مون بزرگ

یک- چرا این‏طوری شده که رمان‏ها و داستان‏ها دیگر غافلگیرمان نمی‏کنند؟ اصلا یادتان می‏آید آخرین بار که کتابی را دستتان گرفتید و همه چیز و همه کس را فراموش کردید و برای چند ساعت یا چند روز غرقِ دنیایِ کتاب و شخصیت‏ها و ماجراهایشان شُدید کِی بود؟ کتاب‏هایِ خوب دیگر نوشته نمی‏شوند؟ ما زیادی تنبل شده‏ایم و حال و حوصله‏ی چرخ زدن تویِ کتابفروشی‏ها و پیدا کردن و غرق شدن تویِ دنیایِ تازه‏ای را نداریم؟ یا اصلا همه‏ کتاب‏هایِ خوبِ زندگی‏مان را خوانده‏ایم و دیگر قرار نیست با کتابِ تازه‏ای هیجان زده بشویم؟ شبیه این است که حسابِ بانکی پر و پیمانی داشته‏ایم و مُدام ازش برداشت کرده‏ایم و حالا داریم تاوانِ دست اندازیِ پی در پی مان را پس می‏دهیم و هرچه هم جستجو می‏کنیم منبع درآمد تازه‏ای نیست که چیزی به حسابِ بانکی‏مان اضافه کند.

باز نااُمید نمی‏شویم، بینِ کتاب‏های دسته دوم، تویِ قفسه‏ی کتاب‏های خاک خورده‏ی گوشه‏ی کتابفروشی و بساطِ کتاب‏هایِ پهن شده‏ی کنارِ خیابان دنبالِ کتابِ تازه‏ای می‏گردیم و یک وقت‏هایی به کتابِ مهجوری می‏رسیم که شبیه رگه‏ی طلایی است که می‏تواند حسابِ بانکی‏مان را غنی و غنی تر کند و «مون بزرگ» از «آلن فورنیه» فرانسوی یکی از همین کتاب‏هاست.

دو- آلن فورنیه رمان «مون بزرگ» را در سال 1913 در فرانسه منتشر می‏کند، یک سال بعد در دسامبر 1914 در جنگِ جهانی اول کشته می‏شود و جنازه‏اش را هیچ‏وقت پیدا نمی‏کنند، اما مون بزرگ آن‏چنان شهرتی برای فورنیه به همراه می‏آورد که به تعبیر پیر بودافر اگر آلن فورنیه به زودی رخت از جهان برنمی‏کشید، شاید از بزرگترین نویسندگان قرن ما می‏شد چنان که دیگر اثر باقی مانده از او یعنی مکاتبات که شامل نامه‏هایی است که به دوستانش می‏نوشت از کیفیت کم نظیری در نویسندگی حکایت می‏کند. [این‏جا].

سه- داستان با ورود آگوستن مون به مدرسه و روستایی کوچک در فرانسه شروع می‏شود. آشنایی و همراهی مون با فرانسوا سورل، راویِ داستان و پسرِ مدرسه‏ی روستا که می‏تواند تصویری از نوجوانیِ خودِ فورنیه هم باشد منجر به ایجاد پیوند محکم و صمیمی بین آن دو می‏شود. روزی قرار می‏شود که مون پدربزرگ و مادربزرگ راوی را از ایستگاهِ راه‏آهن به خانه بیاورد اما راه را گم می‏کند و در مرز بینِ رویا و واقعیت واردِ قصرِ عجیبی -چیزی شبیه همان مدینه فاضله- می‏شود که در آن جشنِ عروسیِ فرانتس دوگاله، پسرِ صاحبِ قصر با دختری در پیش است که هنوز کسی او را ندیده است، اما جشنِ عروسی پیش از سر گرفتن به پایان می‏رسد، چون عروس به خاطرِ شکی که دارد تصمیم گرفته ماجرایِ عروسی را به هم بزند. مون پیش از ترکِ قصر با دختری به اسمِ «ایوون دوگاله» خواهر فرانتس روبرو می‏شود و همان‏جا شیفته‏ی او می‏شود. مون به خانه باز می‏گردد اما از این به بعد فقط منتظر فرصتی است که یک‏بارِ دیگر راه قصر را پیدا کند و دوباره ایوون دوگاله را ملاقات کند.

چهار- مهدی سحابی در مقدمه‏ی کتاب می‏نویسد: «این کتاب به زبانی حساس و تغزلی سرگذشت انسان‏هایی را به تصویر می‏کشد که با شور و بی تابی می‏کوشند از طریق مهر انسانی به اوج غنای احساسی و به کمالِ خویشتن دست یابند. این کوشش، در طولِ ماجرایی آکنده از مفاهیم نمادی، در دنیایی انجام می‏شود که با همه سادگی رقت انگیزش پر از کشمکش لحظه‏های امید و سرخوردگی، اندوه تنهایی و جذبه مهربانی، آسودگی و حسرت است، حسرت حالی که به نظر می‏رسد هر آن برای همیشه از زمان و مکان رخت بر می‏بندد اما هم‏چنان این امید هست که برگردد.»

انگار که فورنیه به ما می‏گوید هر انسانی فقط یک‏بار طعمِ خوش‏بختی را می‏چشد و باید آن لحظه را سفت و سخت بچسبد و ته مانده‏ی حلاوتِ و شیرینیِ همان یک‏بار را تا ته بچشد، با آگاهی از این‏که همین خوش‏بختی هم بالاخره فنا خواهد شد و همه‏چیز باز همان هیچِ گذشته خواهد بود.

پنج- «این شب که دلم می‏خواست بی هیچ ماجرایی بگذرد به نحو عجیبی بر من سنگینی می‏کند. زمان می‏گذرد و این روزی که دلم می‏خواست از مدتها پیش به پایان رسیده باشد کم‏کم به آخر می‏رسد. آدمهایی هستند که همه امیدشان، همه عشقشان و آخرین رمقشان به این روز بسته بوده. کسانی هستند که دارند می‏میرند و کسان دیگری که برایشان مهلتی به پایان می‏رسد و آرزو می‏کنند که ای کاش فردا هرگز نیاید. کسان دیگری هستند که فردا برایشان پشیمانی همراه می‏آورد. کسان دیگری هستند که خسته اند و این شب هیچ نمی‏تواند آن قدر دراز باشد تا خستگی را از تنشان در بیاورد. و من، منی که امروزم را هدر داده‏ام به چه حقی می‏توانم فردا را بخواهم؟»

شش- تناوب دائمی شادمانی و غُصه و لذت و دلشوره مون بزرگ را دارای تپش و بارِ احساسی شگرفی می‏کند که در کمترین کتابی با این همه تاثیر دیده شده است. رمانِ آلن فورنیه را یک بار در دهه‏ی چهل محمد مهدی داهی با عنوان «مُلن بزرگ» ترجمه و بنگاه ترجمه و نشرِ کتاب آن را منتشر کرده [این‏جا]، بارِ دوم مهدی سحابی در دهه‏ی شصت با عنوانِ «دوستِ من، مون» که بعد یعنی سالِ 81 نشر مرکز همین ترجمه را با ویرایش تازه و عنوان «مون بزرگ» دوباره منتشر کرد.

توبیاس هیل می‏گوید: «مون بزرگ را باید بیابید، حتی اگر مجبور شوید تمامِ کتابفروشی‏های شهر را زیر و رو کنید.»

+ ترجمه‏ی نوشته‏ای از توبیاس هیل درباره مون بزرگ [این‏جا].

«مون بزرگ- آلن فورنیه- ترجمه‏ی مهدی سحابی– نشر مرکز»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s