رقص

آن شب…

وقتی با من رقصیدی

حادثه ی عجیبی اتفاق افتاد

حس کردم… ستاره ای گُر گرفته

از مدارِ ستارگانِ خارج

و به سینه ام پناهنده شده است

حس کردم… جنگلی انبوه

در زیرِ لباس هایم سر بر کشیده است…

حس کردم

کودکی سه ساله می تواند به مدرسه برود و بخواند

و مشق هایش را روی پارچه ی پیراهنم بنویسد

من اهل رقصیدن نبودم

اما… آن شب

نه فقط می رقصیدم

بلکه

خود رقص بودم…

«صد نامه ی عاشقانهنزار قبانی– ترجمه ی رضا عامری– نشر چشمه»

Advertisements