رقصِ زمین

خب، حالا وسطِ زلزله ایم… کافیه با دورِ کند مجسم کنیم، عین تو فیلما… خوابِ خوابم که باشی زلزله بیدارت می کنه… می گن اغلبِ زلزله ها تو شب اتفاق می افته، وقتی همه خوابن… آخه آدمِ خواب پاک بی دفاس… این اژدها می خواد همه رو غافلگیر کنه، شایدم قصدش اینه کارِ ملکوت الموتو ساده کنه، چکی جماعتو بفرسه آخرت، شایدم یه سره ببره بهشت… اول یه صدایِ مهیب می آد… از زیرِ پوستِ شهر، هیولای زمین نعره می کشه… مهیب… اون قدر مهیب که گوشایِ ما طاقتِ شنیدنشو نداره… یه دفه زمین و زمان کن فیکون میشه، همه چی شروع می کنه به لرزیدن… درا، پنجره ها، درختا، تیر برقا، تابلوها، پلا از جا کنده می شه… هیچ چی هیچ جا بند نمی شه، هر چی دم دسته راه می افته… ماشینا رو دوش پارکینگاشون می رقصن… ساختمونا له و لورده میشه، دیوارا مث خمیر می ره تو هم… سقفِ آسمون می چسبه کفِ زمین… گرد و خاک دیدو کور می کنه، روشنایی غیب میشه، جاشو می ده به ظلمات… دونه هایِ ریز شیشه رو تو تاریکی می بینی که عینِ بارون الماس می ریزه رو سر و کله ات، می خورن تو صورتت، تو چشات… بعد یهو سکوت میشه… سکوتِ وهم و مرگ… نیستی… عین رستاخیز… اگه دیدی نفس نمی کشی، بدون راه فرار نداری، تمومی… جسمتو رها کن، روحتو بذار در بره… روح، سیاله، راه خودشو پیدا می کنه… اگه دیدی نه ته مونده نفسی هنوز هس، بدون اول بدبختیه… هنوز نمی دونی چه مصیبتی سرت اومده… برقا قطع، شکافا عمیق، بیدادِ تاریکی… غولِ زلزله کار خودشو کرده… می خوای از جات بلند شی، پابرهنه راه نیفت… تکون نخور می گم…! یه تیکه ملافه بپیچ دورِ پات… کفِ زمین بُرنده اس، به زن و بچه ات اگه زنده ان بگو همین کارو بکنن… فقط هول نشو… آدمِ گیج کاری ازش برنمی آد… از هیشکی کاری بر نمی آد… تو زلزله همه جایِ زمین گوره… بشریت تو این مرحله بی نهایت ذلیل و ناتوانه… خودتو به زور از لای تیر و تخته و آهن قراضه می کشی جلو، می خوای از پنجره بیرونو نگاه کنی که چی شده، پنجره ای نمونده… از لای ستونا، یه روزنی پیدا می کنی، نگاه می کنی بیرون… می بینی شهرت تو یه چشم به هم زدن شده تل عظیمی از خاکروبه… بچه تو بغل می زنی، دس زنتو می گیری، کور و کر دنبال راه خروج می گردی… ساک یادت نره… ساکو پیدا کن…! ساک کو…؟ همون که از قبل آماده کرده بودی برا الان، کجا گذاشتی…؟ پیداش کن…! می گم پیداش کن…! تمام چارچوبا از شکل دراومدن… ممکنه مجبور شی با زور راهو باز کنی، فقط آروم ضربه بزن… کلِ ساختمون کجه الان… آروم…! ممکنه یه حرکتِ غلط، کوهِ آوارها رو بریزه رو سرت، دفنت کنه… تا می تونی زود از خونه ای که حالا حکم قبرو برات پیدا کرده خارج شو… یه جوری که انگار واسه آخرین بار ترکش می کنی… حتی وقت نداری بغض کنی، چه برسه به گریه… تا می تونی جلو حرکت کن، بقیه دنبالت… اگه طبقات بالا باشی هر آن ممکنه زمین زیر پا، دهن واکنه ببلعدت… آسانسور…؟ مرده، ولش کن…! تو راه پله، دستت رو بگیر به نرده یا دیواری اگه مونده… چراغ قوه رو روشن کن… اصلا ندو… ندو می گم…! داد نزن…! داد نزن می گم…! کری…؟! حالا خوب شد… اگه از خونه همسایه صدا ناله اومد توجه نکن، فکر نکن نامردیه… الان نجاتِ خودت و خانوادت تو اولویته… سوپرمن نشو واسه من، مگه تنها باشی… ولش کن می گم، خب گوشتو بگیر ناله نشنوی… حالا رسیدی بیرون خونه… اگه می تونی زن و بچه تو که هنوز تو بهتن بذار یه جای باز و امن… حالا برگرد به همسایه ها کمک کن… کجا می ری؟… گفتم جای امن… این جا امنه ابله…؟ زلزله، پس لرزه ام داره، راه بیفت…! از وسطِ خیابون و کوچه برو… هرچه زودتر خانوادتو برسون خارج شهر… اصلا فکرشو نکن همراه اونا بری برا نجاتِ دوست و فامیل… همه جا شده یه پارچه آتیش… لوله گازا ترکیده، باکِ ماشینا، پمپ بنزینا، انبارا… شَهرِت شده کوره… آبی ام نیس بتونه این همه آتیشو خاموش کنه، آب حکمِ کیمیا رو داره… دیر بجنبی وسطِ آتیش داری کباب میشی… دیگه نه اتوبوسی هس، نه مترویی، نه تلفنی، نه کمکی فعلا… نمی تونی از شهر بری بیرون…؟ بزن برو تو یه پارک… کجا می ری…؟ مبادا برگردی به خونه ات چیزی ورداری، گور بابای خونه، بذا برا صبح که هوا روشنه… می گم نرو…! رادیو، رادیو تو راه بنداز، ببین چه خبره… سه تا سد اطرافِ تهرونه، هرکدوم بشکنه همه جا رو آب می گیره، اگرم نه، تا یه مدت آب بی آب… با محتویات کیفه سر کن… یادت باشه میلیون ها آدم الان حال و روزِ تو رو دارن… کی می تونه این جمعیتِ هراسونو اداره کنه…؟ زلزله اصلی حالاس… تازه بوی تعفن و بیماری و زخم و درد و آوارگی و ناامنی و عزا شروع میشه… هر طور هس خانوادتو برسون به یه شهر دیگه و برگرد واسه کمک… واسه کمک… کمک…! کمک…! کمک…!

«نمایشنامه ی رقص زمین- حسین پاکدل- نشر ثالث»

+ وب نوشت های حسین پاکدل

Advertisements