به نگار همان چشمه نیست

بله؛ حالا دیگر حتما خبرش به خودِ خواجه حافظ شیرازی هم رسیده که انتشارات تازه ای -یا بی نام و نشانی- به اسم به نگار دارد چند کارِ آخری را که قرار بود نشر چشمه چاپ کند دقیقا با همان طرحِ جلد و نوع صفحه بندی که شناسنامه ی کارهایِ چشمه بود -البته با کیفیتی پایین تر و زمخت تر- منتشر می کند، طوری که مثلا اتحادیه ابلهان نوشته ی جان کندی تول با ترجمه پیمان خاکسار تویِ صفحه ی اولش همان عنوان جهان نو را که چشمه رویِ مجموعه داستان ها و رمان هایِ غیرِ فارسی اش می گذاشت دارد.

اول خیال می کردم که این به نگار بعد از اتفاقاتی که برایِ چشمه افتاد از دلِ چشمه بیرون آمده باشد؛ ولی دیشب با یک جستجویِ گوگلیِ کوچک رسیدم به سایتِ انتشارات به نگار که سروشکلِ نسبتا حرفه ای هم دارد و بعد صفحه ی درباره ما را خواندم که انتشارات به نگار سال 1369 به مدیریت احمد آقایی تاسیس شده و تا سال 1383 و پیش از فوتِ بنیان گذارِ موسسه حضور نسبتا فعالی در نمایشگاه هایِ داخلی و بین المللی داشته است -دروغ چرا؟ من یکی تا پیش از این حتی اسم شان را هم نشنیده بودم- و بعد از سال 1390 تصمیم گرفته شد که فعالیتِ موسسه از سر گرفته بشود و تا همین الان به جز اتحادیه ابلهان، مداد نجار از مانوئل ریباس اسپانیایی، مجموعه شعر مرمت خواب های کوتاه از علیرضا عباسی و مارکی شرور از پی یر کلوسوفسکی را چاپ کرده اند و ظاهرا ترجمه ی مهرناز مصباح از خوشی ها و مصایب کار آلن دوباتن را هم در راه دارند.

از همه ی این ها بگذریم، چه به نگار همان چشمه باشد یا نباشد، همین بودنِ انتشاراتِ تازه ای که در غیابِ چشمه بعضی کارهاش آدم را به یادِ بهترین کارهایِ فعال ترین -و نه لزوما بهترین- ناشرِ ادبیاتِ داستانیِ این سال ها بیاندازد هم خودش غنیمتی است دیگر…

پنهان

فیلمِ کم اثری است؛ تنهایی آدم ها در زندگیِ شهری تمِ غالبِ فیلم است و به شیوه ی فیلم ها و روایت هایِ حالا دیگر آشنایِ چند ساله ی اخیر آدم هایِ مختلفی را انتخاب کرده و کنارِ هم نشانده است، آدم هایی که در طولِ روایت عشق ها و هوس ها و آرزوهایِ ناکامی را که هرکدام به دلیل و بهانه ای پنهان کرده بودند رو می کنند و قرار است ما، نتیجه ی اعمال و رفتارِ هرکدام از شخصیت ها را رویِ زندگیِ شخصیت هایِ دیگرِ ماجرا ببینیم. نخِ تسبیحِ تمامِ ماجراها دخترِ جوانی به نامِ یلدا ست که با پدرِ معمارش زندگی می کند و مادرش برایِ ادامه ی تحصیل به فرانسه رفته است، نکته ی جالب اینجاست که شخصیتِ مادر صبح تا شب پایِ کامپیوتر نشسته و از طریق اینترنت در جریان ریز ترین جزئیاتِ زندگیِ شوهر و دخترش قرار می گیرد و حتی مادر و دختر با هم بگو و مگو می کنند و دختر از پشتِ لپ تاپ فریاد می کشد: «تو که می خواستی بری دنبالِ زندگیِ خودت چرا بچه دار شدی؟»

پنهان آن قدر در نیمه ی اول با جزئیاتی بی دلیل ماجرا را کش می دهد که در نیمه ی دوم وقتی تازه موتورِ فیلم گرم شده دیگر انرژی و توانی برایِ تماشاگر برایِ ادامه دادنِ ماجراها باقی نمی گذارد، یکی از تماشاگرانِ ردیفِ پشتیِ من جایی در نیمه دوم فیلم وقتی پسرِ جوانِ فیلم می خواست به دخترِ جوان بگوید که رابطه ی عاطفیِ تازه ای را با دوستِ صمیمیِ دختر شروع کرده و هنوز تردید داشت با خودش تکرار می کرد: «جونِ مادرت زودتر بهش بگو… هم خودت را خلاص کن، هم ما رو نجات بده!»

