آزادی با مجوز

عبورِ ذهنِ شاعر از مرزِ خطِ قرمز

عربده با دهان بند، آزادی با مجوز

بازم یه مرگِ مشکوک تو لیستِ ثبتِ احوال

دوباره دوربینا کور، دوباره میکروفن لال

تَه رنگی از تبسم روی لبِ گوینده:

یک سکته ی بی موقع، یک عطسه ی کشنده

بی احتیاطیُ خواب، راننده گی در مستی

شلیکِ یک اشک آور، از ماشینی دربستی…

دنیا چشاشُ بسته، تا نشنوه، نبینه!

بازم مرگِ طبیعی… تیترِ خبر همینه!

تو گوشیای تلفن، باز لونه داره یک موش!

حتا تو خواب حرف نزن! اون جا بیداره یک گوش!

یکی تمام وقتا ردِ تو رُ می گیره

قفس تمامِ دنیاس، هر آزادی، اسیره!

اگه یه وقتی مغزت از گفتنی پُر باشه

باید زیرِ زبونت قرصِ سیانور باشه!

باید بگیره قلبت حتا به زورِ سرنگ!

باید بری آب تنی با پای بسته به سنگ!

دنیا چشاشُ بسته، تا نشنوه، نبینه!

بازم مرگِ طبیعی… تیترِ خبر همینه!

«یغما گلرویی- از مجموعه ی تصور کن- انتشارات نگاه»

 

گِلن گَری گِلن راس

یک- نمایشنامه‏ی دیوید مامت در دوره‏ی ریاست جمهوری رونالد ریگان در آمریکا اتفاق می‏افتد، دوره‏ای که به خاطرِ رهایی از اوضاعِ نابسامان اقتصادی، مشکل کسری بودجه و نرخ تورم بالا نوعی سیاست‏های لیبرالی دنبال شد که احیای نظریه‏ی دست نامریی آدام اسمیت بود. آدام اسمیت اعتقاد داشت که نفع شخصی مهم‏ترین عامل محرک فعالیت‏های اقتصادی است و اگر افراد در کسب منافع شخصی آزاد گذاشته شوند و هر فرد بتواند بدون مانع منافع شخصی خود را تامین کند، آنگاه منافع اجتماع هم به بهترین شکل خود تامین خواهد شد.

دو- امید روشن‏ضمیر هم در مقدمه‏ی ترجمه‏اش از نمایشنامه‏ی گلن گری گلن راس می‏نویسد: «در این دوره، حکومت در جهت لغو کمک‏های دولتی و بیمه‏های اجتماعی و زیر پا گذاشتن تمامِ دست‏آوردهایِ جامعه مدنی آمریکا سیر می‏کرد، دست‏آوردهایی که به صورت پایه‏های زندگی آمریکایی درآمده بود. سیاست‏های حکومتی در جهت برداشتن موانع سر راه سرمایه‏داری بزرگ عمل می‏کرد و در واقع چیزی را که بعدها سرمایه‏داری وحشیانه نامیده می‏شود، تبلیغ می‏نمود. در این میان برندگان درصد ناچیزی از جامعه، یعنی قشر فوقانی پولدارهای بزرگِ آمریکا، و بازماندگانِ بزرگ قشر میانه و طبقه‏ی فقیر جامعه بودند.»

سه- شخصیت‏های نمایشنامه‏ی مامت همگی آدم‏های درمانده‏ای اند که باید برایِ بقا تلاش کنند، یا به هر قیمتی پول دربیاورند و زندگی‏شان را بچرخانند و یا کارشان را از دست بدهند و نابود بشوند. موفقیتِ هرکدام در گرو بدبخت شدنِ یکی دیگر است و هیچ‏کدام هم از دست زدن به خلاف و جنایت برای رسیدن به هدف‏شان ترسی ندارند؛ چه ریچارد ماس که نقشه‏ی دستبرد به دفتر معاملات املاک را در سر می‏پروراند، چه لوین که نقشه‏ی ماس را عملی می‏کند و چه ریچارد روما که مجبور است برایِ آن‏که اسمش بالایِ تخته سیاه باقی بماند و در مسابقه‏ی انتخابِ بهترین فروشنده برنده بشود سرِ مشتری بیچاره‏ای را شیره بمالد. در پایانِ نمایش هم می‏بینیم که شخصیت‏ها با وجود آن‏همه دست و پا زدن برای بقا هیچ‏کدام نسبت به ابتدایِ نمایش وضعیت بهتری ندارند و این جنگ قدرت بین قوی‏ها و ضعیف‏ها هنوز ادامه دارد.

