هرکی حرف بزنه باید به گوساله آب بده

یه زن و شوهر بودند، تو اطاق نشسته بودند. زنیکه هرچه حرف می‏زد، دید مرتیکه حرف نمی‏زنه، زنیکه گفت: «چرا حرف نمی‏زنی؟» مرتیکه گفت: «تو چقدر حرف می‏زنی!» زنیکه لجش گرفت، گفت: «خب حالا هرکدوممون حرف زدیم، گوساله رو باید ببریم آب بدیم.» مرتیکه گفت: «خیلی خوب.» زنیکه نشست، دید حالا دیگه نمی‏تونه حرف بزنه، مرتیکه حرف نمی‏زنه، حوصلش سر رفت، پا شد رفت خونه همساده.

آقا دزده آمد تو خانه، دید یه نفر نشسته. سلام کرد، هیچ جواب نمیده، همین‏جور نگاه می‏کنه. چادرشبو ورداشت پهن کرد، هرچه رخت و روخت و اسباب بود، ریخت تو چادرشب پیچید، گرفت به کولِش از در بره بیرون، دید این یارو هیچی نمیگه، بقچشو ورداش گذاشت زمین، تیغ دلاکی رو ورداشت، ریش و سبیل یارو رو ورداش تراشید. اسباب توالتو درآورد و یه دست بَزَکِش کرد، کوله بارشو ورداشت از در رفت بیرون.

زنیکه وقتی وارد شد، دید هیچی تو اطاق نیست، مرتیکه هم بزک کردس، نه ریش داره نه سبیل، گفت: «خاک بر سرت کنند، کی تو رو همچین کرده؟ اسباب زندگی کو؟» مرتیکه بنا کرد دست زدن، گفت: «آی گوساله رو باید آب بدی.» گفت: «خوب، من گوساله رو آب میدم، بگو ببینم کی تو رو همچین کرده؟» [مرد هم همه‏ی ماجرا را تعریف کرد] گفت: «خوب مرتیکه‏ی احمق، چرا گذاشتی تو رو همچین کنه؟ چرا گذاشتی اسباب و اثاثیه رو ببره؟» گفت: «ده، اونوقت گوساله میفتاد گردن من، باید آب می‏دادم.»

«قصه‏های مشدی گلین خانم– گردآوری ل.پ.الول ساتن- نشر مرکز»

Advertisements