خاطرت آید…

رفتم چای ریختم تویِ لیوان، آوردم گذاشتم رویِ میز که سرد بشود… پشتِ سرش رفتم درِ یخچال رو باز کردم، از تویِ یخچال پارچِ شربتِ آبلیمو رو که از ظهر باقی مونده بود برداشتم ریختم تویِ لیوان گرفتم دستم اومدم پشتِ میز… تویِ دستم لیوانِ خنک شربت آبلیمو، رویِ میز جلویِ رویِ من بخارِِ لیوانِ چای. بعد با خودم فکر می کنم: «کی رفته برایِ من چای ریخته؟»

Advertisements

یک دیدگاه برای ”خاطرت آید…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s