من حرف می زند؟ چند بار مثلِ آیدا از رویِ پل هوایی نزدیکِ خانه رد شده باشم و شبیه آیدا به خودم گفته باشم: «روی همه ی پُل هایِ عابر پیاده فکر می کنم چطور می شود اگر پل یکهو خراب شود و پرت شوم پایین؟چیزی نمی شود. فوقش خراب می شود و من و بقیه می افتیم پایین و ماشین ها هم ویژژژ؛ از رویمان می گذرند.» چند بار درست مثلِ وقتی که آیدا به انتظار حرف زدن با فرهاد تویِ جی تاک بود منتظر نشسته باشم تا چراغِ یک نفر تویِ جی تاک سبز بشود و با هم حرف، فقط حرف بزنیم؟

.

تویِ خانه ام، رویِ تخت دراز کشیده ام و «اینجا؛ نرسیده به پل» را می خوانم. تا صفحه ی شصت یا هفتاد جلو می روم و بعد همان جا خوابم می برد… اما انگار شخصیت هایِ رمانِ آنیتا یار محمدی دست بردار نیستند، تویِ خواب هم دارم کتاب را می خوانم، کابوس هایِ رویا تویِ خواب برایم تکرار می شوند و من با خودم تکرار می کنم: «این ها کابوس های من نیست…» و نزدیکی هایِ صبح تویِ خواب و بیداری با خودم تکرار می کنم: «چقدر خوب که رمانِ آنیتا یار محمدی تمامی ندارد نگار… چقدر خوب.»

.

تویِ مترو، کتاب را گرفته ام جلویِ رویم و می خوانم. دختر و پسری کنارِ دستم ایستاده اند، پسر به دختر می گوید: «من دیگه باقی راه رو نمی تونم باهات بیام، شب مهمون داریم، دوست های مامان دارن میان، باید زودتر برم خونه.» دختر رویش را می کند آن طرف: «آره زودتر برو به مهمونی و مامان جونت برس، من اصلا مهم نیستم!» پسر دختر را می کشد سمت خودش و تند تند و با تحکم می گوید: «یک جوری حرف می زنی انگار من باعث شدم صاحب کارت، از کارِ تو خوشش نیاد و کار اون یکی دختره رو ترجیح بده؟ کلاه ات رو قاضی کن، تقصیر من این وسط چیه؟» دخترک با بغض جوابش می دهد: «می فهمی که دیگه بابام نمی ذاره اینجا بمونم اگه بفهمه این یکی کار رو هم از دست دادم؟ دیگه بهونه ای برایِ موندن ندارم…» قطار تویِ ایستگاه می ایستد و پسر و دختر با هم پیاده می شوند، پیشِ خودم خیال می کنم امیر و مهتاب کتابِ آنیتا یار محمدی زنده شده اند و جلویِ رویم ایستاده اند…

.

کتاب پایانِ نسبتا امیدوار کننده ای دارد، هر سه شخصیتِ کتاب انگار در نهایت این معلق بودن شان را می پذیرند و سعی می کنند با دنیای اطرافشان آشتی کنند ولی«اینجا؛ نرسیده به پُل» و آدم هایش  تمامی ندارند؛ این آدم ها می توانند تا ابد همین جور برایمان از روزهایِ آینده شان و تصمیم ها و فکر هایشان حرف بزنند، شبیه خودمان که داریم به هر دست آویزی چنگ می زنیم تا از این روزهایِ بد فرار کنیم، تا از حجمِ سنگینِ این روزها کم کنیم… نوشتن از خودمان و از این روزها می تواند بزرگ ترین روزنه ی امید مان و راهِ فرار مان باشد، امیدوار باشیم که آنیتا یار محمدی باز هم برایِ مان بنویسد، برایِ برآورده شدنِ این آرزو فقط می توانم بگویم:

«دهه ی شصتی برو داریمت…»

Advertisements

یک دیدگاه برای ”اینجا؛ نرسیده به پل

  1. بازتاب: منتشر شد | سیمپرک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s