آنتن را جابجا کن

شصت. اهواز را بمباران می‏ کنند؛ مامان کارمند بیمارستانِ شرکت نفت است، ساعتِ کارشان مشخص نیست، on call اند، خانه مان تلفن ندارد، هر ساعتی از شب ممکن است زنگ بزنند خانه ی پدربزرگ و یکی از عمه ها راه بیافتد بیاید خانه ی ما تا به مامان خبر بدهد که مجروح آورده اند و باید خودش را برساند بیمارستان. بابا به مامان فشار می آورد که استعفا بدهد و مامان مقاومت می کند، بعضی وقت ها بابا هم همراهِ مامان می‏ رود بیمارستان و شب تا صبح همان جا می ماند…

فرودگاه اهواز یا یک جایی همان حوالی را زده اند، مامان رفته بیمارستان، بابا ما را برده مغازه ی پدربزرگ تا با او برویم خانه شان و شب آنجا بخوابیم. هواپیماهایِ عراقی آسمانِ اهواز را رها نمی کنند، بالایِ سرمان اند، صدای آژیرِ خطر می آید، بابا ما را -من و آقای برادر- را هل می دهد ته مغازه بین گونی های برنج و تخمه آفتابگردان و حبوبات… پدربزرگ سرِ بابا داد می کشد: «تو خودت بیشتر از این دو تا بچه می ترسی.» بابا هیچ نمی گوید، ما یک گوشه ایستاده ایم و فقط نگاهشان می کنیم، پدربزرگ باز سرِ بابا داد می‏کشد. تصویرِ بابا یِ قهرمان که همه ی دنیا را یک تنه حریف است و از روی شانه هایش دنیا و آدم ها کوچک وکوچک تر می شوند، بابایی که می تواند به مامان تحکم کند که بهتر است توی این حال و اوضاع کارش را ول کند و بنشیند خانه رنگ می بازد. دست در دستِ آقایِ برادر بغض می کنم، می زنم زیرِ گریه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s