یکی از همین شبا هر سه تامون تیکه تیکه می‏شیم

خانه. عصر. داخلی

مادر در حالِ حرف زدن با تلفن است، یلدا مجسمه‏های شیشه‏ای‏اش را روی لبه‏ی آئینه‏ی دستشویی ردیف کرده و با دقت آن‏ها را می‏شوید. احسان دارد گوشه‏ای از اتاق خواب را می‏گردد و چیزی را که دنبالش می‏گردد پیدا نمی‏کند. کم کم کلافه می‏شود. مادر دارد درباره‏ی یکی از رُژلب‏های شرکت تبلیغ می‏کند و طرفِ پُشتِ خط هم به خرید بی علاقه است. در نهایت وسطِ حرف‏های مادر گوشی را می‏گذارد. احسان کلافه مقابلِ مادر ایستاده و بی‏توجه به مادر که با تلفن حرف می‏زند از او سراغِ مجله‏هایش را می‏گیرد. زنِ آن‏طرفِ خط قطع می‏کند.

مادر: اه… چی می‏گی؟ قطع کرد.

احسان: قطع کرد که کرد؛ می‏گم اون چند تا مجله فیلمِ من چی کار داشت به شما؟ کجا گذاشتی‏شون؟

مادر: اولا که چند تا نبود و دویست‏تا بود.

احسان: دویست تا چند تا نیس؟

مادر: نه نیس؛ چند تا یعنی یه‏دونه، دوتا، بعدشم همونا دیوونه‏ت کرده. اونقدر از اون مزخرفات، از سینما و فیلم می‏خونی که زده به سرت. اگه دوست داری برو تا نصف شب پولاتو بده فیلم، از این چرت و پرتام بخر تو خیابون بخون، که لازمم نیس من بگم؛ خودت داری این کارو می‏کنی؛ اونم با پولی که می‏تونی برا خونه یه چیزی بخری بیاری، اما من نمی‏ذارم این چیزایی که بچه‏هامو دیوونه می‏کنن تو خونه‏ی من رو هم تلنبار شن.

احسان: تو خونه‏ی شما؟ ببخشین؛ کی داره کرایه‏ی این خونه رو می‏ده؟ من دارم مثِ خر کار می‏کنم، اون موقع این‏جا شده خونه‏ی شما؟

مادر: صداتو بیار پایین.

احسان: همیشه همینه مادرِ من؛ فکر کردی هرکی شبیه توئه سالمه، هرکی شبیه تو نیس خُله، همه‏م باید فقط در خدمتِ این باشن که شما چی می‏خوای؛ الان داری چی کار می‏کنی؟ برنامه‏ات چیه؟ همه باید بفهمنت، اما هیچ‏کی کار نداره من چی می‏خوام؛ تو این خراب شده چه غلطی دارم می‏کنم. تو که مادر منی اینی؛ چه انتظاری هس از بقیه؟

مادر: دُرُس حرف بزن.

احسان: نه دیگه، زنگ می‏زنی به در و همسایه ماتیک می‏فروشی، شب جای بقیه همکارات اضافه‏کاری وامی‏سی که پول جمع کنی کاناپه بخری واسه آقا داماد که نکنه بیاد بشینه رو کاناپه‏ی کهنه. تو اصلا می‏دونی این دختر جز تا سرِ کوچه نمی‏ره بیرون؟ شماها هر دو تون غیر عادی رفتار می‏کنین، اون موقع من خُلم، نه؟

مادر: من غیر‏عادی‏ام احسان؟

احسان: نگفتم غیرعادی‏ای؛ گفتم غیرعادی رفتار می‏کنی. چرا هرچی من می‏گم یه چیز دیگه متوجه می‏شی؟

مادر: آهان، بعد تو که همه‏ی شبو تو سینمایی، چند بار تو یه شب یه فیلمو می‏بینی، همه‏ی فکر و ذکرتم مزخرفایی که تو فیلماس، مجله‏هاشم جمع می‏کنی، هر شبم تا سه‏ی صبح تو جات وول می‏خوری، شبام تو خواب مث دیوونه‏ها با خودت حرف می‏زنی، روزی سه پاکتم سیگار می‏کشی، تو این سه ساله‏م یه ترفیع نتونستی از اون انبارِ کوفتی بگیری، عادی هستی… اون‏وقت من که ماتیک می‏فروشم غیر عادی‏ام.

