نابسندگی

هرچه بود خوش‏بخت نبود، هرگز احساس خوش‏بختی نکرده بود. این نابسندگیِ زندگی از چه بود، از چه ناشی می‏شد این که به هرچه تکیه می‏کرد درجا می‏گندید؟… اگر براستی در جایی انسانی نیرومند و زیبا وجود داشت، انسانی نستوه، سرشار از شور و در عین حال ظرافت، با قلب یک شاعر و چهره یک فرشته، که چنگ به دست داشت و رو به آسمان مدیحه‏های نکاحی می‏خواند، اگر وجود داشت چرا اِما اتفاقی به او برنمی‏خورد؟ آه! چه خیال محالی! براستی که هیچ چیز ارزش جستجو نداشت؛ همه‏چیز دروغ بود! هر لبخند خمیازه‏ای از ملال را پنهان می‏کرد و هر شادی‏ای لعنتی را، هر لذتی چندشش را، و از بهترینِ بوسه‏ها چیزی جز میلِ تحقق ناپذیرِ خوشیِ بزرگ‏تری روی لب‏ها نمی‏ماند.

«مادام بوواری- گوستاو فلوبر- ترجمه‏ی مهدی سحابی- نشر مرکز»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s