چهار- در نمایشنامه‏ی مامت بیشتر از آن‏که داستان و ماجرا اهمیتی داشته باشد، روابطِ بینِ شخصیت‏ها اهمیت دارد. در واقعِ شخصیت‏ها از طریق دیالوگ‏هایی که می‏گویند و تاثیری که این دیالوگ‏ها بر طرفِ مقابل‏شان می‏گذارد نمایش را پیش می‏برند و تقابلِ بین شخصیت‏ها از طریق دیالوگ شکل می‏گیرد. نمایش به شدت دیالوگ‏محور و متکی بر بازیگر است، این‏جاست که انتخابِ بد بازیگر در اجرای پارسا پیروزفر کار دستِ نمایش می‏دهد، بازیِ ضعیفِ مسعود میرطاهری به نقش جان ویلیامسون که نمی‏تواند ذره‏ای از پیچیدگی وتسلط شخصیتِ ویلیامسون را به تماشاچی منتقل کند، اعتماد به نفس لازم را ندارد و کاملا در مقابلِ بازیگرانِ نقش مقابلش کم می‏آورد و همین‏طور بازیِ معمولی خودِ پارسا پیروزفر –که شاید دلیلش این باشد که او باید به عنوانِ کارگردان هم حواسش به چیزهایِ دیگری باشد- به نقش ریچارد روما که نمی‏تواند رندی و کلاش بودنِ این آدم را آن‏طور که واقعا هست به تماشاگر بقبولاند پاشنه‏ی آشیلِ اجرایِ پارسا پیروزفر از نمایشنامه‏ی مامت اند.

سوالی هم که در مواجهه اول با نمایش پیش می‏آید این است که چرا پیروزفر این نمایشنامه‏ی مامت را برایِ اجرا در این شرایط انتخاب کرده است؟ آیا تماشاگرانِ اینجایی نمایش به لحاظِ اقتصادی در حالِ گذراندنِ تجربه‏ای مشابه شخصیت‏هایی که مامت ترسیم کرده هستند؟ یا صرفا دست و پنجه نرم کردن با نمایشنامه‏ای پیچیده از مامت –هرچند به نظرم اجرایِ پیروزفر در نهایت خنثی است و آن‏طور که باید تماشاگرش را به وجد نمی‏آورد- و تجربه‏ی فضاهایِ دیگری غیر از بازیگری جلویِ دوربین برایِ پارسا پیروزفر جذاب بوده است؟

پنج- پیش‏نهاد من؟ اگر با پانزده تومانِ قیمتِ بلیت کارهایِ مهم‏تری دارید که انجام بدهید، دو هزار و دویست تومان بدهید و ترجمه‏ی امید روشن‏ضمیر از نمایشنامه‏ی گلن گری گلن راس را از نشرِ نیلا بخرید، تویِ خانه جلویِ کولر لم بدهید، دیالوگ‏هایِ فوق العاده مامت را بخوانید و بدونِ ترس از نگاهِ مزاحم هر از گاهی بلند بلند قهقهه بزنید و بدانید که می‏گویند: «مامت صاحبِ تیزهوش ترین ذهن برایِ خلقِ دیالوگ در میانِ تمامِ نویسنده‏های آمریکایی از زمانِ سلینجر به این سو است.» اگر هم رفته‏اید و پانزده تومان را داده‏اید و نمایش را دیده‏اید خوشحال باشید که اجرایِ تازه‏ای از نمایشنامه‏ی از دیوید مامت دیده‏اید که می‏گویند: «هنوز تازگیِ درخشانِ خود را حفظ کرده است.»

+ تیزر نمایش گلن گری گلن راس [این‏جا] + یادداشت رامتین شهبازی درباره‏ی نمایش [این‏جا] + گزارش تصویری نمایش گلن گری گلن راس [این‏جا].

