بزرگ، خیلی بزرگ…

چند سالم بود من؟ یازده سال؟ دوازده سال؟

مامان ما را با خودش برده بود آلمان؛ یک تابستانِ تمام آنجا ماندیم و بعد برگشتیم… شاید می خواست خاطراتِ دورانِ جوانی دوباره برایش زنده بشود، یا می خواست ما بفهمیم که جورِ دیگری، تویِ دنیایِ دیگری هم می شود زندگی کرد.

همان روزِ اول رفته بودیم با پسرعموهایِ مامان فوتبال بازی کنیم، ما را برده بودند که با دوست هایِ خودشان آشنا کنند. بچه ها گفته بودند که آلمانی ها رویِ آدابِ معاشرت خیلی حساس اند و وقتی باهاشان برخورد کردی باید خیلی مودبانه جلو بروی و بهشان سلام کنی و گرنه برایِ همیشه از تو بدشان می آید و دیگر آبِ شان با تو توی یک جوب نمی رود.

«حالا این سلام به آلمانی چه می شود؟»

من پرسیدم و یکی از بچه ها جواب داد:

«Ich Liebe Dich»

و من ده بار، صد بار، هزار بار پیشِ خودم تمرین کرده بودم که این سلامِ آلمانی را درست بگویم و آلمانی ها را درست در همانِ روزِ اولِ ورودم به کشورشان از خودم ناراحت نکنم. من را برده بودند جلویِ خانه ای و گفته بودند که زنگِ خانه را بزنم و همان طور که یادم داده بودند و تمرین کرده بودم سلام کنم، جلویِ در زرد رنگِ خانه ایستادم تا دخترِ صاحبخانه در را باز کند و من با صدایِ بلند و رسا طوری سلام کنم که یعنی منِ جهانِ سومیِ تازه از راه رسیده هم جزئی از بازی هستم.

گفته بودم: «Ich Liebe Dich»

و دخترِ صاحبخانه با چشم هایِ آبی و لبخندی رویِ لب ماتِ من مانده بود و شلیکِ خنده ی بچه ها بود که به هوا می رفت و جلویِ رویِ من خم و راست می شدند…

بعد صدایِ فریاد من بود که:

«چی به من گفتید به این بگم؟»

و باز صدایِ خنده ی بچه ها.

من سلام نکرده بودم، برایِ اولین بار به دختری گفته بودم «دوستت دارم»… کلمه ای که در حال و هوایِ آن سال هایِ ما غریب بود و ناشناخته و اصلا انگار هاله ای داشت پر از رمز، پر از راز…

و من همان جا برایِ اولین بار عاشقِ دخترِ لهستانیِ مهاجری شدم که با چشم هایِ آبیِ مات همان جا جلویِ در خیره به من مانده بود و اسمش «کلودیا» بود و موهایِ خرمایی رنگِ کوتاهش را یک وری شانه می کرد و بیلرسوتِ آبی رنگش را همیشه با تی شرتِ صورتی می پوشید… دختری که قد بلند و هیکلِ درشتش درست نقطه ی مقابلِ قد کوتاه و هیکلِ ریزه و لاغرِ من قرار گرفت و می گفت دوست دارد فارسی یاد بگیرد و بزرگترین سرگرمی اش این بود که یکشنبه ها پایِ کانال هایِ کابلیِ فارسی زبان بنشیند که یکی دو ساعتی برنامه پخش می کردند و پایِ ثابتِ کنسرتِ خواننده های لس آنجلسی بود.

و حالا که مدت هاست به هیچ کس نگفته ام «دوستت دارم»، «خیلی دوستت دارم» و نمی دانم کجایِ کره ی خاکی دارد زندگی می کند چقدر دلم برایش تنگ شده است، برایِ دراز کشیدن رویِ چمن هایِ یکی از پارک های برلین کنارِ هم زیرِ آفتابِ بعد از باران و دست کشیدن رویِ آن گونه هایِ سرخ با نوک انگشت هایِ یازده ساله ام.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”بزرگ، خیلی بزرگ…

  1. این خوبه که تو
    یه روزی
    شاید دور
    به یکی
    شاید دورتر
    گفتی دوستش داری
    خوبه دیگه
    – حافظ اون همه سال پیش گفته که نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد! دل شما هم لابد از اون دلاست که نمیره )

  2. اومدم سراغ وبلاگت و آخرین مطلبی که دفعه ی قبل خونده بودم، «گربه» بود. من جداً عاشق بوکوفسکی شدم خیلی زیاد.
    وبلاگت همون حال و هوای همیشگی رو داره. نگران (کمی) سوت و کور بودنش نباش. کلاً امسال همه چی همین حالت رو داره. دیگه زیاد ذوق نمی کنیم، زیاد کامنت نمی ذاریم، زیاد ورجه ورجه نمی کنیم. مسعوود. نکنه داریم بزرگ می شیم؟! نکنه ای خرده ذوق ها برامون بی معنی بشه…اصلاً دوست ندارم. دنیای بی خودیه. بزرگ شدن دردسر داره، مسئولیت داره. یه چیزایی داره که زیاد دوست ندارم.
    اون خاطره ی آلمانی که نوشته بودی، خیلی خیلی لطیف بود. توی دلم به مسعود ده-یازده ساله ی اون موقع گفتم «گوگولی مگولی» .
    وقتی بچه باشی، وقتی هنوز قاطی دنیای پرمسئولیت نشده باشی، همه چیز خیلی ساده و لطیفه.
    من دلم میخواد بچگی کنم. هنوز تا 50 سالگی خیلی راهه .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s