شبیهِ آخرین روزهایِ تابستان

یکشنبه دوره ی دو ماه آموزشیِ مان تمام می شود، سه شنبه تقسیمِ مان می کنند و یگانِ خدمتی جدید مان مشخص می شود. بعد این چند روز هرکس که از راه می رسد از من یک سوالِ تکراری می پرسد: «پس چی شد این تقسیمات تون؟» و «چقدر احتمال داره که باقیِ دوره ی سربازی ت رو تهران بیفتی؟» و آخرِ سر هم همه شان می گویند که: «خیالت راحت باشه که تهران می افتی.»

من البته خیالم زیاد راحت نیست؛ چون نه مثلِ خیلی هایِ دیگر سفارش شده ام و نه شرایطِ خاصی -پدر نظامی، تاهل، سرپرستی خانوار، تک فرزند، تک پسر و…- دارم که مطمئن باشم برایِ ادامه ی سربازی تویِ شهر خودم می مانم. از آن طرف از چند نفر هم که سوال پرسیدم اغلب جوابشان یکی بود: «احتمال تهران موندنِ شما ضعیفه.» و «هر جایی که نیاز داشته باشند شما رو می فرستند.»

چند روز پیش با یکی از رفقا نشسته بودیم به حرف زدن. گفت: «چرا هیچ اقدامی نمی کنی؟ راحت اینجا نشسته ای.» گفتم: «بی خیال، بذار یک بار هم هرچه پیش آید خوش آید.» گفت: «ولی یک وقتایی هم هرچه پیش آید خوش نیاید.»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s