شهرِ ابری

باخته‏ ای، تو را به خاک انداخته و تو هیچ میلی به بلند شدن دوباره نداری، به ایستادنِ دوباره رویِ پاهایِ خودت…

زل زده ای به آسمانِ ابری بالای سرت، خسته نیستی، سرخوشی و می خواهی این باختن، این جور درازکش ماندن تا ابدیت طول بکشد.

بابایت را کی دیدی؟

می‏ترسم؛ بابا چرا این‏جور شده؟ عصر که از سرِکار می‏آید اولین کاری که می‏کند این است که تلویزیون را روشن کند و بعد تا شب همان‏جا بنشیند و کانال‏ها را با ریموت بالا و پایین کند و روزنامه بخواند و بعضی وقت‏ها آخرِ شب همان‏جا خوابش ببرد. یک زمانی فکر می‏کردم که شاید خستگیِ کار دیگر انرژی‏ای برایش نمی‏گذارد که به کارِ دیگری جز زل زدن به تلویزیون و دیدنِ همه‏ی بخش‏هایِ خبریِ شبکه‏هایِ داخلی و خارجی و سریال‏هایِ آبکی و مهوع شبکه‏هایِ این‏ور آبی و آن‏ورِ آبی فکر کند. یک‏بار خودش گفته بود که زندگیِ کارمندی از یک جایی به بعد آدم را از پا می‏اندازد، اخته‏ات می‏کند وقتی بهش تن بدهی و اسیرش بشوی.

یک امروز هم که تعطیل بوده از اولِ صبح که با صدایِ تلویزیون من را از خواب بیدار کرده تا همین الان هیچ‏کارِ دیگری نکرده که امروزش مثلا با دیروز که تا ساعت پنجِ عصر سرِکار بوده فرق داشته باشد. ده کلمه هم با هم حرف نزده‏ایم؛ شبیهِ دو تا جزیره‏ی تک افتاده و دور از هم، چندباری خواسته‏ام مثلا سرِ بحث و حرفِ جدی و مفصل را باهاش باز کنم، و حتی دلیل این‏همه خودداریِ و محافظه کاریِ اعصاب خردکنِ این چند وقتِ اخیرش را بپرسم که مدام پیِ هر اظهارنظرِ من متهمم می‏کند که «احساسی قضاوت می‏کنی.» و «این‏قدر شعار نده.» و «این خزعبلات را چرا می‏خوانی؟» و… نشده واقعا، نتوانسته‏ام. جوری برخورد کرده که راه هر بحث و حرفِ جدی و حتی رابطه‏ی صمیمانه تری بسته شده، تویِ دنیایِ خودش روزها و ساعت‏هایش را گذرانده و من هم سیِ خودم بوده‏ام.

می‏ترسم از این‏که یک روزی شبیهِ الانِ بابا بشوم؛ این‏جور اسیرِ چیزی که من اسمش را می‏گذارم تکرارِ تهوع آور بودن، چیزی که می‏دانم خواسته‏ی خودش هم نیست ولی یک‏جورِ بدی درگیرش شده و بهش تن داده و نمی‏داند چطور باید ازش خلاص بشود، شاید فکر می‏کند دیگر زمانه‏اش تمام شده. دلم بابایِ بیست و چند سالِ پیش را می‏خواهد که قوی بود و بزرگ و دنیا از بالایِ شانه‏هایش و با شنیدنِ صدایِ خنده‏هایش پر از تازگی بود و کشف نه این آدمِ ساکتِ خسته‏ی اخمالویِ جلویِ تلویزیون را.

صبحِ روزِ نُهم

شبلی او به بالاترین جائی رسید که بشری رسیده. او را در نینوا به صلیب کشیدند. او با من حرف زد!

راحله کجا رفتی و چه دیدی؟ بگو شبلی حقیقت را چگونه یافتی؟

شبلی من- حقیقت را- در زنجیر دیده‏ام. من- حقیقت را- پاره پاره- برخاک دیده‏ام. من – حقیقت را- بر سرِ نیزه- دیده‏ام.

