آفتاب مهتاب

روزی روزگاری، زن بیوه‏ای با پسر و دخترش در کوهستانی زندگی می‏کرد. زن هر روز به دهکده می‏رفت تا در خانه مرد دولتمندی کار کند و غذای کودکانش را فراهم سازد.

یک شب که داشت به خانه بر می‏گشت، یک ببر جست زد سر راهش و گفت: 

– ای پیرزن، بگو چه چیزی روی سرت حمل می‏کنی؟

زن جواب داد:

– یک سبد کلوچه گندمی برای شام می‏برم.

ببر غرید و گفت:

– اگر یک دانه به من ندهی تو را می‏خورم.

زن یک کلوچه به او داد و به راه خود رفت.

اما ببر طمعکار بود. رفت جلوتر و از پشت تپه‏ای خیز برداشت و پیرزن را دوباره وادار به ایستادن کرد و غرید:

– ای پیرزن، یک کلوچه به من بده و گرنه تو را می‏خورم.

پیرزن همین کار را کرد و به راهش ادامه داد.

اما ببر قانع نبود و دوباره و سه باره به همان شیوه پیرزن را متوقف کرد تا وقتی که همه‏ی کلوچه های او را خورد. پیرزن، با سبد خالی روی سر، به راهش ادامه داد.

ببر جلوتر دوید و یک بار دیگر پرید وسط جاده و کلوچه خواست. زن نالید:

– ای ببر طمعکار، تو تمام کلوچه‏های مرا خورده‏ای! دیگر چه چیزی به تو بدهم؟

ببر جواب داد:

– دست‏هایت را به من بده وگرنه تو را یک لقمه می‏کنم.

زن دست‏هایش را به ببر داد و به راه خود رفت.

اما ببر یک بار دیگر او را متوقف کرد و گفت:

– ای پیرزن، من هنوز گرسنه‏ام. پاهایت را بده بخورم و گرنه تو را یک لقمه می‏کنم.

او پاهایش را به ببر داد و خودش غلتان غلتان راه افتاد. اما ببر پلید یک بار دیگر به دنبال او دوید و بقیه بدن او را یکباره بلعید.

از آن طرف، در خانه، کودکان انتظار می‏کشیدند تا مادرشان بیاید. وقتی هوا تاریک شد، آن‏ها به داخل خانه رفتند و در راقفل کردند، چون به یاد حرف مادرشان افتادند که سفارش کرده بود مواظب ببرهایی باشند که در کوهستان زندگی می‏کنند. آن‏ها خیلی گرسنه بودند، اما غذایی در خانه نبود. این بود که روی کف اتاق دراز کشیدند و منتظر ماندند تا مادرشان بیاید و شام بیاورد.

در این حال، ببر که به لباس زن فقیری درآمده بود، و فکر می‏کرد بچه ها چه پس غذای خوشمزه‏ای خواهند بود، به طرف خانه آن‏ها راه افتاد.

روی پاهای عقبش ایستاد و در زد و گفت:

– بچه های عزیزم در را باز کنید -من- مادرتان برگشته‏ام و برایتان کلوچه آورده‏ام.

بچه‏ها پرسیدند:

– مادر، صدایت خیلی عجیب شده، آیا واقعا خودت هستی؟

ببر جواب داد:

– البته بچه‏های خوبم. من تمام روز را به راندن گنجشکان از جو خشکان روی بوریا گذرانده‏ام، و صدایم کمی گرفته است.

اما بچه ها قانع نشدند و گفتند:

– مادر، لطفا دستت را توی سوراخ در قرار بده تا ما ببینیمش.

وقتی ببر یکی از چنگال‏هایش را توی سوراخ قرار داد، بچه ها به آن دست کشیدند و گفتند:

– مادر چرا دستت این همه خشن شده؟

ببر توضیح داد:

– امروز رختشویی کرده‏ام شاید این کار دست‏هایم را خشن کرده باشد.

اما بچه ها باز هم قانع نشدند، از این رو از سوراخ در به بیرون نگاه کردند و ببر گنده را دیدند که آن‏جا ایستاده است. لازم به گفتن نیست که آن‏ها خیلی ترسیدند، ولی خیلی هم باهوش و زرنگ بودند. از این رو به سرعت از در پشتی بیرون دویدند، و از درخت بزرگ نزدیک چاه آب بالا رفتند و خیلی خوب و آهسته خود را میان شاخه‏ها پنهان کردند.

