نیل سایمون می خوانیم و گاهی بلند بلند، گاهی زیر زیرکی می خندیم!

بارنی: مطمئنم برات اون قدرا تکون دهنده نیس؛ اما تو اولین ماجرایِ عشقیِ من طی بیست و سه سال زندگی زناشوییم هستی. تا حالا هیچ وقت زن دیگه ای رو نبوسیده بودم. بیست و سه سال تمام! بیست و چهار سالم بود که با یکی از دوستای دبیرستانم ازدواج کردم. از شونزده سالگی به بعد فقط با اون دوست بودم. تو فکر می کنی قبل از این که ازدواج کنم تجربه ی رابطه با چَن تا زن داشته ام؟ -یکی! اونم فقط یه بار! وقتی هیجده سالم بود برادرم منو برد یه آپارتمان توی نوارکِ نیوجرسی که توش یه زن چهل و چهار ساله ی لُخت رو یه تختخواب فلزی دراز کشیده بود و روزنامه می خوند. برام هفت دلار آب خورد و تمام شب استفراغ کردم. من سیگاری نیستم، قمار نمی کنم و مشروبی که امروز خوردم بیش تر از همه ی مشروبایی بود که در تمام عمرم خورده م. تا حالا تصادفِ ماشین نداشته م، هیچ وقت دعوا نکردم، هیچ کدومِ استخونام نشکسته، درجه حرارت بدنم بالاتر از سی و هشت درجه نرفته -زندگی اگرچه باهام سرِ لطف نداشته ولی بهم بی اعتنایی هم نکرده. سه تا بچه دارم که بهشون خیلی افتخار می کنم، خونه ای که به خاطرش خیلی زحمت کشیده م و همسری که هرچند فوق العاده نیس یا به قول شماها از اون پُر شروشورا، اما مهربون و دلسوز و فداکاره و من واقعا دوستش دارم. پس چرا باید بعد از بیست و سه سال زندگیِ مشترک، نشونیِ آپارتمانِ مادرمو پشت یه چک بنویسم، یه بطری اسکاچ با دو گیلاس بخرم و خدا خدا کنم مچم وا نشه؟ چرا؟ جوابشو بهت می گم: خودمم نمی دونم! تا پیش از این هیچ وقت هوای این کار به سرم نزده بود -نه، دروغ گفتم! اولین بار پنج سال پیش شروع شد و به صورت جدیش دو سال پیش گُل کرد. حدود یه سال پیش تصمیم گرفتم بهش تن بِدم و تو شیش ماهِ گذشته درگیرش بوده م. من چهل و هفت سالمه و برای اولین بار تو زندگیم به مرگ فکر کردم. الان بخشی از زندگیم فکر کردن به مرگه. هر روز هرچی آگهی فوته می خونم فقط واسه این که دلم خوش بشه اسمم توی اونا نیس. دائم تو این فکرم که چطور پیش میاد و من چه جوری باهاش رو به رو می شم. می دونی، من حتا تمرین مردن هم می کنم. تو رختخواب دراز می کشم و سعی می کنم به خودم وانمود کنم حالم بده -بعد می ذارم سرم بیفته یه طرف- و بعد آخرین نفسای بریده بریده مو می دم بیرون -بعد پا می شم دو تا قرص خواب آور می خورم. چون بیدار که باشم تحملِ سکوت شبو ندارم. ولی چاره چیه؟ آخرش یه روز اتفاق می افته.شاید زودتر از اون که فکرشو بکنم. و من از خودم می پرسم لذت بردی بارنی؟ واقعا چهل و هفت سال معرکه ای نبود؟ و می دونی جوابم چیه؟ خب نمی شه گفت معرکه، ولی خوب بود. -در مجموع زندگیم خوب بود. بعد از زندگی خوبی که گذرونده م باید برم توی گور. برام مراسم باشکوهی می گیرن و منو با کت شلوار آبیِ خوش رنگِ خوش دوختم دفن می کنن. همسر سوگوارم برام گریه زاری می کنه و شیش ماه بعد با یه مرد دیگه ازدواج می کنه. حتا بعید نیس ژاکت قهوه ای رنگمو بده به اون. من سرزنشش نمی کنم. این رسمِ روزگاره، زندگی باید ادامه پیدا کنه. ولی مادامی که ادامه داره نمی شه چیزی بهتر از خوب باشه؟ نمی شه چیزی غیر از باز کردنِ رستوران سرِ ساعت یازده صبح هر روز باشه؟ نمی شه چیزی بهتر از گذروندن سه هفته تعطیلات ماه آگوست کنار استخر میان پنجاه تا پیر و پاتال چاقالو باشه که هر لحظه ش خدا خدا کنی کاش خونه بودی و ساعت یازده صبح رستورانو باز می کردی؟ نمی شه فقط یه بارم که شده به رویاهام تن بدم؟ خوابای شبانه، تجربه کردنِ چیزای دوروبر، احساسات، لذتایی که قبلا تجربه نکردم -دلم می خواس بدونم یه زنِ دیگه از چه چیزم خوشش می آد؟ نظرشو جلب می کنم؟ ممکنه دوستم داشته باشه؟ امکان داره از دست زدن بهش خوشم بیاد؟ و هزار تا سوال دیگه که اگه ناغافل اسمم تو صفحه ی آگهی فوت روزنامه درمی اومد، هیچ وقت جوابشو نمی فهمیدم. این شد که تصمیم گرفتم فقط یه بارم شده خواسته مو برآورده کنم. ادعا نمی کنم در مورد همسرم انعطاف داشته م. اگه اونم می خواس واسه دل خودش همین کارو بکنه هیچ وقت نمی بخشیدمش. بنابراین شروع کردم به دیدنِ دور و برم -و با همه ی این تفاصیل بهت اطمینان می دم، فقط یه رابطه، یه روزِ دلچسب و تموم! اما اگه همه چی همون جور که دلم می خواس پیش می رفت، یه تجربه ی خاطره انگیز و با ارزشو پشت سر می ذاشتم و امکان داشت بقیه ی عمرمو بدون زیرآبی و خیانت بگذرونم و بعد، هر روز ساعت یازده صبح برای باز کردن رستوران، اما با علم به این که به اندازه ی یه بعدازظهرِ کوتاه الگوی زندگیمو عوض کردم و یه دفه م که شده فقط زنده نبودم، زندگی کردم!

[سکوتی طولانی]…

«عاقبت عشاق سینه چاکنیل سایمون– ترجمه ی شهرام زرگر– نشر نیلا»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s