شعری از محمود درویش

«چیزی شگفت‏زده‏ام نمی‏کند»

[مسافری در اتوبوس می‏گوید]

نه رادیو، نه روزنامه‏های صبح،

و نه قلعه‏های روی تپه‏ها،

می‏خواهم گریه کنم!

راننده می‏گوید: «تا ایستگاه منتظر بمان،

و آنگاه به تنهایی گریه کن؛

هرچه می‏توانی!»

بانویی می‏گوید: «من نیز چنین‏ام؛

چیزی شگفت‏زده‏ام نمی‏کند.

همین که گورم را به پسرم نشان دادم،

او شگفت‏زده شد

و به خواب رفت،

بی‏آن که با من وداع کند!»

مردی دانشگاهی می‏گوید: «من نیز،

چیزی شگفت‏زده‏ام نمی‏کند،

باستان‏شناسی می‏آموختم

بی‏آن که در سنگ هویت پیدا کنم،

آیا من

به حقیقت -خودم هستم؟»

مردی نظامی می‏گوید: «من نیز چنین‏ام؛

چیزی شگفت‏زده‏ام نمی‏کند،

مُدام محاصره می‏کنم؛

شبحی را

که محاصره‏ام می‏کند!»

راننده‏ی تندخو می‏گوید: «به ایستگاه آخر نزدیک می‏شویم،

آماده‏ی پیاده شدن باشید!»

صدای مسافران بلند می‏شود: «مقصد ما

آن‏سوی ایستگاه است،

به راهت ادامه بده!»

من اما می‏گویم: «همین‏جا پیاده‏ام کن!

من نیز همانند اینانم؛

چیزی شگفت‏زده‏ام نمی‏کند

اما از سفر به ستوه آمده‏ام!»

«محمود درویش- از مجموعه‏ی تابستان عاشقان- ترجمه‏ی عبدالرضا رضایی نیا- انتشارات فصل پنجم»

Advertisements