آقایِ برادر

آقایِ برادر هم رفت سربازی؛ کلا این روزها از در و دیوارِ خانه‏ی ما سرباز می‏ریزد و تویِ خانه جز درباره‏ی سربازی در موردِ موضوعِ دیگری حرف نمی‏زنیم. البته قرار بود که آموزشی‏اش همین تهران، بغلِ گوشِ خودمان باشد ولی امروز که برایِ پذیرش رفته بود باخبر شد که به خاطرِ امریه‏ای که برایِ بعد از دوره‏ی آموزشی دارد باید خودش را به پادگانِ نیروی دریایی بندر انزلی معرفی کند، حالا یک طرف من بودم که باید برایِ ادامه‏ی خدمت تا آخرِ هفته‏ی بعد خودم را به پادگانِ مراغه معرفی کنم و یک طرف آقایِ برادر که باید همین امشب می‏رفت انزلی.

برخلافِ من تجربه‏ی زندگی بیرون و جدا از خانه را ندارد و برایِ همه‏مان پذیرشِ جدا شدن‏ش از خانه کمی سخت بود و بیشتر از همه هم مامان که این اواخر تمامِ کارها و رفت و آمدها و حتی بیشتر تصمیم‏هایش را با همکاری و همراهی آقای برادر می‏گرفت و انجام می‏داد، آن‏قدر که وقتِ خداحافظی تویِ پارکینگِ خانه برخلافِ همیشه نتوانست جلویِ خودش را بگیرد و اگر سوار ماشین نشده بودیم و حرکت نکرده بودیم چه بسا سیل هم راه می‏افتاد.

تویِ ترمینالِ غرب نشسته بودیم و منتظرِ حرکت اتوبوسِ آقای برادر، بالایِ سرمان رعد و برق می‏زد. مامان تلفن کرد که: «تلویزیون داره انزلی رو نشون میده، داره بارون میاد، این بچه هم نکرد لباس گرم با خودش ببره.» 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s