خواندنی‏ها

به نظرم رمان نوشتن کشمکش است و نوشتن داستان کوتاه سرخوشی. رمان نوشتن شبیه جنگل کاری است و نوشتن داستان کوتاه مثل ایجاد باغ. این دو روند یکدیگر را تکمیل می‏کنند و چشم انداز کاملی ارائه می‏دهند که ذی قیمت است و برگ و بار سبز درختان سایه‏ی دل انگیزی بر زمین می‏اندازند و باد لابه لای برگ هایی خش خش می‏کند که گاه رنگ طلایی به خود می‏گیرند. در این بین در باغ گل‏ها غنچه می‏کنند و گلبرگ‏های رنگ رنگ زنبورها و پروانه‏ها را به خود می‏خوانند و گذر از فصلی به فصلِ دیگر را با ظرافت به یاد می‏آورند.

«از مقدمه‏ی مجموعه‏ی گربه های آدمخوار- هاروکی موراکامی- ترجمه‏ی مهدی غبرایی- انتشارات نیکونشر»

Advertisements

صبحِ جمعه در خانه‏ی ما

مامانِ ما رفته است سفر، داداشِ ما قرار است امروز برود اهواز چون امریه‏اش برایِ یکی از شرکت‏های آنجاست و باید بقیه‏ی خدمتش را آنجا بگذراند، بابایِ ما امروز سرکار نرفته و خانه مانده چون امروز جمعه است. بابایِ ما از اولِ صبح پیله کرده که چون یک امروز را تویِ خانه مانده باید خودش برایمان ناهار تدارک ببیند و این‏جور مواقع معمولا انتخابِ اول و آخرش ماکارونی است و امروز هم دقیقا همین تصمیم را دارد. ما این را از کجا فهمیدیم؟ از آنجایی که از سرِ صبح یک بسته گوشتِ چرخ کرده از توی فریزر درآورده گذاشته یک گوشه‏ی آشپزخانه تا تویِ دمایِ محیط یخ‏ش آب بشود. ما که این اواخر آن‏قدر تویِ خوابگاه ماکارونی خورده ایم که دیگر از دیدنِ این رشته‏های باریکِ دراز که توی هم می‏پیچند و می‏لولند یادِ کِرم می‏افتیم و قبلا هم ماکارونی‏های بابایمان را نوشِ جان کرده‏ایم و حالا هوسِ سبزی پلو با ماهی فارسی را کرده‏ایم رویِمان نمی‏شود به این بندگانِ خدا مستقیم و چشم در چشم بگوییم، آن‏قدر که این دو نفر این اواخر غذایِ بیرون را خورده‏اند. داریم غیرِ مستقیم یک‏جوری راضیشان می‏کنیم، پشتِ سرِ هم می‏گوییم: «جمعه آشپزخونه تعطیله، جمعه که کسی آشپزی نمی‏کنه…» اما هیچ‏کدام گوششان به حرفِ ما بدهکار نیست.

بابا هه امروز ماکارونی را به خوردمان داده، این هم نشان که همین الان دارد از تویِ آشپزخانه داد می‏زند: «کی میاد تویِ درست کردنِ ماکارونی کمک کنه؟»

و به نظرِ شما تویِ خانه‏ی ما به جز من قرعه به نام چه کَسِ دیگری می‏افتد؟ بله؛ ما در این حد خانواده‏ی خوشبختی هستیم.

 

کی دیر است یا که زود؟

دیر است برای کار کردن، حالا

از کار نکردن است این دیری

عادات مسلط از جوانی تا پیری.

زود است برای قهر با او

یا آن که برای آشتی با تو

زود است برای خواب یا بیماری.

کی وقتش بود و

دیر از آن شد، یا زود؟

کی هر چیز آن‏چنان که بایستی می‏بود؟

شاید ما دیر آمدیم این‏جا

یا این وقت بهر ما حدی زود است.

وقتی به شماره می‏افتد در سینه نفس

– حیف! زود بود برایش.

پیدا نیست ضمیر

اشاره دارد به کارکرد فرشته قاتل

یا به عکسی در شناسنامه باطل؟

«جواد مجابی»

م ر ا غ ه

بله؛ انتقالیِ من برایِ تهران درست شد و از شنبه باید برایِ ادامه‏ی خدمت خودم را تهران معرفی کنم.

