کتابفروشی‏های خیابانِ انقلاب

1. پولی کنار گذاشته بودم که حسابی را با یک نفر صاف کنم، خبطی کردم امروز و راهم کج شد و رفتم سمتِ کتابفروشی‏هایِ خیابانِ انقلاب. کار دستِ خودم دادم و تا قِرآنِ آخرِ پولی که پس‏انداز کرده بودم -آدمِ عاقل مگر تویِ این اوضاع و احوال پول هم پس‏انداز می‏کند؟- را خرجِ این کتاب‏ها کردم. کتاب‏ها را دیده بودم و جیک جیکِ مستونم بود و کسی هم نبود که جلودارم باشد و به فکر زمستونم هم نبودم. این است که حالا با کمی عذابِ وجدان نشسته‏ام و خودم را غرق کرده‏ام بینِ یک مشت کتاب، عیشی مُدام…

2. همان انقلاب که بودم یکی از رفقا زنگ زد و شروع کرد به تعریف از کارهای لوران گوده، رمان نویس فرانسوی که دو تا رمان‏اش؛ الدورادو و فریادها را نشر چشمه چاپ کرده، بعد گفت: «یک رمانِ دیگر هم دارد به اسمِ مرگ شاه سونگور که چهار، چنج سالِ پیش ققنوس چاپ کرده.» نزدیک بازارچه‏ی کتاب بودم، پیشِ خودم گفتم: «حالا که تا این‏جا آمده‏ام بروم سراغِ کتابفروشیِ ققنوس و ببینم می‏توانم این یکی کتابِ لوران گوده را پیدا کنم یا نه؟»

فروشنده‏ی کتابفروشیِ ققنوس سرش پایین بود و مشغول جدول حل کردن. حالا من اسمِ کتاب یادم رفته بود، یعنی از اسمِ کتاب فقط مرگِ شاه ش یادم مانده بود. انصاف بدهید سونگور چیزی نیست که پشتِ تلفن به آدم بگویند و یادِ آدم بماند.

گفتم: «آمده‏ام دنبالِ یکی از کتاب‏های لوران گوده.»

گفت: «همچین چیزی نداریم.»

گفتم: «ولی به من گفته‏اند یکی از کتابهای گوده را ققنوس چاپ کرده.»

گفت: «وقتی من میگم نداریم یعنی نداریم.»

گفتم: «حالا شما تویِ سیستم یک نگاهی بکن شاید پیدا شد.»

یک‏جوری انگار گیر داده بودم، مصر شده بودم که مجبورش کنم کاری را که من می‏خواهم انجام بدهد.

گفت: «اسمش چی هست؟»

تا این‏جا هنوز سرش را از رویِ جدول بلند نکرده بود.

گفتم: «اسمِ کتاب رو دقیق خاطرم نیست ولی اسم نویسنده و مترجمش رو می‏دانم.»

تویِ سیستم اطلاعات را وارد کرد، بعد گفت: «داشتیم ولی الان تمام کردیم، باید سفارش بدیم از انبار بیاد.»

دوباره مشغولِ جدول حل کردن‏ش شد.

گفتم: «خب الان منتظر می‏مانم، شما سفارش بدید.»

گفت: «یکی دو روز طول می‏کشه تا سفارش از انبار بیاد. شما برو، یکی دو روزِ دیگه بیا.»

رفتم سراغِ آقا مهدی، آقا بداخلاقه‏ی کتابفروشیِ اختران. اطلاعاتِ کتاب را دادم، اول گفت: « چرا اومدی این‏جا، برو سراغِ ققنوس.» جواب‏های فروشنده‏ی کتابفروشیِ ققنوس را تحویلش دادم. رفت و از انبارشان برایم یکی پیدا کرد و آورد.

سلامتی آقا مهدی، آقا بداخلاقه‏ی کتابفروشیِ اختران…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s