چنین گذشت بر من

 ناتالیا گینزبورگ دیوانه تان می کند؛ نه این که عقل تان را زایل کند، آن قدر موقعیت هایِ انسانی را ساده و صریح برایِ تان می گوید که در می مانید از سنگینیِ واقعیتی که رویِ سرتان آوار شده است.

جلدِ زردِ کتاب را باز می کنید و می خوانید: « به او گفتم حقیقت را به من بگو…او شروع کرد به خندیدن و گفت حقیقت را چو گوهر گران بها باید جست، آن که در پی حقیقت است باید که دست از زندگی بشوید.»

از اینجا به بعد دیگر انگار زنی که تا پایانِ داستان هم هیچ وقت اسمش را نمی فهمید جلویِ رویِ شما نشسته و دارد حکایتِ پرحادثه ی زندگی اش را برایِ تان می گوید.

داستان با فلاش بک آغاز می شود، به چهار سال قبل برمی گردید و راوی، دختر روستا زاده ای که در شهر معلم است شرحِ آشنایی با شوهرش آلبرتو، مردِ چهل ساله ای که معشوقه ی دیگری هم به اسمِ جوانا دارد و بعد ازدواج شان را طیِ یک بحرانِ عاطفی تعریف می کند. بعد از ازدواج با غیبت هایِ طولانی و مکررِ آلبرتو از خانه راویِ مدام حضور سنگینِ آن زن را در زندگی اش احساس می کند تا این که با به دنیا آمدنِ دخترش کم کم حضور جوانا را فراموش می کند: «فکر می کردم حس حسادت در من از بین رفته و اصلا برای ام اهمیت نداشت بدانم که او جوانا را ملاقات می کند یا نه. بعضی وقت ها به اتاق کارش صدای ام می کرد و با هم می خوابیدیم اما من همیشه گوش به زنگ آن گریه ی ضعیف و بی تابانه ای بودم که در تاریکی برخیزد و حتی از خودم نمی پرسیدم که آیا لذت می برم یا نه؟ و او از من نمی پرسید چه احساسی دارم و من هر لحظه فکر می کردم که ازدواج ما هم تقریبا مثل بقیه ی ازدواج ها از آب درآمده، نه بهتر و نه بدتر از ازدواج های دیگر.»

ولی یک روز آلبرتو و جوانا را در پارکی می بیند که تنگاتنگ هم راه می روند. آلبرتو که دیگر از دروغ گفتن و کلک زدنِ دائم خلاص شده از راوی می خواهد که از هم جدا بشوند و به او می گوید تنها به این دلیل با او ازدواج کرده تا جوانا را که خودش هم شوهر و بچه ای دارد رنج بدهد:

«… با تو که ازدواج کردم خیلی رنج کشید. دوست داشتم رنج بکشد، دوست داشتم که برای من عذاب می کشید. من هم خیلی از دست او عذاب کشیده بودم. فکر می کردم می توانم فراموش اش کنم. فکر می کردم آسان است، اما وقتی زندگی را با هم شروع کردیم به شکل وحشتناکی رنج می کشیدم چون تو بودی و او با من نبود. می خواستم مثل او که بچه ای از مرد دیگری دارد من هم بچه ای داشته باشم. می خواستم بگویم بچه ی من و می خواستم زندگی یی داشته باشم که برای او ناشناخته باشد همان طور که او زندگی یی داشت که برای من ناشناخته بود…»

اما مرگِ دخترِ راوی، آلبرتو را از تصمیمی که گرفته منصرف می کند اگرچه باز هم به رابطه اش با جوانا ادامه می دهد و یکی از روزهایی که آلبرتو قرار است باز هم برایِ ملاقات با جوانا از خانه بیرون برود راوی با اسلحه ای که آلبرتو همیشه در کشویِ اتاقش نگه می دارد به چشمانِ او شلیک می کند.

راوی آن قدر همه این ها را سرد و بی تفاوت تعریف می کند که وقتی در ابتدایِ داستان همین جمله ی «به چشمان او شلیک کردم…» را بیان می کند تا پایانِ داستان که باز هم گینزبورگ ما را به همان موقعیتِ ابتدایی برمی گرداند سخت می توانیم باور کنیم و فکر می کنیم گینزبورگ دارد شوخی یی با ما می کند.

چنین گذشت بر من روایتِ ابهام ها و استفهام هاست، هیچ وقت نمی دانیم چرا راوی با این که از زندگی با آلبرتو در رنج است نمی تواند با مرد دیگری ارتباط داشته باشد؟ آلبرتو با این که راوی را دوست دارد چرا نمی تواند جوانا را فراموش کند؟ آیا جوانا واقعا در تمامِ سفرهایِ آلبرتو همراه اوست؟ و انگار که هیچ کدام از شخصیت ها قادر به شناختِ واقعی دیگری نیست. راوی مُدام در پیِ شناختِ جوانا ست و درباره ی شکل لباس پوشیدن و زیبایی چهره و اندامش فکر می کند مدام از آگوستو دوست آلبرتو درباره او سوال می کند و تا آن جا پیش می رود که او را به خانه اش دعوت می کند اما خودش در جایی می گوید: «هرگز نخواهم دانست که واقعا چه می خواهد. هرگزا نخواهم دانست که واقعا چه می خواهد.»

آدم هایِ داستان گینزبورگ هیچ کدام قادر به تحمل یکدیگر و شناختِ درونیات واقعی آدم هایِ اطراف شان نیستند، شاید درست شبیه ما که هیچ کدام قادر به شناختِ واقعی جهانِ اطراف مان نیستیم و همین آنها را به جنون و آشفتگی یی می رساند که نتیجه اش آن جمله ی پایانی راوی است: «تصمیم گرفتن خیلی دشوار بود و حس می کردم که زمان پاسخ های روشن و همیشگی برای همیشه در من از حرکت باز ایستاده است.»

«چنین گذشت بر من- ناتالیا گینزبورگ– ترجمه ی حسین افشار– نشر دیگر»

پی نوشت: کتابی که من دارم چاپِ پنجم و برایِ سال 1385 است، رویِ قیمت هزار و چهارصد تومانیِ اش برچسبی چسبانده اند و قیمت کتابِ صد صفحه ای گینزبورگ شده است سه هزار تومان، این روزا با سه هزار تومان چی کار می شود کرد؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”چنین گذشت بر من

  1. یکی از بهترین کتاب‌هایی است که پنج، شش سال قبل خواندم. امانت گرفته بودم از دوستی و خب، شیفته‌اش شدم. از قضا، یکی، دو ماه قبل نسخه‌ای از کتاب را برای خودم خریدم که چاپ چهارم است. قیمتِ اصلی کتاب هشتصدتومان بوده که رویش برچسب زده‌اند هزار و چهارصدتومان.
    این روزها، با هزاروچهارصدتومان و سه‌هزارتومان و دو روز دیگر با پنج‌هزارتومان می‌شود که با خودمان خلوت کنیم و هی بگوییم چنین گذشت بر من، ولی آخر می‌بینید این قیمت‌های کشکیِ من‌درآوردیِ حرص‌آور را.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s