نقره ای

و همین امشب بینِ شماره هایِ قدیمی همشهری داستان می گشتم دنبالِ روایتِ فائزه جمالی از همسایگی اش با خانه جلال آل احمد و سیمین دانشور در نیاوران؛ وقتی بعد از اسباب کشی به طور اتفاقی در آرایشگاه اسمِ سیمین دانشور به گوشش می خورد و بعد به دنبالِ پیدا کردنِ خانه می رود و آخرِ سر نمی تواند بر وسوسه ی ملاقات با سیمین دانشور غلبه کند: « باورم نمی شد که وارد خانه شده ام، پا رویِ فرش هایِ دستبافِ قدیمی گذاشته ام، نشسته ام روی مبل های پارچه مخملی و دارم نگاه می کنم به وسایل ساده و قدیمی اتاق که انگار همه اش مالِ سال هایِ دور زندگی با جلال است. باورم نمی شد که دست لاغرش را دراز کرده است به سمتم و من انگشت هایِ نازکش را فشار داده ام. پنهان نمی کنم که تصورم از او همان عکس معروفش بود که شال سر کرده بود و موهای خاکستریش هلال شده بود روی پیشانیش و نگاهش پر از جذبه بود، همان عکسی که توی اتاقش هم بود، کنار عکس های جلال. اما حالا سیمین دیگری بود. بانویی که می دیدم پوست مهتابی رنگی بود کشیده شده بر استخوان که تا سینه رفته بود زیر پتو و صورت بی دندانش می خندید و خوشحال بود که مهمان به خانه اش آمده و چند بار به پرستار جوانش گفت که چای برایم بیاورد. این که مرتب می پرسید چه خبر؟ دیگه چه خبر؟، این که اشاره کرد به تلویزیون کوچک اتاقش و گفت که چند روز پیش آقای خاتمی را نشان داده و من نمی دانستم که چند روز پیشِ سیمین خانم به حساب این روزهای ما می شود چند سال. می دانستم که فراموشی گرفته است. گفت که مهران مدیری به او زنگ می زند و حالش را می پرسد و گفت کارهای مدیری را خیلی دوست دارد و من از زیر نگاه پرستارش که برای رفتن این مهمان ناخوانده لحظه شماری می کرد، فرار کردم و پرسیدم: «چه خبر از کوه سرگردان؟» باز هم لبخند زد، انگار درد متولد نشدن این آخرین فرزندش را سپرده بود به تقدیر.»

فائزه جمالی یادداشت اش را این طور تمام می کند: « یک سال است به هر مهمانی که برای اولین بار به خانه مان می آید می گویم می دانید سیمین دانشور همسایه ماست و چه بخواهد چه نخواهد، او را می برم جلوی خانه او که هنوز هست و هربار خودم بیشتر از همه ذوق زده می شوم و چشم می دوزم به سوراخ پشت دری سفید و خوشحالم که هرشب ساعت نه، چراغ خوابش پرده گیپور خانه را قرمز می کند و… و همه اش دلم شور می زند.»

و من می دانم که نود سال هم عمرِ کمی نیست برای بودن ولی پیشِ خودم فکر می کنم و حسرت می خورم که چرا خواندنِ سووشون را مثلِ خیلی کارهایِ دیگر تا امروز عقب انداخته ام…

+ سیمین دانشور در نود سالگی درگذشت [اینجا].

 

Advertisements