بارانِ تابستانی

به یک خانه ی کوچک فکر می کردم، یک روز که تو هم باشی… تویِ خانه مان مهمانی داده باشیم، دوست هایِ من را دعوت کرده باشیم -من آدمِ خوادخواهی هستم و تو هیچ دوستِ دیگری جز من نداری- تابستان باشد، آخرِ شب که دیگر تگِ گرمایِ تابستان شکسته و مهمان ها رفته اند، بساطِ مهمانی را جمع کرده باشیم… تویِ بالکن نشسته باشیم و باقی مانده ی کیکی را که تو درست کرده ای با ته مانده ی چایِ تویِ قوری می خوریم و من انگشت هایِ کوچک ات را می بوسم…

دیگر نیستی؛ آن خانه را نشان کرده بودم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s