خشکسالی و دروغِ؛ رنج دادن

صداها از بلندگوهایِ اطرافِ سالنِ نمایش به گوشِ تماشاگران می‏رسند؛

صدایِ زن: «چرا مردا این‏قدر دروغ میگن؟»

صدایِ مرد: «چرا زن‏ها این‏قدر غُر می‏زنن؟»

آخرین سوالی که پرسیده می‏شود، این است: «چرا زن‏ها و مردا همدیگر رو این‏قدر رنج میدن؟» و اصلا انگار نمایش یعقوبی هم درباره‏ی همین رنج دادن و عذاب کشیدن است. آدم‏های نمایش، خواسته یا ناخواسته، مدام در حالِ تحملِ فشارها و عذاب‏هایی اند که طرفِ مقابل به آنها وارد می‏کند. چه اُمید که مجبور است فشارها و سوءظن‏هایِ میترا را تحمل کند، چه میترا که احتمالا اُمید آن موجودی نیست که او به عنوانِ همسر می‏خواسته و مدام در فکر و عذابِ خیانت‏هایِ احتمالی اُمید است. انتهایِ نمایش وقتی اُمید شعرِ ریتا از محمود درویش را برای آلا می‏خواند و از صحنه بیرون می‏رود انگار دیگر به طورِ قطع به اُمید و ما ثابت می‏شود که او در زندگیِ زناشویی با آلا هم هیچ‏وقت به آن آرامشی که فکر می‏کرده نمی‏رسد و باز با همان مسائل و سوء تفاهماتی روبروست که در زندگی با میترا با آنها مواجه بوده است.

دیالوگ‏های نمایش در عینِ این که پیچیدگیِ خاصی ندارند عموما با خنده و گاهی دست زدن‏هایِ تماشاگرانِ حاضر در سالن همراه می‏شوند، به ویژه در دو صحنه‏ای که اُمید و میترا را در اتاقِ خوابشان می‏بینیم اما با اتفاقاتی که در طولِ نمایش می‏افتد، دروغ‏هایی که شخصیت‏ها در طولِ داستان به هم می‏گویند و بعد دیالوگی که شخصیتِ آرش می‏گوید و نامِ نمایش هم از همین دیالوگ می‏آید که: «اهورامزدا این سرزمین را از دشمن، دروغ و خشکسالی محافظت بفرما!» صدایِ خنده‏ها کم‏تر و کم‏تر می‏شود و وقتی در اواخرِ نمایش میترا در حضور آلا و آرش قصه‏ی قورباغه‏ی دهن گشاد را تعریف می‏کند، تماشاگر در می‏ماند که باید بخندد یا گریه کند.

نمایشِ یعقوبی که یک‏بار پیش از این در شهریور هشتاد و هشت هم آن را به رویِ صحنه آورده بود از چهارده تکه تشکیل شده است. نمایش از زمانِ حال و در خانه و دفتر کارِ اُمید و آلا شروع می‏شود، میترا همسرِ سابق اُمید با او تماس می‏گیرد تا برایِ انجامِ کاری سراغ‏ش بیاید، صحنه تاریک می‏شود و بعد ما در طولِ نمایش گذشته‏ی هرکدام از شخصیت‏ها را می‏بینیم؛ یک‏جور کنکاش در روابطِ فردیِ انسانِ امروزی.

پی نوشت: اجرایِ قبلیِ کار در سالنِ چهارسو را دیده بودم، بعدتر نمایش‏نامه‏ی کار را که «نشر افراز» در قالبِ مجموعه‏ی «ایران این روزها» چاپ کرده هم گرفتم و خواندم. وقتی خبر رسید که یعقوبی تصمیم گرفته این نمایش را دوباره اجرا کند فکر نمی‏کردم که با اجرایِ خیلی بهتری از اجرایِ قبلی روبرو باشم ولی انرژی که بازیگران و بخصوص پیمانِ معادی که انتظار این همه تسلط و اعتماد به نفس در اولین حضورِ تئاتری‏اش را از او نداشتم به کار داده بودند حسِ خوبی داشت شبیهِ اولینِ بارِ مواجه شدن با یک اثرِ هنری وقتی هیچ‏چیز از کار نمی‏دانی و کُلی سوالِ بی پاسخ داری که باید جوابشان را پیدا کنی؛ همان کشف و شهود.

«خشکسالی و دروغ– محمد یعقوبی- آذرماه 90- تماشاخانه‏ی ایرانشهر- هرشب به غیر از شنبه‏ها ساعت هشت»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s