روزهایِ اول فکر می‏کردم اشتباهی من را فرستاده‏اند مراغه، حتما تا چند روزِ دیگر خودشان متوجه اشتباه‏شان می‏شوند و یک نفر را می‏فرستند دنبالِ من و با خودشان برمی‏گردانند. نه که بد باشد؛ نه، فقط همه چیز غریب بود، غریبه بودم من. عصر که می‏شد درهایِ آهنی انتهایِ راهرویِ آسایشگاه را باز می‏کردند و وقتی تویِ راهرو راه می‏رفتی تصویرِ جلویِ رویت سیم‏هایِ خارداری بود که تویِ باد تکان تکان می‏خوردند و چهار تا بچه گربه‏ای که همان‏جا به دنیا آمده بودند تویِ دست و پایِ بچه‏ها می‏لولیدند و مادرشان که ظهر به ظهر وقتی همه تویِ اتاق‏هایشان استراحت می‏کردند و پرنده تویِ راهرو پر نمی‏زد آرام آرام فاصله‏ی بینِ حیاطِ پشتی آسایشگاه تا آشپزخانه را طی می‏کرد تا آن‏جا تویِ سطلِ آشغال و دیگ‏هایِ نشسته‏ی غذا بین مانده‏هایِ ناهارِ ظهرِ دنبالِ غذا برایِ سیر کردنِ شکم بچه‏هاش بگردد که همه شبیهِ خودش بودند و فقط یکی شان سیاهِ ذُغالی و به قولِ یکی از بچه ها به باباش کشیده بود که کارش را کرده بود و مادر و بچه ها را به امانِ خدا ول کرده بود و رفته بود پیِ زندگیِ خودش.

هفته‏ی اول دم به دم ویرم می‏گرفت زنگ بزنم خانه به مامان و پشتِ سرِ هم ازش سوال بپرسم: «تنهایی؟»، «ناهار چی پختی؟»، «الان تنها داری نهار می‏خوری؟»، «اون کتابی که بهت دادم رو تمام کردی یا نه؟» می‏دانستم نشسته رویِ کاناپه‏ی ارغوانی وسطِ هال جلویِ تلویزیون و سرِ صبر یا دارد جدول حل می‏کند یا منتظر شروع یکی از برنامه‏هایِ آشپزی تلویزیون است، دیگر هیچ کدام‏مان خانه نبودیم که منتظرِ دیر و زود شدن شام و ناهارمان باشد یا این که وقتِ دیدن برنامه‏ی آشپزی به جانش غُر بزنیم که: «مامان تو که هیچ‏وقت هیچ‏کدومِ این غذاها رو درست نمی‏کنی، پس چرا هیچ‏کدومِ این برنامه‏ها رو از دست نمی‏دی؟» و مامان هم بدون این‏که چشم از تلویزیون بردارد جواب بدهد: «حواسم رو پرت نکن، بذار ببینم چی رو با چی قاطی کرد.» 

منِ بچه‏یِ جنوب هیچ‏وقت تصوری از زندگی تویِ یک شهرِ سرد نداشتم، آن‏قدری که همان هفته‏های اول که دو سه روزی برقِ آسایشگاه قطع شده بود به بهانه‏ی شارژ کردنِ گوشیِ موبایلم هر روز چند ساعتی تویِ ایستگاهِ راه آهن می‏نشستم و آدم‏هایی را نگاه می‏کردم که تویِ خیالِ من انگار داشتند به یک جایِ گرم‏تر کوچ می‏کردند. این چند وقت به گمان‏م به اندازه‏ی تمامِ عُمرم سرمایِ سخت دیدم، سرمایی که خودشان می‏گفتند هنوز از راه نرسیده است.

آلن دوباتن در «هنر سیر و سفر» می‏نویسد: «سفر، رفتن به دیارهای ناشناخته است. شگفتی دیدار مردمانی دیگر. دیگر گونه دیدن. وانهادن شهر خودت و گاهی رسیدن به غربت و تنهایی است.»

مراغه این‏طور بود.