صبحِ جمعه در خانه‏ی ما

مامانِ ما رفته است سفر، داداشِ ما قرار است امروز برود اهواز چون امریه‏اش برایِ یکی از شرکت‏های آنجاست و باید بقیه‏ی خدمتش را آنجا بگذراند، بابایِ ما امروز سرکار نرفته و خانه مانده چون امروز جمعه است. بابایِ ما از اولِ صبح پیله کرده که چون یک امروز را تویِ خانه مانده باید خودش برایمان ناهار تدارک ببیند و این‏جور مواقع معمولا انتخابِ اول و آخرش ماکارونی است و امروز هم دقیقا همین تصمیم را دارد. ما این را از کجا فهمیدیم؟ از آنجایی که از سرِ صبح یک بسته گوشتِ چرخ کرده از توی فریزر درآورده گذاشته یک گوشه‏ی آشپزخانه تا تویِ دمایِ محیط یخ‏ش آب بشود. ما که این اواخر آن‏قدر تویِ خوابگاه ماکارونی خورده ایم که دیگر از دیدنِ این رشته‏های باریکِ دراز که توی هم می‏پیچند و می‏لولند یادِ کِرم می‏افتیم و قبلا هم ماکارونی‏های بابایمان را نوشِ جان کرده‏ایم و حالا هوسِ سبزی پلو با ماهی فارسی را کرده‏ایم رویِمان نمی‏شود به این بندگانِ خدا مستقیم و چشم در چشم بگوییم، آن‏قدر که این دو نفر این اواخر غذایِ بیرون را خورده‏اند. داریم غیرِ مستقیم یک‏جوری راضیشان می‏کنیم، پشتِ سرِ هم می‏گوییم: «جمعه آشپزخونه تعطیله، جمعه که کسی آشپزی نمی‏کنه…» اما هیچ‏کدام گوششان به حرفِ ما بدهکار نیست.

بابا هه امروز ماکارونی را به خوردمان داده، این هم نشان که همین الان دارد از تویِ آشپزخانه داد می‏زند: «کی میاد تویِ درست کردنِ ماکارونی کمک کنه؟»

و به نظرِ شما تویِ خانه‏ی ما به جز من قرعه به نام چه کَسِ دیگری می‏افتد؟ بله؛ ما در این حد خانواده‏ی خوشبختی هستیم.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s