زندگیِ من را به یک تابستان آرام و پر حرارت تبدیل کن!

آلبرتو موراویا توی یکی از داستان هایِ مجموعه ی گوساله دریایی از زبانِ شخصیت اصلیِ داستان که نویسنده ای است که از محیطِ زندگی اش خسته شده و بخاطرِ فقر مجبور به تحملِ زندگی در حاشیه ی شهر است و هیچ چاره ی دیگری هم ندارد می نویسد: «محیط شاید به حساب نیاید اما تاثیراتش خرده خرده از محکم ترین موانع هم می گذرند و نفوذ می کنند، و دست آخر ذهن و روح به شیوه زندگی که در اطراف رایج است عادت می کند و همان شکل را می گیرد. از همه بدتر، از آنجا که در روح آدمیزاد اشتیاق به زیبایی و نیکی شعله می کشد، در نتیجه از طریق سازش هایی که تدریجی است به نقطه ای می رسیم که فکر می کنیم زیباست آن چه که زشت به نظر می آید و نیک است آن چه که بد به نظر می آید.»

یعنی من هم دارم شبیه به محیطِ اطرافم می شوم؟ ترسناک نیست هر کدامِ مان شبیه همین محیطی بشویم که داخلش زندگی می کنیم؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s