پسرها که سرباز به دنیا نمی آیند

ساعتِ پنجِ صبح صدایِ زنگ هشدارِ گوشی بلند شد که یعنی دیگر وقتِ بیدار شدن است، به عادتِ همیشه گفتم ده دقیقه ی دیگر هم بخوابم و ساعتِ پنج و نُه دقیقه وقتی هنوز یک دقیقه از آن ده دقیقه ی کذایی باقی مانده بود بیدار شدم. ساعتِ شش صبح باید میدانِ سپاه خودمان را به نظام وظیفه معرفی می کردیم، یک بار قبلا هم کلِ این آداب را به جا آورده بودم و بعد به خاطرِ قبولی ارشد از سربازی ترخیص شدم، آن موقع می گفتیم و می گفتند که تا دو سالِ دیگر معلوم نیست چه اتفاقاتی بیافتد و شاید ریشه ی سربازی از بیخ و بن کنده شده باشد و حالا دو سال که نه، سه سال و چند ماه از آن تاریخ گذشته و سربازی هنوز پابرجا و برقرار است.

داشتم لباس می پوشیدم، صدای بابا از اتاق کناری آمد: «داری می ری صبحونه هم بخور.» گفتم: «باشه.» و سرم را گرفتم زیرِ شیرِ آبِ سردِ روشویی. صدایِ مامان پشت بندِ صدایِ بابا آمد، «پاشم برات چایی و صبحونه آماده کنم؟» گفتم: «نه!» انگار که از قبل با هم هماهنگ کرده باشند و جوابِ همیشگی من را هم بدانند. دوباره مامان گفت: «پس از اون آب پرتقال های تویِ یخچال بخور.»…

ساعتِ شش صبح تویِ میدانِ سپاه جماعتِ علاقمند و مشتاقِ سربازی بودند که چه جور از سر و کول هم بالا می رفتند و برایِ اعزام شدن سر و دست می شکستند. دژبانِ جلویِ در یک سینی اسفند دستش گرفته بود و باد، اسفندهایِ دود شده را به صورتمان می زد. تویِ حیاط بزرگی رویِ زمین نشستیم، میله پرچم نیمه افراشته بالایِ سرمان بود. صدایِ یکی از بین جمعیت آمد که: «همه منتظرند بهشون بگن برید شنبه بیاید، آخرِ هفته رو به کارایِ عقب مونده شون برسن.» ساعت شش و ربع شده بود و جمعیتِ مشتاق هنوز مثلِ سیل از درِ ورودی سرازیر می شدند، یکی داد زد: «اونایی که تازه میان رو همون جلویِ در نگه دارید.» و خودش پشتِ تریبون رفت و شروع کرد به توصیه های همیشگی، بعد تند و تند و پشتِ سرِ هم اسم مراکز آموزشی را اعلام کرد. «صفرپنجِ کرمان بره سمتِ چپ صف بگیره…»، «نزاجایِ پاسداران گوشه ی سمتِ راستِ حیاط»، «صفردو با چند قدم فاصله کنار نزاجایِ پاسداران بایست.» و آدم ها بودند که از داخلِ صف ها بیرون می آمدند و تازه واردها جایشان را پر می کردند.

نوبت ما که رسید، برگه های سفیدمان که اسمِ مرکز آموزشی مان آن تو آمده بود را جمع کردند و برگه ی دیگری دستمان دادند که آدرس پادگانِ آموزشی تویِ آن آمده بود. قرار شد فردا ساعتِ هشتِ صبح خودمان را پادگانِ آموزشی معرفی کنیم تا ببینیم چه خوابِ دیگری برایمان دیده اند. سرِ راهِ برگشت رفتم آرایشگاه دادم موهام را با نمره ی چهار زدند.

سلام سربازی…

پی نوشت: تا پانزده تیر بهمان مرخصی دادند و دوباره روانه ی خانه مان کردند.

