زندگی در میان کتاب ها

گناه را به گردن فاصله می‏اندازیم

ولی بهار دشمن صبر است

مگر نگفتی: «برایم دروغ ننویس! آن که بر زانوان تو به خواب

می‏رود کتاب نیست!»

مگر ندانستی آن‏چه رابطه را گره کور می‏زند، نه طول فاصله، کمبودِ

حوصله خواهد بود؟

اگر ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ باشد.

کتاب‏ها، بر زانوان ما، هنرهاشان را بیرون می‏ریزند

ماتیلد از سرخ و سیاه

میسیز بلوم از دوبلین

بلور خانم از همسایه‏ها

و یک کتاب که نامش را فقط من و تو می‏دانیم.

هنر، نه از فراوانی، از فقدان‏ها می‏رنجد

بهار را، با چشم باز، در باغچه رویا می‏کنیم

زنان دلفریب رُمان‏ها، لمیده بر زانویم، لبخند می‏زنند به من:

ماتیلد در پاریس (بهانه‏گیر شبیه تو بود)

میسیز بلوم در دوبلین (تو مثل او حَشَری نیستی)

بلور خانم در اهواز (سفید و فربه بود،

تو برخلاف او گندم‏گونی)

کتاب شعر تو را نیز دوست دارم که روی زانو بگذارم

چه باک خواننده آن را نمی‏شناسد

من و تو اسمش را می‏دانیم

کافی نیست؟

«محمدعلی سپانلو- از مجموعه‏ی ژالیزیانا»

+ عکس از اینجا.

Advertisements