حکایتِ حال

رفتن به سربازیِ اجباری مزخرفترین اتفاقی است که ممکن است در زندگیِ هر آدمی بیافتد، تنش، خستگی و اضطرابِ بی دلیلی که به زندگیِ تو تحمیل می کند مجبورت می کند که یک قیچی دستت بگیری و به جانِ بقیه‏ ی قسمت های زندگی ات بیافتی، ببُری شان، حذف شان کنی، سهم شان را تویِ جیره ی کارهای روزانه ات کمتر و کمتر کنی…

بعد یک خودکارِ آبی دستت بگیری، جلویِ رویِ تقویم بشینی و هر روز یکی از خانه هایِ تقویم را سیاه کنی و با نگاه کردن به خانه های سیاه پشتِ سر و خانه های سفید جلوی رویت با خودت تکرار کنی که چقدر گذشته و چند روز دیگر هنوز باقی مانده است.

و یک عده هم مدام جلوی رویت بگویند که: «می گذره…»

بله می گذرد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”حکایتِ حال

    • ببین از من به تو نصیحت کلا نباید سخت بگیری، اجباری که بهت تحمیل شده پس باید یکجوری بگذرونی که بهت خوش بگذره، هرچی هم بهت میگن باید زیاد برات مهم نباشه!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s