تکه ای از داستان مرا ببوس

چهار شبانه روز تمام، هر چهار ساعت نگهبانی عوض شد و همه آنها با مرضیه کلنجار رفتند، او را زدند، به اتاق بازجویی بردند و او حالی اش نشد که نباید توی بند بلند حرف بزند. روز پنجم دوباره نوبت پُست حسن انگلیسی شد. در سلول مرضیه را باز کرد و گفت: «این مصطفی چه تخم دو زرده ای کرده که هی صداش می کنی؟» مرضیه گفت: «عاشقشم.» حسن انگلیسی گفت: «آدم که اینقدر عاشق نمیشه. چرا عاشق من نیستی؟» مرضیه گفت: «تو که مصطفی نیستی.» حسن انگلیسی گفت: «فقط اگه کسی مصطفی باشه، باید عاشقش شد؟ ما دل نداریم. حالا خواستگاری ات اومده یا نه؟» مرضیه گفت: «من رفتم خواستگاریش.» حسن انگلیسی گفت: «زکی، لابد مهرشم کردی!»

در آن پست هم از دستشویی رفتن ما خبری نشد و تمام چهار ساعت را حسن انگلیسی با مرضیه حرف زد و من کم کم حس کردم گلویش پیش مرضیه گیر کرده؛ طوری که یک بار گفت: «اگه کسی حاضر بود اینقدر کتک بخوره باز منو بخواد، خودمو براش می کشتم.» نوبت تعویض پست رسید، اما حسن انگلیسی به جای پُست بعدی هم ماند. ساعت یک بعدازظهر بود که حسن دوباره در سلول مرضیه را که گریه می کرد باز کرد و گفت: «این مصطفی که تو دوستش داری، می خواسته شاهو بکشه؟» مرضیه گفت: «نه.» حسن انگلیسی پرسید: «پس چه گهی می خواسته بخوره؟» مرضیه گفت: «مصطفی خودش شاهه، به قلب من حکومت می کنه.» حسن انگلیسی گفت: «اگه بیارمش یواشکی ببینیش، قول می دی دیگه سر و صدا نکنی.» مرضیه گفت: «آره.» و حسن انگلیسی رفت و دو دقیقه بعد در سلول مرضیه را باز کرد. برای چند لحظه سکوت همه بند را گرفت و صدای مرضیه هم خوابید. من احساس کردم همه زندانیان بند سه، گوش ایستاده اند تا عاقبت ماجرا را بفهمند. هم سلولی پیرمردم گفت: «اون به مصطفی عاشقتره، تا ماها به مبارزه، جراتش اینو می گه.» و من احساس کردم کم کم همه عاشق مرضیه شده اند و دارد یادشان می رود که زیر بازجویی اند.