شاید اگر مهدی رحمانی و همکار فیلمنامه نویس اش تمرکزشان را صرفا رویِ رابطه ی سه شخصیتِ میانسالِ قصه و سه شخصیتِ جوان ماجرا می گذاشتند و شخصیتِ زن و مرد همسایه را بی دلیل واردِ ماجرا نمی کردند حالا با روایتِ منسجم تری روبرو بودیم؛ مساله اینجاست که پرداختِ شخصیتِ زن و مرد همسایه هم خیلی مبهم انجام شده، یعنی ما صرفا از سکوت و حرف نزدنِ مرد و این که این دو نفر دختر عمو پسر عمو هستند باید بفهمیم که زن از نظرِ مرد اُمُل است و این مرد را آزار می دهد و او دوست ندارد که همکلاسی هایِ سابق اش در دانشکده و یا همکاران اش در بیمارستان زن را ببینند و با او روبرو بشوند ولی مشکل اینجاست که ما هیچ نشانه ای از این اُمُل بودن در رفتار و کلام و ظاهر زن نمی بینیم -جز مثلا در صحنه ای که درباره ی چشم زخم صحبت می کند- احیانا علاقه داشتن به آشپزی و غذا درست کردن برایِ خانواده و باغبانی و اعتقاد داشتن به این که هر خانه باید باغچه ای داشته باشد که نشانه ی اُمُل بودن نیست، هست؟

یادآوری

از صبح تا ظهر ذهنم درگیرِ یک مساله ای بود بعد از عصر تا الان که ساعت پنج دقیقه ی بامدادِ روزِ یکشنبه است دارم فکر می کنم که از صبح تا ظهر روزِ شنبه درباره ی چه موضوعی فکر می کرده ام و هیچ چیزی یادم نمی آید.

مترجم دردها

مترجم دردها را می خوانم و بعد می بینم ده دقیقه، یکربع گذشته و خواندنِ یکی از داستان ها را تمام کرده ام ولی هنوز خلاص نشده ام. همین جور ناغافل خیره شده ام به یک نقطه ای و هیچ فکر دیگری تویِ سرم نیست جز آن لحظه ای که شُبا و شوکمار تویِ داستان موضوع موقت تویِ تاریکی پشتِ میز آشپزخانه نشسته اند و دارند بابت چیزهایی که حالا هر دو می دانند گریه می کنند یا آن جایی که تویِ داستانِ مترجم دردها خانم داس تویِ ماشین نشسته و برایِ آقایِ کاپاسی اعتراف می کند که بابی بچه ی آقایِ داس نیست یا مثلا لحظه ای که میراندا یِ داستانِ جذاب می فهمد کش دادنِ رابطه اش با دِو دیگر هیچ لطفی ندارد یا لحظه ای که تویِ داستانِ خانه ی خانم سن، خانم سن که خودش می گوید از رانندگی متنفر است الیوت را سوارِ ماشین اش می کند، الیوت خیال می کند خانم سن صرفا دارد تمرین رانندگی می کند ولی خانم سن یکهو می پیچد تویِ خیابانِ اصلی و آنجا تصادف اتفاق می افتد یا باز لحظه ای که تویِ داستانِ این خانه ی متبرک، توینکل همه ی مهمان ها را با خودش کشانده تویِ انباری زیر شیروانی و سانجیو تک و تنها پایین پایِ نردبان مانده و دارد به ادامه ی رابطه اش با توینکل فکر می کند.

داستان هایِ لاهیری پراند از جزئیاتِ زندگی و آرامشِ خاطرِ واقع بینانه ای که هولِ عجیبی تویِ دلِ آدم می اندازد.