ملی راه

آخرین خانه یِ اهواز مان تویِ ملی راه بود؛ البته مستاجر بودیم و نه صاحبخانه… خانه های خیابان میترا تقریبا همه شان یک شکل بودند -بچه هایی که آن سال ها تویِ ملی راه زندگی کرده اند شکل و فرمِ این خانه ها را خوب یادشان مانده- و اکثرا پلاکِ استیجاریِ شرکت نفت را داشتند -شرکتِ نفت این خانه ها را برایِ کارمندهاش اجاره کرده بود- هنوز هم البته چند تایی ازشان تویِ ملی راه و کوروش باقی مانده است که خرابِ شان نکرده اند. خانه ها همه شان حصارهایِ آهنی کوتاه و گیاه مورد جلویِ شان داشتند و این حصارها به نسبتِ سلیقه و روحیه ی اعضایِ خانواده رنگ هایِ متفاوتی خورده بودند… دو تا در فلزی داشتند، یکی درِ گاراژ که بزرگ تر بود و دومی در کوچکی بود که وقتی بازش می کردی جلویِ رویت یک راهرو نسبتا بلند بود که دو طرفش را دو تا باغچه گرفته بود و معمولا تویِ یکی از این باغچه ها درختِ کُناری هم بود.

از آن راهرو که می گذشتی می رسیدی به در ورودیِ خانه که کنارش پنجره ی بزرگِ اتاقِ پذیرایی بود، در خانه را که باز می کردی اول یک هالچه ی کوچک بود که دربِ اتاقِ پذیرایی و یکی از اتاق خواب ها آنجا باز می شد -اسم این اتاق را ما گذاشته بودیم اتاقِ اولی- هالچه را که رد می کردی می رسیدی به هال یا اتاقِ نشیمنِ خانه و بازِ دربِ آشپزخانه و یک پاسیویِ کوچک -ما بهش می گفتیم گلخانه و داداشم لاک پشت اش را آن جا نگه داری می کرد- و یک هالچه ی کوچکِ دیگر آن جا باز می شد، این هالچه ی کوچک انتهایِ خانه دو تا اتاقِ خواب و انباری و حمام را تویِ خودش جا داده بود.

خانه به معنایِ واقعی اش بود و چه اتمسفری داشت، فضاها تفکیک شده بودند نه شبیه این آپارتمان ها که همه چیز با هم قاطی شده و تویِ همان اتاقی که تلویزیون می بینی همزمان آشپزی هم می کنی و تویِ آشپزخانه درس هم می خوانی و توالت هم دقیقا وسط هال قرار گرفته و تویش نمی شود حتی راحت گوزید. آشپزخانه که اصلا برایِ خودش دنیایِ دیگری بود، در انتهایی آشپزخانه را که باز می کردی واردِ حیاطِ خلوت می شدی و باز اینجا اتاقِ دیگری بود که خیلی قبل تر به عنوانِ خانه ی خدمتکارِ خانه استفاده می شد و اصلا می شد آنجا زندگیِ مستقلی داشت و هیچ کاری هم به اعضایِ خانه نداشت.

اتاقِ ما -من و داداشم- یکی از دو اتاقِ انتهایِ خانه بود، همان اتاقی که پنجره اش تویِ پاسیو باز می شد و تویِ تابستان ها از شدتِ گرما نمی شد تویش نفس کشید…

آن اتاقِ اولی را که برایِ تان گفتم، ما ازش استفاده نمی کردیم… یک موکت کفِ اتاق انداخته بودیم و تویِ کمدها خرت و پرت هایِ مامان و دیگر هیچ، همین طور بی استفاده مانده بود… یک سالی نزدیکِ عید، یکی از خاله ها اسباب کشی داشت و بیشترِ وسایل خانه اش را آورده بود تویِ اتاق اولی ما چیده بود، امتحان هایِ ثلثِ دوم هم بود، تازه خواندنِ مجله فیلم را شروع کرده بودم، مجله از دستم نمی افتاد  و مامان شاکی شده بود که درس نمی خوانی… مجله ها را بین وسایلِ خاله قایم کرده بودم و هر وقت مامان ازم غافل می شد و می افتاد به خانه تکانی یا درست کردنِ شیرینی هایِ شب عید، یواشکی می رفتم تویِ اتاق و تویِ رخوتِ روزهایِ آخرِ اسفند بین وسایل دراز می کشیدم و غرقِ خواندنِ مجله ی فیلم می شدم، بهشتم بود… بعدتر بابا یک میز پینگ پنگ خرید و گذاشت تویِ همین اتاق و اسمش شد اتاقِ پینگ پنگ… آن جا پینگ پنگ بازی می کردیم و یک وقت هایی با داداشم پشتِ میز پینگ پنگ می نشستیم و ادایِ مجری هایِ آن روزهای تلویزیون را در می آوردیم…

سال هایِ اولِ نوجوانی بود، فکر می کردم به این زودی از این خانه نخواهیم رفت و بعدتر یک روزی این اتاق، اتاقِ شخصی من می شود. داشتم نقشه می کشیدم که این اتاق را اشغال کنم یا آن یکی اتاق تویِ حیاط خلوت را -آن موقع دزدی و ناامنی تویِ اهواز زیاد شده بود و می گفتند اینِ اتاق تویِ حیاط خلوت را خالی بگذارید، چون خانه ها همه از پشت بام به هم راه داشتند- و مدام خیال پردازی می کردم که چطور باید وسایلم را تویِ یکی از این اتاق ها بچینم که دیگر از آن خانه رفتیم.

چند شبِ پیش خواب دیدم که برگشته ام تویِ همان خانه… با خودم برنامه ریخته ام که باید بروم تویِ همان اتاق و اصلا اگر از نو، همه چیز را از همان جا شروع کنم همه چیز بهتر می شود. رفته ام تویِ حیاط آن خانه و کلی وسیله برده ام و نقشه ها برایِ ماندن تویِ آن اتاق کشیده ام و مدام با خودم تکرار می کنم ای دلِ غمدیده حالت به شود دل بد مکن… ایستاده ام پشتِ در و هر قدر در می زنم هیچ کس در را باز نمی کند، خانه را غُل و زنجیر کرده اند… بعد دیگر نزدیکِ صبح بود، چشم هام را باز کردم و دیدم تویِ خانه ی خودمان هستم، تویِ تخت خودم، همان جایی که شبِ قبل بوده ام و هیچ اثری از خانه ی خیابان میترا نیست و همه چیز همان است که بود…

Advertisements

یک دیدگاه برای ”ملی راه

  1. با خوندن این پست من از ونکور رفتم به اهواز سال 62.
    آه اگه مشد فقط برای چند دقیقه دوباره رفت اونجا.
    خونه مازیتون بود. کمیلی. روبروی درمانگاه شرکت.
    سه سال پیش رفتم. اما فرق داشت. من دیگه غریبه بودم. دلم گرفت.

    مخلص

  2. یه دایی تو اهواز داشتم که شهرک نفت می نشست. خونشون شبیه همین چیزی بود که گفتی. حالا رفتن تهران.
    این خونه ها به معنای واقعی خونه هستن. خوش به حالت که بچگیت تو همچین خونه ای بودی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s