بیداری

خواب دیدم که یک روز صبح به جای این آسایشگاهِ لعنتی با تخت‏های فلزی، کمدهای ایستاده و پتوهایِ قهوه‏ای رنگش در اتاقِ سبز رنگی بیدار شدم که تمامِ دیوارهایش را پیچکِ سبز رنگی پوشانده بود، تو جلویِ تنها پنجره‏ی اتاق و پشت به من ایستاده بودی و انگار منتظر بودی که من بیدار بشوم… دلم می‏خواست بلند بشوم، دستت را بگیرم و با هم تمامِ سوراخ سمبه‏هایِ خانه را یکی یکی کشف کنیم، بعد بین خودمان تقسیم‏شان کنیم… این گوشه مالِ من که آفتاب‏گیر است… آن گوشه مالِ تو که خنک است و کمی هم تاریک… این یکی گوشه را می‏گذاریم برایِ آخر شب‏ها که بساطِ چای و شیرینی و کتابخوانی‏مان به راه است… اما انگار توانِ این که از جایم بلند بشوم را نداشتم… تویِ خواب دوباره خوابم برد، با خودم گفتم اگر یک بارِ دیگر بیدار بشوم حتما از جایم بلند می‏شوم و تو را از پشت می‏بوسم و غافلگیرت می‏کنم…

یک بارِ دیگر، شاید صبحِ روز بعد…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s