مادر دوباره شماره می‏گیرد. احسان که کنترلش را از دست داده با عصبانیت گوشی را از دست مادر بیرون می‏آورد و روی تلفن می‏گذارد.

احسان: دارم باهات حرف می‏زنم.

مادر: چرا این طوری می‏کنی تو؟

احسان: ببین من عاشق اینم که یکی منو از اون انبار پیزوری اخراج کنه. فکر کردی خیلی عاشق کارمم؟ دوس دارم یه نفر تو خواب مغزمو با یه دیلم داغون کنه که صبح دوباره برنگردم تو اون زیرزمین لیست ورود و خروج کالا بنویسم. برای ماهی سیصد تومن کوفتی باید از هرچی آرزوشو دارم بگذرم. من دوس دارم بنویسم. می‏دونم که می‏تونم، اما زندگی شماها… زندگی‏مون نمی‏ذاره تکون بخورم. دارم خفه می‏شم.

بلند می‏شود و به سمتِ در می‏رود.

مادر: کجا داری می‏ری؟

احسان: سینما.

مادر: داری دروغ می‏گی.

احسان: آره؛ دارم دروغ می‏گم؛ دارم می‏رم شیره‏کش خونه. معتاد شده‏م، دارم می‏رم بعد از این‏که مواد کشیدم جُرم و جنایت کنم. آدم بکشم، همیشه لایِ مجله فیلمام یه مسلسل قایم می‏کنم باهاش شبا آدم می‏کشم، بعد دم صبح دوباره می‏رم شیره کش خونه. کلی تو این مدت آدم کشتم؛ واسه این که منو نشناسن سبیل مصنوعی می‏ذارم، بعد می‏رم آدم می‏کُشم. کوش این سبیل مصنوعی؟ تو جیبم بودا؛ کوش؟ به خاطرِ همینه که شبا هذیون می‏گم؛ چون دسته‏های مافیایی دنبال‏من؛ سَرانِ پنج‏تا خانواده دنبال‏من؛ دارن نقشه می‏کشن این خونه‏رو با دینامیت بترکونن. یکی از همین شبا هر سه تامون تیکه تیکه می‏شیم و می‏ریم هوا. عوضش وقتی مُردیم تواَم برا این که حوصله‏مون سر نره از خواستگارات تعریف کن؛ از این که هر کدوم‏شون برا زناشون ارث چی گذاشتن… یه چیزی بهت بگم مامان؛ بمیری بهتر از اینه که خُل باشی ولی فکر کنی سالمی.

«برشی از فیلمنامه‏ی اینجا بدون منبهرام توکلی– به نقل از ماهنامه‏ی تجربه– شماره‏ی 3- امُرداد 90»

Advertisements

یک دیدگاه برای ”یکی از همین شبا هر سه تامون تیکه تیکه می‏شیم

  1. منم فیلمو دیدم . ابر عالی بود . تازه بعد از اینکه دیدم اومدم توی نت دیدم اشتباه فهمیدم آخر فیلمو . چون میگن آخر فیلم خیال صابر ابر هست . ولی هنوز نفهمیدم خودکشی کردند یا نه ؟
    نظرت چیه؟

    • دقیقا آخر فیلم توی رویای شخصیت احسان اتفاق می افتاد. به نظرم ماجرای فیلم جایی که احسان خانه را ترک می کند تمام می شود، بنابراین خیال نمی کنم که خودکشی کرده باشند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s