من و خارپشت و عروسکم

امروز ننه جان رفته چهلم یکی از دوستانش. خیلی دلم می خواهد برای خارپشت یا عروسکم چهلم بگیرم؛ ولی آنها هیچ وقت نمی میرند. یک پای عروسکم را در می آورم و همان طور که با قیچی خردش می کنم و توی راه آب می ریزم، گریه می کنم. عروسک نشسته و با حسرت به خرده های پایش که یکی یکی نیست می شوند، نگاه می کند. ناگهان پشیمان می شوم؛ اما افسوس! دیگر پایی وجود ندارد. سه روز آزگار نجاری می کنم و برایش یک پای چوبی می سازم.

تازگی ها یک اسب از توی کوچه پیدا کرده ام. امروز صبح اسبم جیب روپوشم را خورد. سه رَج از دامن بافتنی خانم معلممان را هم شکافت و خورد. خانم هم من را کتک زد. خاک بر سر بیشعور! این اسب خرم را می گویم! دیروز به او گفتم: «غذای تو یونجه است.» گفت: «یونجه چه رنگی است؟» گفتم: «سبز است.» حالا هر چیز سبزی را می بیند، می خورد.

امروز خانم معلم روی تخته سیاه، یک مزرعه را می کشد تا ما هم توی دفترهایمان بکشیم. ناگهان می بینم که اسبم روی میز خانم معلم ایستاده و دارد تند تند علفهای مزرعه تخته سیاه را می خورد. توی دلم نفرینش می کنم و می گویم: «الهی ذلیل بشوی!» جلوی که می روم، می بینم که ذلیل شده است.

پسر همسایه مان سه سال است زندانی است. صدای گریه ی مادرش تمام اهل کوچه را می گریاند. پیش مادرش می روم و می گویم: «می خواهید یک حرف حسابی به شما بزنم؟» می گوید: «بله.» می گویم: «پسر شما از توکا و پرستو هیچ چیز کم ندارد. این ها هر دو آن قدر به میله های قفسهایشان فشار آوردند که میله ها از هم باز شدند و آنها هم آزاد.» فردا بعدازظهر که از مدرسه می آیم، همسایه مان جلوی خانه گوسفند قربانی کرده است. صدای پسر همسایه مان را می شنوم که بلند حرف می زند: «آره، همین جور میله ها را فشار می دادم. تا…»

امروز یک شاخه که شبیه تفنگ است از درخت می چینم. عروسک و خارپشتم دارند توی حیاط قدم می زنند. می گویم: «ایست.» اول بهتشان می زند و بعد که تفنگ را در دستم می بینند، پا به فرار می گذارند. هر دو شان را گلوله باران می کنم. بیچاره ها می افتند زمین. وقتی خاکشان می کنم، هنوز دست هایشان گرم است.

«من و خارپشت و عروسکم– نوشته ی راضیه دهقان سلماسی– تصویرهای فرشید مثقالی– کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان»

پی نوشت: آخرِ کتاب تاریخِ چهارم آذرماه سالِ پنجاه و هفت خورده است، چاپِ اولِ کتاب برای سال هزار و سیصد و شصت و سه است و این چاپی که من دارم و سال ها گوشه ی کمدم خاک خورده بود و تا دیروز نخوانده بودمش چاپ سوم و برایِ سالِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار است. کتابی که مرکز نگارش کانون پرورش فکری نوشته که آن را به خاطرِ بداعتِ سبک و قدرت تخیل نویسنده انتخاب کرده است و قبل از آن که کتابی برایِ کودکان یا نوجوانان باشد، به آدم هایی تقدیم شده که در عرصه ی ادبیات کودک و نوجوان قلمی زده اند یا حتی قدمی برداشته اند. کتابی که نمی دانم این سال ها باز هم کانونِ پرورش فکری کودکان و نوجوانان تجدید چاپ اش کرده یا نه… راستی یک دفعه چقدر دلم هوایِ آن فروشگاهِ کانون تویِ خیابانِ وزرا را کرد، یک زمانی کتاب هایِ خواندنی آنجا پیدا می شد شبیه همین کتابِ من و خارپشت و عروسکم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”من و خارپشت و عروسکم

  1. خیلی لذت بردم. مدت ها بود داستانی از این دست نخونده بودم. خوندن کتاب های نوجوانان همیشه یک حس خوبی به آدم می ده… یه سوالی ازتون داشتم. آیا شما کتاب هایی به نام «رازهای هیساکو» و «نه مثل نیلوفر» رو خوندید؟ هر دوشون برای نوجوانان هستند. من مدت ها پیش گمشون کردم و به خصوص دومی که ایرانی هست رو هیچ جا پیدا نکردم. شما اینها رو خوندید یا می دونید چطور می شه پیاشون کرد؟

    • این من و خارپشت و عروسکم رو که می دونم از یکی از این فروشگاه های کانون می تونید پیدا کنید…رازهای هیساکو رو خاطرم هست، جلد آبی رنگی داشت ولی نمی دونم که کانون باز این کتاب ها رو تجدید چاپ کرده یا نه. تنها راهی که به ذهنم می رسه اینه که یا سراغ این کتاب ها رو از یکی از فروشگاه های کانون بگیرید یا این که یک سری به سایت کانون پرورشی بزنید، البته این شماره تماس هم برای تهیه تولیدات کانون پرورشی هست 88971396.

  2. مرسی از راهنماییتون. راستی من 3 تا از کتابای موراویا رو خوندم تو این 2 سال که از شما تعریفشو شنیده بودم و در کل ازتون ممنونم به خاطر معرفی کتابای خوب.

  3. اول از همه «یک زندگی دیگر» رو خوندم که از نمایشگاه کتاب سال 89 خریده بودم و تمام داستان هاشو خیلی دوست داشتم. به خصوص اونی که یه کسی به دختری گفته بود «اسب» و دختره با خودش هی فکر می کرد که منظور طرف چی بوده! بعدش «گوساله ی دریایی» رو خوندم که البته فرق داشت خیلی. بعد «امیلی و پنه لوپه» رو خوندم که خیلی دوست داشتم. به نظرم آلبرتو موراویا شناخت خیلی خوبی داره هم از مرد و هم از زن و من اینو دوست دارم!

    • آره، جدا از این که نویسنده ی خوبیه، روان شناس خوبی هم هست. ولی جدی جدی فضای داستان های کوتاهش با رمان هاش خیلی خیلی متفاوته، بعد باز داستان های کوتاهش هم هرکدوم ژانر و فضای متفاوتی دارن!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s