حسن انگلیسی گفت: «مصطفی وقت ملاقات تمومه، راه بیفت. برای من مسئولیت داره. تو این سلولها هزار تا جاسوسه که لاپورت مارم می دن.» مرضیه التماس کرد که مصطفی را پیش او بگذارد. اما حسن مصطفی را برد و در سلول مرضیه را بست. یکربع بعد دوباره خودش پیش مرضیه برگشت و گفت: «حالا از من راضی شدی؟» مرضیه گفت: «چرا موهاشو زدین؟ من عاشق موهاش بودم. موهاش کجاست؟» حسن انگلیسی گفت: «اتفاقا خودم موهاشو زدم.» مرضیه گفت: «لابد موهاشو ریختی تو سطل آشغال؟!» حسن انگلیسی گفت: «نه پس فکر کردی فرستادم کلاه گیس درست کنند.» مرضیه گفت: «تو رو خدا برو موهاشو بیار بده من.» حسن انگلیسی گفت: «حالا از کجا بفهمم تو یه سطل مو کدومش موی مصطفی است؟» مرضیه گفت: «من موهاشو می شناسم. خودشو بردی کجا؟» حسن انگلیسی گفت: «تو سلول شماره 20، ته بنده.» مرضیه گفت: «آواز بخونم صدام بهش می رسه؟» حسن انگلیسی گفت: «آواز بخونی می برمت پیش بازجوت.» مرضیه گفت: «اونوقت مصطفی رم می آری، ببینمش؟» حسن انگلیسی گفت: «خیلی پررویی. این اخلاقت به …ها می بره.» و مرضیه بلند شروع کرد به آواز خواندن و مرا ببوس را خواند. حسن انگلیسی هی به او تشر زد و حتی ما احساس کردیم رفته است توی سلول و دستش را گذاشته دم دهان او که صدایش هی قطع و وصل شود. خیلی عصبی شدم. احساس کردم همین حال به هم سلولیهای دیگرم هم دست داد. خواستم فریاد بزنم و به نگهبان فحش بدهم؛ اما جلوی خودم را گرفتم. دوباره صدای مرضیه بالا گرفت و مرا ببوس را خواند. وقتی به جمله «که می روم به سوی سرنوشت» رسید صدای سیلی حسن انگلیسی رسید و کمی صدای مرضیه لرزید. وقتی به جمله «میان طوفان همپیمان با قایقرانها» رسید، دیگر صدای کشیده و لگد حسن انگلیسی قطع نشد و مرضیه هم آواز را قطع نکرد. بلند شدم و با مشت به در سلول کوبیدم. احساس کردم، سلولهای دیگر هم تک تک درهایشان با مشت کوبیده می شود. حالی داشتم که اگر می شد در سلول را می کندم و نگهبان را بی بیم از هرچیز می کشتم. دیگر هر چهار نفر به در سلول می کوبیدیم و همه سلولها همصدای ما شده بودند. حسن انگلیسی وحشت کرد و دست از زدن برداشت، اما مرضیه دست از خواندن برنداشت. از میان صدای درهایی که با مشت کوبیده می شد و فریاد حسن انگلیسی که بی دریغ فحش می داد؛ صدای مصطفی را شنیدم که از این جمله با مرضیه همآوازی کرد. «ای دختر زیبا، امشب بر تو مهمانم…» من هم با آنها همصدا شدم. بعد هم سلولیهای من هماواز شدند. البته پیرمرد کمی دیرتر و بعد کم کم همه سلولها با فریاد «مرا ببوس» را خواندند. فردا صبح زود، خبر مرگ مرضیه را همه سلولها باور کردند به جز مصطفی. برای همین از آن سوی بند شروع کرد یکریز مرضیه را صدا کردن و مرا ببوس را خواندن.

بخشی از داستان «مرا ببوس- محسن مخملباف- از مجموعه ی نوبت عاشقی- نشر نی»

مسعود کیمیایی

سال 48 کیمیایی قیصر را ساخت که برایش طرفدار، تحسین، گیشه، بازار، شهرت، جوایز و مقلدان را یکجا آورد. قیصر که از روی وسترن نوادا اسمیت ساخته شده بود، بعد از هفت ماه انتظار برای دریافت مجوز اکران در دی 48 به نمایش درآمد. اکران سه هفته ای فیلم چندان موفق از آب درنیامد، اما بعد از آن که نقدهای بسیار مثبتی بر آن نوشته شد و در جشنواره ی سپاس به عنوان بهترین انتخاب شد، سینماها دوباره آن را اکران کردند. در اکران دوم فیلم رکورد فروش را شکست. اتفاقی که در قیصر افتاده بود، یعنی استفاده از فرمول های آشنای فیلمفارسی در خدمت مضمون و فرمی متفاوت، با اکران فیلم گاو داریوش مهرجویی تکمیل شد و چیزی که به آن موج نو سینمای ایران می گویند رقم خورد.

سال 54، گوزن ها در سومین جشنواره ی جهانی فیلم تهران نمایش داده شد و مورد تحسین قرار گرفت، اما بعد از آن فیلم یک سال در توقیف ماند و عاقبت هم فقط با عوض کردن کامل داستان و فیلمبرداری مجدد اجازه ی نمایش گرفت. گوزن ها داستان رفاقت قدیمی یک معتاد و یک چریک فراری بود که بعد از سال ها به هم می رسند. در نسخه ی جدید فیلم اما کیمیایی مجبور شد کاراکتر چریک را تبدیل به یک سارق بانک کند اما حتی با وجود این تغییر هم، مردم می گفتند که فیلم به واقعه ی سیاهکل  و کشتار چریک های مخالف رژیم ربط دارد. این تصور عمومی را فاجعه ی حریق سینما رکس آبادان در سال 57 هم دامن زد. شب 28 مرداد 57 تماشاچیان سینما رکس در حالی گرفتار آتش شدند که به تماشای فیلم گوزن ها رفته بودند.

