دو آدم غُرغُرو یا اتفاق همیشه خودش می افتد

بعد تو فکر کن درست همان روزی که ما داریم می رویم نمایشِ «دو آدم خجالتی» را تویِ سالن انتظامیِ خانه هنرمندان -سالن؟ بیشتر شبیه دخمه ای است که آن تو نمایش هم اجرا می کنند- ببینیم و تویِ ترافیک لعنتی و انگار همیشگیِ اتوبان همت گیر افتاده ایم و حمید دارد به جانِ من غُر می زند که: «چقدر گفتم نیم ساعت زودتر از خونه بزنیم بیرون و تو قبول نکردی…» و من در جوابِ حمید و برایِ خنثیِ کردنِ اثراتِ غُر زدن اش در فضایِ ماشین دارم می گویم که: «چقدر گفتم ماشین نیار و با مترو هم سریع تر می رسیم و هم گرما رو تحمل نمی کنیم…» یکی از بازیگر هایِ نمایش را می بینیم که با پراید لکنتی اش گوشه ی اتوبان ایستاده، من فقط به خاطر این که دیگر تحمل غُر زدن هایِ حمید را ندارم بر می گردم با ذوق زدگیِ تمام می گویم: «دیدی حمید، دیدی… فلانی هم مثلِ ما تویِ ترافیک گیر افتاده و هیچ نمایشی هم هیچ وقت بدونِ بازیگر رویِ صحنه نمی رود، بنابراین حتی اگر دیر هم برسیم خیالمون راحتِ که نمایش هنوز شروع نشده.» حمید همان جا می زند رویِ ترمز و برمی گردد و یکی از آن نگاه هایِ عاقل اندر سفیه اش را نثار من می کند و می گوید: «دیوانه یعنی نمی بینی فلاشر زده، ماشین اش خراب شده، این گوشه ایستاده…» برمی گردد و پیِ حرف اش را می گیرد: «پیاده شو، برو ببین کمکی از دستت برمیاد یا نه، اصلا برو بهش بگو ماشین اش رو همون گوشه ی اتوبان پارک کنه و خودش با ما بیاد که زودتر به نمایش اش برسه…» من انگار لال شده ام، برمی گردم پشتِ سرم را نگاه می کنم و حمید که انگار می داند از من آبی گرم نمی شود، خودش از ماشین پیاده می شود و سراغِ هنرپیشه ی نمایش و ماشینِ داغونی که گوشه ی اتوبان مانده می رود، از شیشه ی عقب ماشین تعجب و بعد خنده ی هنرپیشه را می بینم فقط…

آخرِ سر نمی دانم به عادتِ همیشه ی حمید که برایِ هر مشکلی از یک جایی راه حلی پیدا می کند یکی از این تعمیرکارهایِ سیار سر و کله اش از کجا پیدا می شود و حمید هنرپیشه و ماشینِ خراب اش را به دست شان می سپارد و خودش می آید و سوارِ ماشین می شود.

همین جوری نگاهش می کنم…

«هرچی بهش گفتم دوستم می مونه پیشِ ماشین تون تا تعمیرکار بیاد ماشین رو درست کنه شما بیاید من برسونمتون سالنِ نمایش قبول نکرد… گفت نمی تونم…»

«حق داشت حمید چطوری اطمینان کنه به آدمی که همین جوری از راه رسیده داره این حرف رو می زنه؟ ولی تو جدا می خواستی من رو اینجا پیشِ ماشین بذاری خودت بری هم هنرپیشه رو به تئاتر برسونی و هم خودت با خیالِ راحت نمایش ات رو ببینی؟»

«تو مهم تری یا اون که باید برسه به اجرایِ نمایش؟ اگه بدونی چه عرقی کرده بود و با چه اضطرابی داشت حرف می زد…همینِ دیگه، همینِ…»

«چی همینِ دیگه؟»

«همین که میگن بازیگری سخت ترین و پر استرس ترین شغل دنیاست، همین که میگن تویِ مملکتِ ما کارِ هنری هیچ آخر و عاقبتی نداره و گرنه الان این آدم نباید با اون ماشین لکنته گوشه ی اتوبان می موند… همین که اینا همشون زود پیر می شن، سکته می کنن، می میرن…»

نمایش با تاخیر شروع شد؛ تا وقتی رسیدیم خانه هنرمندان و یک جایی برایِ پارک کردنِ ماشین پیدا کردیم و تمامِ مدتی که رویِ سقفِ خانه هنرمندان منتظر باز شدن درِ سالن بودیم آن ور متعهدانه ی حمید داشت غُر می زد و از آخر و عاقبتِ هنرمند جماعت تویِ این مملکت می نالید و وضعیتِ زندگی و دستمزدِ فلان بازیکن و مربیِ فوتبال را با فلان هنرپیشه ی قدیمی مقایسه می کرد و من داشتم به خودم فحش می دادم که چرا هنرپیشه را گوشه ی اتوبان دیده بودم و چرا برایِ کم کردن از غُر زدن هایِ حمید، هنرپیشه را با ذوق زدگی تمام نشان اش داده بودم.

بعد شما فکر کنید وقتی نشستیم رویِ پله هایِ سالن و نمایش شروع شد و بازیگر محترم رویِ صحنه آمدند حمید برگشت از بین جمعیت گفت: «ااااا… شما اومدید؟»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s