صرفا جهتِ اطلاع

راستش ریتمِ اتفاقات و حوادثِ این چند وقت آن هم برایِ آدمی با ریتمِ کُندِ من آن‏قدر تند و سرگیجه آور هست که تا بیایم حرفی بزنم و موضعی بگیرم، خبر و حادثه و فاجعه‏ی بعدی روی سرم آوار شده است. بعد آدم می‏ماند، عذابِ وجدان می‏گیرد واقعا این که تو وسطِ این حال و اوضاع چیزی نمی‏گویی، واکنش مستقیم و مشخصی نداری، حرفی نمی‏زنی، موضعی نمی‏گیری شاید به انفعالِ تو تعبیر شود، به این که تویِ باغ نیستی، یک عده جان‏شان را گذاشته‏اند کف دست‏شان و تو خوش و خندان یک گوشه نشسته‏ای و نان و ماستِ خودت را می‏خوری و زندگیِ روزمره‏ی خودت را می‏گذرانی…

این‏که این‏جا معمولا به طورِ مستقیم چیزی راجع به اتفاقاتی که بیرون می‏افتد و شما خیلی بهتر از من می‏دانید نمی‏خوانید شاید یک دلیلِ اصلی‏اش این باشد که من آدمِ در لحظه واکنش نشان دادن نیستم، درست در لحظه واکنش بیرونی داشتن را بلد نیستم، چیزی را که می‏خوانم یا از گوشه و کنار می‏شنوم باید اول راجع بهش فکر کنم، هضمش کنم تا بعد بتوانم موضع منطقی و مستدلی بگیرم، یا اصلا راجع بهش حرف بزنم و وقتی می‏بینم آدم‏هایِ دیگری خیلی بهتر از من دارند همان حرف‏هایی را که قرار است شبیهش را من بگویم می‏گویند پیشِ خودم فکر می‏کنم دیگر چه نیازی به تکرارِ دوباره‏ی همان حرف‏ها؟

و این‏ها همه بیشتر از آن‏که از انفعال یا چه می‏دانم محافظه کاری من بیاید نشانه‏ی نابلدی و جهل و نادانیِ‏م است و نه چیز دیگری.

این حرف‏ها را باید این‏جا می‏گفتم و حالا که نوشته‏ام کمی آرام گرفته‏ام.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s