ببر دوباره از بچه‏ها خواست که در را باز کنند ولی البته جوابی نشنید. آخر کار آن‏قدر خشمگین شد که به زور در را باز کرد و حمله برد به داخل خانه. وقتی فهمید کلک خورده از شدت خشم دیوانه شد و نعره‏های وحشتناک کشید. او تمام شب همه جا را دنبال بچه‏ها جستجو کرد اما نتوانست آن‏ها را پیدا کند. صبح روز بعد، خسته کنار چاه نشست تا استراحت کند. همین که هوا روشن شد، عکس پسر و دختر را در آب چاه دید. به تصور این که آن‏ها در چاه پنهان شده‏اند گفت:

– اوه بچه‏های بیچاره من، شما توی چاه افتاده‏اید. باید شما را نجات بدهم.

بچه ها که از بالای درخت نگاه می‏کردند نتوانستند از خندیدن به حماقت ببر خودداری کنند. ببر با شنیدن خنده آن‏ها به بالا نگریست و جای پنهان شدن آنها را کشف کرد. گفت:

– اوه، بچه های بیچاره، شما توی درخت گیر کرده‏اید. چطور می‏توانم شما را نجات بدهم؟

آن ها جواب دادند:

– مقداری روغن کنجد گیر بیاورید و به تنه درخت بمالید. با این کار به آسانی می‏توانید بالا بیایید.

ببر دوید و یک کوزه روغن کنجد گیر آورد و آن را به همه جای تنه درخت مالید، اما البته روغن درخت را لیز و لغزنده کرد. هرچه کوشید و دوباره کوشید نتوانست بالا برود.

ببر اندکی دور از چاه قدم زد، و بعد با چنان سرعتی دوید که توانست خیز خیلی بندی بردارد. اما نتوانست کاملا به اولین شاخه برسد، و هرچند دیوانه وار به آن چنگ انداخت، دست آخر پرت شد توی یک کُپه شاخ و برگ.

ببر در حالی که جای کوفتگی بدنش را می‏خاراند، آهسته بیرون آمد و گفت:

– شما حتما بچه های زیرکی هستید، چطور تا بالی این درخت رفتید؟

اما بچه ها که حالا دیگر باهوش و زیرک نبودند، جواب دادند:

– اگر یک تبر گیر بیاوری می‏توانی به کمک آن شکاف‏هایی توی بدنه درخت به وجود بیاوری و مثل پله از آن‏ها استفاده کنی.

ببر فورا همین کار را کرد، و شروع کرد به بالا رفتن از درخت.

همان‏طور که ببر بالاتر و نزدیک‏تر می‏رفت، بچه‏های وحشت‏زده فهمیدند که نمی‎‏توانند فرار کنند و فریاد زدند:

– ای خدای آسمانی، الان ما کشته می‏شویم! اگر ما را لایق و مستحق می‏دانی، لطفا ما را نجات بده.

ناگهان زنجیر آهنی آسمانی از آسمان فرود آمد. بچه‏ها خیلی چابک در زنجیر زدند و آن زنجیر به آرامی آن‏ها را از میان ابرها به قلمرو سلطنت آسمانی بالا کشید.

زندگی در بهشت خیلی زیبا بود و پسر و دختر با خوشی در آنچا زندگی می‏کردند. یک روز سلطان آسمانی پیش آن‏ها آمد و گفت:
– بچه‏ها، شما فرصت خوبی برای استراحت داشتید، اما در این‏جا هیچ‏کس نمی‏تواند باطل و بی‏مصرف زندگی کند. حالا وقتش است که شما هریک وظیفه‏ای به عهده بگیرید.
سلطان آسمان تصمیم گرفت پسر را به ماه تبدیل کند تا شب‏ها نور بپاشد و دختر کوچک را آفتاب کند تا روزها پرتو افشانی نماید.
در قصه‏ها می‏گویند: دخترک وقتی تبدیل به آفتاب شد، مردم از زمین به او نگاه کردند. اما او دختری باحیا و خجالتی بود، این بود که هرچه بیشتر و بیشتر نورافشانی می‏کرد و برق می‏زد، تا این که غیر ممکن شد کسی بتواند مستقیم توی صورت او نگاه کند. به این دلیل است که آفتاب این همه درخشان است.
«آفتاب مهتاب قصه‏های پریان از سرزمین کره- کاثلین سیروس- ترجمه‏ی منوچهر آتشی- نشر آهنگ دیگر»

 

Advertisements