حالا این هم از زندگیِ ما!

می آیند؛ برایِ هم هدیه می خرند… کتاب، سی دی موزیک، پازل، یکی از آن جعبه هایِ فانتزی که کتابِ جیبی شازده کوچولو و جاناتان مرغِ دریایی و پینوکیو را تویِ خودشان جا داده اند و وقتی بازشان می کنی یک مشت پَر و پوشال ازشان بیرون می ریزد و تو همیشه فکر می کردی این ها چه چیزهایِ بی خودیِ الکی هستند.

می آیند؛ برایِ بچه ها چیزی بخرند… لوازم التحریرِ مدرسه، کیف و دفتر و خودکار و مداد، خیلی هایشان کاغذی دستِ شان گرفته اند و چیزهایی که می خواهند را یکی یکی رویِ کاغذ شان نوشته اند که یک وقت چیزی را فراموش نکنند، دستِ شان که پر می شود سبدی دستِ شان می دهیم تا وسایل شان را تویِ سبد بگذارند، خیلی هایشان لبخند می زنند و تشکری می کنند.

بعد این ها را که می بینی تو هم به هوس می افتی، شوق می گیردت که مثل این ها سبدی دستت بگیری و راه بیافتی و هرچیز به درد بخور و به درد نخوری که دیدی برایِ خودت بخری. بعد فکر می کنی نه، همه ی این ها را می گذارم برایِ یک وقتِ دیگر، برایِ یک روزی که همه چیز مثلِ امروز این قدر آشفته و به هم ریخته نبود، برایِ یک روزی که همه چیز سرِ جایِ خودش بود، برایِ یک روزی که من آدمِ خوش بخت تری بودم…

بعد به فکر می افتی که نکند این همه آدمی که می آیند دنبالِ کتاب راه کار خوش بختی و صد و یک راهی که می تواند زندگی تان را دگرگون کند و هزار و یک نکته ای که باید بدانید تا زندگیِ بهتری داشته باشید واقعا فرمول جادویی توی این کتاب ها پیدا کرده باشند و تو که همیشه خندیده ای به این کتاب ها و گفته ای که قبول شان نداری شاید چیزِ بزرگی را از دست داده ای، که این طور آشفته ای و سردرگم و انگار که هیچ وقت سرِ جایِ خودت نیستی.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”حالا این هم از زندگیِ ما!

  1. عالی بود امیدوارم هر چه زودتر ما و شما هم اندکی دلخوشی و بهانه برای شادی کشف کنیم مسعود جان!!!!!!!!!!!!!!

  2. «بعضی‌ وقتها باید خمره‌ها رو جورِ دیگری پر کرد… باید چیز دیگری انداخت… باید بوسه انداخت… باید آرزو انداخت… باید… باید رفیق انداخت… باید روز خوب انداخت… باید بی‌غمی انداخت… باید عاشقی انداخت… باید کسی‌ را انداخت… باید آرزو انداخت… باید می‌شود انداخت… باید هر چه می‌خواهی‌ را بعضی‌ وقتها بی‌‌اندازی… مثل
    شراب… باید بماند تا کاری که باید را با تو بکند… اصلا هم سخت نیست… باید برایش صبر کرد… نباید هی‌ سرک کشید… ترش می‌شود، رنگش را می‌بازد… باید دورش را گچ گرفت گذاشت کنار، نیازی به صاف کردن هم ندارد، اصلا باید دانه دندان داشته باشد… وقتش که شد، سهمِ جانت را که برداشتی مابقی‌ را شیشه کن، بگذار پشت پنجره… نگاهش کن، همه‌اش خوردنی نیست… بعضی‌ وقتها باید چوب پنبه را برداری دستت را بالای شیشه تکان بدهی‌ تا مشامت بوی تحملت را بچشد، مست می‌شوی، باور کن!…»

  3. ولی اینکه بری برا خودت یه چیزی که دوست داری بخری خیلی خوبه…. یه چیزی برای کودک درونت یعنی. مثل اسباب بازی یا کتاب رنگ آمیزی!
    چند روز پیش با شوهرم رفتیم از این تفنگ ترقه ای ها خریدیم! خیلی خندیدیم و خوش گذشت! البته به مغازه دارا نگفتیم تفنگ رو برا خودمون می خوایم!
    یه بارم رفتم از این کتابای کوچیک که نقاشی دارن و روشون نوشته دلم برات تنگ شده یا دوستت دارم و…. برای مامان بابام خریدم. البته یه کم می ترسیدم که مسخره ام کنن ولی باور کن خیلی خوششون اومد. مثل بچه ها ذوق کردن.

    • من هم بعضی وقت ها هوس می کنم جدا… اون روزی جلوی یکی دو تا از دوستان گفتم… جواب دادند: «واقعا داری وارد یک فاز دیگه میشی!»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s