«روز واقعه- بهرام بیضایی- انتشارات روشنگران و مطالعات زنان»

خشکسالی و دروغِ؛ رنج دادن

صداها از بلندگوهایِ اطرافِ سالنِ نمایش به گوشِ تماشاگران می‏رسند؛

صدایِ زن: «چرا مردا این‏قدر دروغ میگن؟»

صدایِ مرد: «چرا زن‏ها این‏قدر غُر می‏زنن؟»

آخرین سوالی که پرسیده می‏شود، این است: «چرا زن‏ها و مردا همدیگر رو این‏قدر رنج میدن؟» و اصلا انگار نمایش یعقوبی هم درباره‏ی همین رنج دادن و عذاب کشیدن است. آدم‏های نمایش، خواسته یا ناخواسته، مدام در حالِ تحملِ فشارها و عذاب‏هایی اند که طرفِ مقابل به آنها وارد می‏کند. چه اُمید که مجبور است فشارها و سوءظن‏هایِ میترا را تحمل کند، چه میترا که احتمالا اُمید آن موجودی نیست که او به عنوانِ همسر می‏خواسته و مدام در فکر و عذابِ خیانت‏هایِ احتمالی اُمید است. انتهایِ نمایش وقتی اُمید شعرِ ریتا از محمود درویش را برای آلا می‏خواند و از صحنه بیرون می‏رود انگار دیگر به طورِ قطع به اُمید و ما ثابت می‏شود که او در زندگیِ زناشویی با آلا هم هیچ‏وقت به آن آرامشی که فکر می‏کرده نمی‏رسد و باز با همان مسائل و سوء تفاهماتی روبروست که در زندگی با میترا با آنها مواجه بوده است.

دیالوگ‏های نمایش در عینِ این که پیچیدگیِ خاصی ندارند عموما با خنده و گاهی دست زدن‏هایِ تماشاگرانِ حاضر در سالن همراه می‏شوند، به ویژه در دو صحنه‏ای که اُمید و میترا را در اتاقِ خوابشان می‏بینیم اما با اتفاقاتی که در طولِ نمایش می‏افتد، دروغ‏هایی که شخصیت‏ها در طولِ داستان به هم می‏گویند و بعد دیالوگی که شخصیتِ آرش می‏گوید و نامِ نمایش هم از همین دیالوگ می‏آید که: «اهورامزدا این سرزمین را از دشمن، دروغ و خشکسالی محافظت بفرما!» صدایِ خنده‏ها کم‏تر و کم‏تر می‏شود و وقتی در اواخرِ نمایش میترا در حضور آلا و آرش قصه‏ی قورباغه‏ی دهن گشاد را تعریف می‏کند، تماشاگر در می‏ماند که باید بخندد یا گریه کند.

نمایشِ یعقوبی که یک‏بار پیش از این در شهریور هشتاد و هشت هم آن را به رویِ صحنه آورده بود از چهارده تکه تشکیل شده است. نمایش از زمانِ حال و در خانه و دفتر کارِ اُمید و آلا شروع می‏شود، میترا همسرِ سابق اُمید با او تماس می‏گیرد تا برایِ انجامِ کاری سراغ‏ش بیاید، صحنه تاریک می‏شود و بعد ما در طولِ نمایش گذشته‏ی هرکدام از شخصیت‏ها را می‏بینیم؛ یک‏جور کنکاش در روابطِ فردیِ انسانِ امروزی.

پی نوشت: اجرایِ قبلیِ کار در سالنِ چهارسو را دیده بودم، بعدتر نمایش‏نامه‏ی کار را که «نشر افراز» در قالبِ مجموعه‏ی «ایران این روزها» چاپ کرده هم گرفتم و خواندم. وقتی خبر رسید که یعقوبی تصمیم گرفته این نمایش را دوباره اجرا کند فکر نمی‏کردم که با اجرایِ خیلی بهتری از اجرایِ قبلی روبرو باشم ولی انرژی که بازیگران و بخصوص پیمانِ معادی که انتظار این همه تسلط و اعتماد به نفس در اولین حضورِ تئاتری‏اش را از او نداشتم به کار داده بودند حسِ خوبی داشت شبیهِ اولینِ بارِ مواجه شدن با یک اثرِ هنری وقتی هیچ‏چیز از کار نمی‏دانی و کُلی سوالِ بی پاسخ داری که باید جوابشان را پیدا کنی؛ همان کشف و شهود.

«خشکسالی و دروغ– محمد یعقوبی- آذرماه 90- تماشاخانه‏ی ایرانشهر- هرشب به غیر از شنبه‏ها ساعت هشت»