اتاق تجربه

1. دلتان برایِ خواندنِ یک رمانِ نوجوانِ پر هیجان پسرانه که همه ی اتفاقاتش تویِ تهران هم نه؛ وسطِ یکی از شهرهایِ بزرگِ مان بین دود و دم و ترافیک و برج و سیمان اتفاق بیفتد تنگ نشده است؟ تنگ شده است؟ می شود دست به کارِ نوشتن اش شود؟ چون من خیلی هوسِ خواندن این طور کتابی را کرده ام! اگر نه که با وجود این همه تنبلی که در خودم سراغ دارم مجبورم آن بخش دیوانه ی دیوانه ی وجودم را به کار بیندازم و خودم دست به کارِ نوشتن اش بشوم.

2. اتاق تجربه؛ این عنوان آشنا نیست برایتان؟ همان کارگاهی که برایِ نوشتنِ رمان کودک و نوجوان سالِ گذشته به همت فریدون عموزاده خلیلی و نشر چکه برگزار شد و حاصل اش شش رمان -داستان بلند؟- کودک و نوجوان در نمایشگاهِ کتاب امسال بود. رمان هایی که به قولِ فریدون عموزاده خلیلی همه فضاهایِ متفاوتی دارند و هیچ کدام رنگ و بویِ آن دیگری و حتی رنگ و بویِ رمان هایِ چاپ شده ی دیگر را هم ندارند.

« پیش از هر چیز باید وسوسه شان می کردم، یا بهتر بگویم: وسوسه ی نوشتن را به جانشان می انداختم… و انداختم. در چنین مواقعی باید خودت بایستی کنار، فقط کمی دورتر؛ تا وسوسه، کار خودش را بکند. می دانم، برای بعضی از ما سخت است این کنار ایستادن و فقط تماشا کردن. دلواپس کژ و مژ رفتن شان هستیم، دلواپس افتادن شان، زخمی شدن شان، دور شدن شان و… اما چاره ای نیست، این واهمه های بی نام و نشان را باید دور ریخت و کاهش داد. من با فراموشی کاهش دادم. فراموشیِ همه ی خط کشی ها، تئوری ها، خوانده ها و شنیده هایِ قبلی… باید ذهن شان پاک می شد، سفیدِ سفید! هر چه تئوری داستان بلد بودند، گفتم بریزید دور؛ هرچه داستان و رمان و سبک و مدل داستانی خوانده بودند، گفتم از ذهنتان پاک کنید؛ پاکِ پاک، سفیدِ سفید… باید ذهنشان سفیدِ سفید می شد، فراموشیِ مطلق. حالا وقت رهایی بود. باید خودشان را، ذهن شان را، قلم شان را، کیبوردشان را، یا هر چیز دیگرشان را رها می کردند در این سفیدی مطلق.»

3. من که منتقدِ ادبیاتِ کودک و نوجوان نیستم که بخواهم نظرِ کارشناسی بدهم و کودک و نوجوان هم فعلا در دسترسم نیست که کتاب ها را بدهم بخوانند و نظر شان را بپرسم، اما خودم می خوانم که لذت ببرم. این چند وقت هم فرصتی شد که دو تا از رمان هایِ مجموعه ی اتاق تجربه را بخوانم و از این صداهایِ تازه که امیدوارم راهشان را ادامه بدهند و تکانیِ به فضایِ کسالت بار ادبیات کودک و نوجوانِ ما بدهند کیف کنم. رمانِ شادی خوشکار، «روزنوشت های درخت ته کلاس» فضایی رئال دارد و در قالب دفترچه خاطرات نوشته شده است. راویِ آن دختر نوجوانی است که هم خیلی دراز است و هم خیلی کم رو و شیرینی کشمشی هم زیاد دوست دارد و تویِ دفتر خاطراتش از اعضایِ خانواده و بچه هایِ مدرسه و حتیِ عشقِ معصومانه و نوجوانانه ای که به آقایِ کافی نتی سر کوچه دارد می نویسد، از آن طرف رمان مریم محمدخانی، «جشن خاکستر» فضایی سوررئال دارد و در آن واقعیت و خیال در هم آمیخته اند. ماه نگار، قهرمان چهارده ساله ی داستان مدام فکر می کند که مادرش رازی را از او مخفی می کند و مدام دنبالِ این است که از راز کتابِ جلد قهوه ای که تویِ زیرزمینِ خانه پیدا کرده و شباهتِ دخترهایِ تویِ کتاب با مادرش سر دربیاورد و تویِ این مسیر با آهو، دوستِ شیطانش همراه می شود تا با هم ماجرایی عجیب و غریب را از سر بگذرانند. [اینجا] مفصل بخوانید.

