برمی‏گردیم گلِ نسرین بچینیم

تویِ عوالم چهارده، پانزده سالگیِ خودم می‏خواهم فیلم بسازم. صبح‏ها تویِ مدرسه زیرِ نیمکت و عصرها تویِ خانه لابه لایِ کتاب‏هایِ درسی مجله‏ی فیلم می‏خوانم و شب‏ها قبلِ خواب برایِ فیلمی که می‏خواهم بسازم بازیگر انتخاب می‏کنم و طرحِ پوستر می‏کشم… مامان از مجله فیلم‏های تلنبار شده‏ی زیر تخت و تویِ سوراخ سمبه‏های خانه عاصی شده و بابا از درس نخواندن‏های من شاکی، همان وقت‏ها یادداشتِ عباس یاری را تویِ شماره‏ی دویست مجله‏ی فیلم خطاب به پسرش می‏خوانم… یک بار، دو بار، صد بار…

«پسرم، بارها با هم درگیر شده‏ایم، سرت داد زده‏ام که بس کن! خاموش کن! چه‏قدر فیلم می‏بینی؟ تو از صفحه تلویزیون چه می‏خواهی؟ بابا داغون کردی این ویدئو را…!

مادرت می‏گوید از مدرسه که می‏آید، یک فیلم می‏گذارد و زل می‏زند به تلویزیون، از جایش تکان نمی‏خورد، مژه هم نمی‏زند، عباس! فردا که این بچه تجدیدی آورد، تو جوابش را می‏دهی؟!

صدای مضطرب خسته و متشنج مادرت در گوشم می‏پیچد؛ فیلم که تمام شده، صندلی گذاشته زیر پاش، دوربین ویدئو را از توی کمد درآورده و مرتب از در و دیوار فیلم گرفته، ازش بپرس اصلا به کتابش دست زده؟ نمره ریاضی چند گرفته؟ دیروز هم از کلاس عربی انداختنش بیرون چون تکالیفشو انجام نداده…»

بابا می‏گوید: «سینما آب و نان نمی‏شود…» کارمان شده که تویِ رویِ هم بایستیم، بحث می‏کنیم، داد می‏کشیم، فریاد می‏زنیم… می‏گوید: «نمی‏توانم در مقابلِ آینده‏ی تو بی تفاوت باشم…» و آینده‏ی من یعنی رفتن سراغِ یکی از رشته‏های مهندسی نان و آب دار تا آن‏طور که آنها می‏گویند برایِ خودم کسی بشوم. دلیل می‏آورند، دلیل می‏آورم، آخر سر مقابل منطق و استدلال‏شان کم می‏آورم، قانع می‏شوم، تن می‏دهم و بعد از آن هیچ وقت یاد نمی‏گیرم برایِ چیزی که دوست دارم بجنگم، هر بار تن می‏دهم به اتفاقی که خواسته‏ی اصلی‏ام نیست ولی جلویِ رویم قرار گرفته است.

کنکور ریاضی فیزیک می‏دهم، وقتِ انتخاب رشته بین آن‏همه رشته‏ی مهندسی یک خانه‏ی خالی باقی مانده، بابا پیش‏نهاد می‏کند اقتصاد را انتخاب کنم، کد اقتصاد را از توی دفترچه‏ برمی‏دارم و خانه‏های فرم انتخاب رشته را سیاه می‏کنم، یکی دو ماه بعد رشته‏ای قبول شده‏ام که نه کمترین چیزی راجع بهش می‏دانم و نه کوچکترین علاقه‏ای بهش دارم. روز اعلام نتایج تویِ بالکن خانه نشسته‏ام و به ارتفاعِ چهار طبقه‏ی پایین پایم نگاه می‏کنم، داداشم از تویِ هال از جلویِ تلویزیون فریاد می‏کشد، دو تا هواپیما برج‏هایِ دوقلویِ نیویورک را منفجر کرده‏اند، پیشِ خودم فکر می‏کنم شاید اتفاقی بیافتد و هیچ‏وقت اتفاقی که باید نمی‏افتد.

می‏روم اهواز، برایِ فرار از سربازی دانشجویِ سالِ اولِ اقتصاد شده‏ام، سرِ کلاس درس‏هایی می‏نشینم که هیچ ازشان نمی‏فهمم، تنها فکر و خیالم سرِ کلاس این است که سال بعد کنکور هنر بدهم و از اهواز بروم… کتاب‏هایِ کتابخانه‏ی پدربزرگ -کتاب‏هایی که بعد از مردن‏اش نفهمیدیم از کجا و چطور غارت شدند و چیزی ازشان باقی نماند- را کشف می‏کنم، سینما کمرنگ و کمرنگ‏تر می‏شود، مشتری ثابتِ کتابفروشی رشد می‏شوم و وقتی یک شب تا صبح صد سال تنهایی مارکز را می‏خوانم و فردا سرِ امتحان ترم اقتصاد خرد یک کلمه هم به ذهنم نمی‏رسد که بنویسم می‏فهمم جادویِ ادبیات کم کم دارد ذهن و جانم را تسخیر می‏کند.

ترم دوم مشروط می‏شوم، کنکور هنر فراموش می‏شود، ترم پنج و شش تازه می‏بینم که کلی از همکلاسی‏ها عقب مانده‏ام، درسی را که بعضی همکلاسی‏های هفت ترمه خوانده‏اند و رفته‏اند پیِ زندگی‏شان تویِ ده ترم می‏خوانم.

درسم که تمام می‏شود می‏خواهم همان اهواز بمانم و کتابفروشیِ خودم را باز کنم، امیر می‏افتد به جانم که بیا برایِ ارشد درس بخوانیم، آن‏قدر اصرار می‏کند و دلیل می‏آورد که قانع می‏شوم می‏آیم تهران و شروع می‏کنیم به درس خواندن دوباره و امتحان می‏دهیم. تویِ این فاصله من دو ماهی می‏روم سربازی، ارشد قبول می‏شوم و دوباره برمی‏گردم اهواز و باز هزار فکر و خیال و نقشه و وعده و برنامه که هیچ‏کدام به نتیجه‏ای که باید نمی‏رسند، حتی عرق ریختن و جان کندن‏های بی‏ثمر برایِ نوشتن چیزهایی که یک زمانی خودم اسمش را داستان می‏گذاشتم. 

ارشد تمام می‏شود و دوباره سرباز می‏شوم… هر بار که بابا از اوضاع و احوالِ‏م  می‏پرسد آخرِ سر بحث‏مان می‏شود و هر بار جوابِ من یکی است: «شما نگذاشتید برم دنبالِ چیزی که می‏خواستم…» از یک جایی به بعد دیگر درباره‏ی این چیزها حرف نمی‏زنیم، فقط هر از گاهی بابا کنایه‏ای می‏زند: «پس کِی قراره ما این فیلمی رو که شما قراره بسازی ببینیم؟» هنوز که هنوز است یک چیزی تویِ رابطه‏مان لنگ می‏زند، نمی‏دانم بابا هم این را احساس می‏کند یا نه؟ نمی‏دانم عباس یاری و پسرش با هم به کجا رسیدند؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”برمی‏گردیم گلِ نسرین بچینیم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s