جنوب

یک شب هایی هم بود که قبل ترش کیانپارس را تنهایی یا با هومن، پیاده یا با ماشین گز کرده بودیم، دیر شده بود و من باید بر می گشتم خانه و هنوز حس و حالِ خانه رفتن نبود. می رسیدیم جلوی خانه و هنوز حرف هامان تمام نشده بود و همین جور حرف هامان ادامه می دادیم و انگار خیالِ جدا شدن نبود، بهانه مان این بود که حالا این یکی آهنگ را هم گوش کنیم و بعد…

بعد آه و ناله ی همیشگیِ مادربزرگ بود که: «مادر من نمی تونم تا این وقتِ شب شام نخورده منتظر بمونم.» و جوابِ همیشگیِ من که: «آخه چرا شما منتظر موندی؟ شما شامت رو می خوردی.» و یک وقت هایی هم بود که با هومن یک چیزی بیرون خورده بودیم و باز مجبور بودم کنارِ مادربزرگ سر سفره ی شام بشینم و با غذایم بازی بازی کنم و در جوابِ مادربزرگ که می گفت: «باز من منتظر موندم تو رفتی بیرون یک چیزی خوردی؟ از همین بازی بازی کردنت مشخصه.» بلند بلند بخندم.

شما حق دارید که این صفحه را ببندید، حق دارید که پیشِ خودتان بگویید: «حالمان از این رمانتیک بازی لوس به هم می‏ خورد.» ولی من دلم تنگِ همین اتفاق های تکراری شده که حالا خیلی دور از دسترس اند و اوضاع این اطراف هم تا اطلاع ثانوی بر مدار همین است که هست می چرخد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”جنوب

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s