یک شروع -مدار صفر درجه

???????????????????????????????

اول چند صدا با هم برخاست -شتابزده و بریده: «کوسه!/ زد -/ زد و بُرد!» بعد، همه از جا کنده شدند. زیر پُل آشفته شد و سطح آب -زیر دهانه دوم – آشفته شد. باران دستپاچه از آب درآمد و فریاد کشید – «باابووو-» -صداها در هم شد. رزاق و جمعه از آب درآمدند. کسی گفت -«کی بود؟» برهان گفت -«بابو -» می لرزید -«بابان بود-» باران یکنفس راند -ماسه، شتابش را می گرفت. رسیده نرسیده پرید تو بلم پلیته -دورتر از پایه سیمانی، آب سرخ شد. باران پارو زد. جمعه و رزاق، پلیته را از رو ماسه ها، با سینه راندند به سطح آب. سرخیِ پایِ پایه رنگ باخت و ناپدید شد. باران راند بطرف گرداب -بطرف سرخی ناپدید شده. چند مرد و زن، رو پل سفید، از لای نرده ها گردن کشیدند. صدایِ دور یکی شان آمد: «اونجا -اوطرف -پائین – تر -» برهان، با پلیته از پشت پایه سیمانی درآمد -می لرزید. جمعه به دور اشاره کرد. باران رد دست جمعه را نگاه کرد. چند صدا -باهم – از ساحل برخاست. باران سربرگرداند. دید که دورتر، سطح آب، یک لحظه آشفته شد و بعد خون جوشید. رزاق پارو زد. باران نیمه نفس پارو زد. پارو از دست برهان رها شد و رفت. پلیته برهان سرگردان شد -آب کشیدش طرف جزیره. پیش از پوزه جزیره، آب تند بود. باران فریاد زد: «بااابااان -» و راند طرف خون. رزاق و جمعه از روبرو آمدند -هردو پارو می زدند. آب خون را بُرد. سطح آب آرام شد. باران درمانده به چارسو نگاه کرد. طرف راست، دید که باله های سیاه گُرده دو کوسه، آب را می شکافند و می آیند -دید که کوسه ها، باله به باله، تُند گشتند – رفتند رو به پائین. راند دنبالشان. فریاد زد: «جمعه – رزااق -» دورتر -طرف قبله- آب آشفت. صدای رزاق آمد: «دعواشان شد!» باران چشم بر هم گذاشت. صدای جمعه را شنید: «تکه تکه ش کردن!» باران چشم گشود. آب آرام بود. پلیته جمعه نرم پیش آمد -پارو بی صدا بود. پیش رو، پلیته برهان از کنار جزیره می گذشت. برهان برخاسته بود و تقلا می کرد تا شاخه های بید خم شده بسوی آب را بگیرد. پشت سر، رو ماسه های ساحل، کسانی دستها را سایبان چشم کرده بودند. رو پل، جمعیت بیشتر شد. جمعه گفت -«چیزی پیدا نیست.» باران برگشت و دید که جمعه پارو نمی زند و رزاق، سینه بر پوزه بلم گذاشته است و به آب نگاه می کند -آب صاف بود. پلیته با جریان آب آرام می رفت. یکهو صدای جمعه برخاست: «نگا -» از میانجای فاصله دو پلیته، باریکه خونی پیدا بود. باران جنبید -پارو زد و رفت طرفش. رگه خون از زیر آب می جوشید و پخش می شد. باران رفت دنبال باریکه خون. پلیته رزاق پشت سرش بود. باریکه خون کمرنگ شد -کمرنگتر شد و دیگر نبود. دست باران سست شد. پارو از حرکت ماند. برهان پلیته را کشید زیر انبوه شاخ و برگ ساحل جزیره. باران پارو را از آب کشید بیرون و انداخت کف بلم و با هر دو دست صورت را پوشاند. جریان تندِ پیش از پوزه جزیره، پلیته باران را کشید. خورشید، تند بود -ظهر بود. عرق رو تنِ لُخت باران، رگه رگه شیار زد. سطح آرام کارون می درخشید -مثلِ فلسِ نقره گونِ ماهی کارونی.

«مدار صفر درجهاحمد محمود– انتشارات معین»

Advertisements