رگبار

یک غروب بهاری است. ما جمعی بسیار مهمان فروغ فرخزاد هستیم. روز دوم فروردین است، ما بنفشه های جوان را در باغچه می بینیم. همه با صدای بلند حرف می زنند. م.آزاد به بیژن جلالی پیله کرده که شعر تو اجتماعی نیست، اشرافی است. بیژن جلالی معصومانه فقط گوش می کند. سیروس طاهباز چون همیشه ی عمر خیره فقط گوش می کند، چون همیشه هراس دارد که جنجال شود. پس م.آزاد را ساکت می کند. جلال خسروشاهی، بیوک مصطفوی خیره به سقف. من باید فردا به کرمان بروم، سربازی من ادامه دارد. راستی کجا رفتند آن مهمانان بهاری؟ سرانجام در خاک خفتند. آنان با بنفشه ها به جهان دیگر رفتند.

راستی شعر اجتماعی چه شد؟

«احمدرضا احمدی- بهاریه- حوض نقره»

Advertisements