معروف است که کیمیایی در بازی گرفتن از بازیگرها تخصص دارد. برای همین است که بیشتر بازیگران علاقه دارند حداقل در یک کار از او بازی کنند. خیلی از بازیگرها را او اصلا معرفی کرده و بعضی بازیگرهای معروف بهترین بازی شان را در فیلم های او داشته اند. فرامرز قریبیان، بهمن مفید، خسرو شکیبایی، فرامرز صدیقی، احمد نجفی، فریماه فرجامی، هدیه تهرانی، محمدرضا فروتن، میترا حجار و… همگی با بازی در آثار کیمیایی معرفی یا مطرح شده اند. کارگردان های مطرحی مثل تهمینه میلانی، سامان مقدم و حمید نعمت ا… هم کار خودشان را با دستیاری کیمیایی شروع کرده اند. کیمیایی یک دفتر هم دارد با نام «کارگاه آزاد فیلم» که در سال های اخیر هنرجو هم می پذیرد و کلاس های بازیگری دارد. جالب این که خود کیمیایی هیچ دوره و کارگاه و کلاسی نرفته است.

هرچند کیمیایی در یک مصاحبه قسم خورده است که: «به خون بچه ام روشنفکر نیستم!» اما واقعا او بخشی از تاریخ روشنفکری معاصر ماست. کیمیایی هم دوستان صمیمی زیادی در میان جماعت روشنفکر داشته (از احمدرضا احمدی گرفته تا نجف دریابندری) و هم یکی از اقتباس سازهای سینمای کم اقتباس ماست. او غزل را از روی داستان «مزاحم» خورخه لوئیس بورخس ساخته، خط قرمز را از روی «شب سمور» بیضایی و خاک را از روی «اوسنه ی بابا سبحان» دولت آبادی. این مورد آخری البته ماجراهایی هم داشت. دولت آبادی در پاییز 1352 همزمان با اکران فیلم جزوه ای منتشر کرد که در آن با عصبانیت تمام، تغییرات فیلم نسبت به داستان خودش را «مضحک و پفکی» و «نتیجه ی تخیلات بیمار گونه» خواند. هفده سال بعد هم در یک مصاحبه کیمیایی را متهم کرد که حتی گوزن ها را از او دزدیده. این بار مسعود کیمیایی یادداشتی تند در مجله فیلم نوشت و جواب دولت آبادی را داد: «بیشتر نویسندگان ما دوست دارند هم مثل نویسندگان آمریکای جنوبی در تبعید باشند و زندان بروند و چریک باشند و هم مثل نویسنده های روسی با شال گردن و پالتو عکس بگیرند… با ده جلد کلیدر صاحب همه چیز -در نمایش و ادبیات و سینما و بازیگری و کارگردانی- نشوید، آقای دولت آبادی!

  در بحبوحه ی جنجال قتل های زنجیره ای در سال 78، یکی از روزنامه های سیاسی وقت، مسعود کیمیایی را متهم کرد که جلساتی با سعید امامی داشته و سلطان و ضیافت را هم به سفارش او ساخته است. دوباره اخبار زندگی شخصی و کاری کیمیایی موضوع گفت و گوها شد و آن دو فیلم، برای یافتن نشانه هایی از این سفارشی بودن مورد جست و جو قرار گرفتند (مثل مخالفت با برج سازی در سلطان یا چهره ی مثبت علی یزدانی در ضیافت). دی ماه 78، سردبیر آن روزنامه خبر را تکذیب و از کیمیایی عذرخواهی کرد، اما خود کیمیایی در مصاحبه ای با امید روحانی در گزارش فیلم گفت که سعید امامی مرتبا از او و بیضایی بازجویی می کرده. مجله ی فیلم هم در شماره ی نوروز 79 خود نوشت تنها فیلم سفارشی کیمیایی، تیغ و ابریشم است.

عکس ها از سینمای ما () و (+).

نوشته ها از «مسعود کیمیایی؛ زندگی و کارنامه- احسان رضایی- ماهنامه 24- خرداد 90»