4. دو کتاب با این که در یک کارگاه نوشته شده اند هیچ شباهتی چه در روایت و چه در فرم به هم ندارند ولی نکته ی جالب اینجاست که تویِ هر دو کتاب پدر شخصیتِ اصلی خانواده اش را گذاشته و رفته است. تویِ رمان شادی خوشکار ظاهرا پدر مهاجرت کرده و فقط هر از گاهی با دخترهایش تلفنی صحبت می کند، مادر هم هروقت باران کارِ اشتباهی می کند به او سرکوفت می زند که درست مثلِ بابایت شده ای.

« به پدرم گفتم: «چرا برایم دستکش نفرستادی؟ مثل پارسال؟» انگار آن طرف گوشی توفان بود. گفت: «چی؟» گفتم: «خوبی؟» نگار بهش زنگ زده بود و بعد از یک ساعت حرف زدن توی بالکن، صدایم کرده بود و گوشی را داده بود دستم. گفتم من هم خوبم و دستم را کشیدم به جلد پاندای کونگ فو کار. گفتم حالم خوب است. بعد هم گفتم اینجا خیلی سرد شده و نمی دانم چرا با این که زمستان نیامده، این قدر هوا سرد است. صدای بابا می رفت و می آمد. پرسیدم: «بابا، تو قدت چند است؟» کمی طول کشید تا صدایش بیاید: «بابا جان، شنیدم کلاس نمایش می روی، خوب است؟» گفتم: «قدت بابا! چند است؟» گفت: «نیم ساعت دیگر کلاسم شروع می شود. باید بروم تا صدای دانشجوها درنیامده.» گفت: «رفتی باران جان؟» گفتم: «خداحافظ» گفت: «اینترنتی در تماس باشیم.باشد.»

تویِ رمان مریم محمدخانی هم راوی فقط عکسی از پدرش دارد، عکسِ مردی که جلویِ یک درِ چوبیِ قدیمی ایستاده و مدام با خودش فکر می کند آیا از رویِ یک عکس می تواند پدرش را پیدا کند. آخرِ سر هم وقتی آدرسی از پدرش پیدا می کند و سراغِ او می رود می فهمد که پدرش وقتی رازِ مادرش را فهمیده او و مادرش را گذاشته و رفته و حالا هم دیگر دستش به او نمی رسد چون خیلی وقت است که از خانه اش و شهرش و کشورش رفته است.

« – شما می دونین بابای من کجاست؟

آره می دونم، اما دستت بهش نمی رسه، رفته.

کجا رفته؟

– از اینجا رفته. از این خونه، این شهر، این کشور.

ماه نگار احساس کرد یخ کرده، انگار ناگهان پریده باشد توی یک استخر آب یخ.»

5. کتاب ها را اگر خواستید تهیه کنید و به دردسر افتادید و تویِ هیچ کتابفروشی یافت نشدند، شهر کتابِ هفت حوض حوالی میدان نبوت نمایندگیِ فروش محصولات نشر چکه و شهر قلم را دارد. این را هم گفتم که فقط مطلب را تمام کنم وگرنه خودم این کتاب ها را توی کتابفروشی هایِ گوشه و کنار شهر رویت کرده ام، پس خیلی راحت پیدایشان کنید و بخوانید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s