پسرها که سرباز به دنیا نمی آیند

ساعتِ پنجِ صبح صدایِ زنگ هشدارِ گوشی بلند شد که یعنی دیگر وقتِ بیدار شدن است، به عادتِ همیشه گفتم ده دقیقه ی دیگر هم بخوابم و ساعتِ پنج و نُه دقیقه وقتی هنوز یک دقیقه از آن ده دقیقه ی کذایی باقی مانده بود بیدار شدم. ساعتِ شش صبح باید میدانِ سپاه خودمان را به نظام وظیفه معرفی می کردیم، یک بار قبلا هم کلِ این آداب را به جا آورده بودم و بعد به خاطرِ قبولی ارشد از سربازی ترخیص شدم، آن موقع می گفتیم و می گفتند که تا دو سالِ دیگر معلوم نیست چه اتفاقاتی بیافتد و شاید ریشه ی سربازی از بیخ و بن کنده شده باشد و حالا دو سال که نه، سه سال و چند ماه از آن تاریخ گذشته و سربازی هنوز پابرجا و برقرار است.

داشتم لباس می پوشیدم، صدای بابا از اتاق کناری آمد: «داری می ری صبحونه هم بخور.» گفتم: «باشه.» و سرم را گرفتم زیرِ شیرِ آبِ سردِ روشویی. صدایِ مامان پشت بندِ صدایِ بابا آمد، «پاشم برات چایی و صبحونه آماده کنم؟» گفتم: «نه!» انگار که از قبل با هم هماهنگ کرده باشند و جوابِ همیشگی من را هم بدانند. دوباره مامان گفت: «پس از اون آب پرتقال های تویِ یخچال بخور.»…

ساعتِ شش صبح تویِ میدانِ سپاه جماعتِ علاقمند و مشتاقِ سربازی بودند که چه جور از سر و کول هم بالا می رفتند و برایِ اعزام شدن سر و دست می شکستند. دژبانِ جلویِ در یک سینی اسفند دستش گرفته بود و باد، اسفندهایِ دود شده را به صورتمان می زد. تویِ حیاط بزرگی رویِ زمین نشستیم، میله پرچم نیمه افراشته بالایِ سرمان بود. صدایِ یکی از بین جمعیت آمد که: «همه منتظرند بهشون بگن برید شنبه بیاید، آخرِ هفته رو به کارایِ عقب مونده شون برسن.» ساعت شش و ربع شده بود و جمعیتِ مشتاق هنوز مثلِ سیل از درِ ورودی سرازیر می شدند، یکی داد زد: «اونایی که تازه میان رو همون جلویِ در نگه دارید.» و خودش پشتِ تریبون رفت و شروع کرد به توصیه های همیشگی، بعد تند و تند و پشتِ سرِ هم اسم مراکز آموزشی را اعلام کرد. «صفرپنجِ کرمان بره سمتِ چپ صف بگیره…»، «نزاجایِ پاسداران گوشه ی سمتِ راستِ حیاط»، «صفردو با چند قدم فاصله کنار نزاجایِ پاسداران بایست.» و آدم ها بودند که از داخلِ صف ها بیرون می آمدند و تازه واردها جایشان را پر می کردند.

نوبت ما که رسید، برگه های سفیدمان که اسمِ مرکز آموزشی مان آن تو آمده بود را جمع کردند و برگه ی دیگری دستمان دادند که آدرس پادگانِ آموزشی تویِ آن آمده بود. قرار شد فردا ساعتِ هشتِ صبح خودمان را پادگانِ آموزشی معرفی کنیم تا ببینیم چه خوابِ دیگری برایمان دیده اند. سرِ راهِ برگشت رفتم آرایشگاه دادم موهام را با نمره ی چهار زدند.

سلام سربازی…

پی نوشت: تا پانزده تیر بهمان مرخصی دادند و دوباره روانه ی خانه مان کردند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s