اگر این فکرها ذهن را آزاد می‏ گذاشتند چه کارها که نمی کردم…

آدمِ این اواخرِ تویِ وجودِ من موجود غریبی است که خودم هم سخت به جایش می‏ آورم، آدمِ مضطربِ پریشان حالی که مدام فکر و خیال می‏ بافد و خودش اسمش را رویا می‏ گذارد… آدمِ پر از وسواسِ دیوانه‏ ای که دنبالِ هر حرف و نگاهی پیِ منظوری می‏ گردد و وحشتناک مته به خشخاش می‏ گذارد… آدمِ حساسی که به شنیدنِ هر صدای پچ پچی گوش‏ تیز می‏ کند که مبادا منظورِ صحبت‏شان خودش باشد… آدمِ ناتوانی که بلد نیست حقِ خودش را بگیرد و هرچه دست و پا می‏ زند بالا نمی‏ آید، انگار که دکمه‏ ی طبقه‏ ی چهارم را زده باشد و آسانسور تویِ طبقه‏ ی دوم گیر کرده باشد و او هم همان‏ جا مانده باشد و هیچ راهِ دیگری، هیچ راهِ فرارِ دیگری برایش نباشد… آدمی که دارد شک می‏ کند به تمامِ باورها و اعتقاداتش که زمانی فکر می‏ کرد برایِ همیشه قطعی‏ اند و تغییر ناپذیر و می‏ ترسد و احساس بیچارگی می‏ کند که این شک برایش مقدمه‏ ی هیچ یقینی نباشد… حتی نوشتن هم برایِ این موجودی که این روزها به جایِ من فکر می‏ کند و حرف می‏ زند و تصمیم می‏ گیرد تسکین نیست. مدام وردِ زبانش این است که باید یک کاری کرد و حالا می‏ خواهی چه بکنی؟ و تصمیم‏ ات چیست؟ و من نمی‏ دانم از چه راهی باید با این آدمِ تویِ وجودم از درِ سازش در بیایم که همین‏طور سرِ جایم بنشینم و قدم از قدم برندارم و مثلِ همیشه هیچ‏ کاری نکنم؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”اگر این فکرها ذهن را آزاد می‏ گذاشتند چه کارها که نمی کردم…

  1. آقا مسعود بلا به دور, به گمانم تبعات بعد از فارغ التحصیلیه. نگران نباش همه یه دوره ائی از این وسواسا پیدا می کنن اتفاقا اگه بهش خوب گوش کنی یه پله ترقی برات میشه. برنامه ریزی کن و با دوستائی بگرد که برای رسیدن به هدفت کمکت کنن.
    موفق باشی.

  2. اینکه باورها و اعتقادات قطعی باشند، در واقع می دانیم یا ناخودآگاه می دانیم که اینطور نیست. آدمی همواره تلاش نموده که قطعیت باورهایش را اثبات و احساس کند تا بتواند در سایۀ آن به زندگی با نوعی اعتماد و اطمینان درونی ادامه دهد اما این تلاش جز دوره های کوتاه مدت ثمری ندارد. تنها می توانم بگویم با توجه به اینکه ما همگی در این احساس و در تلاش برای غلبه بر آن اشتراک داریم مسئله تا حدی قابل تحمل تر می شود. گذار از مراحل زندگی وقتی مبنای فکر و احساس ما، درک مستقل از خود و زندگی بر مبنای اندیشه و انتخاب خود است در جایی به احساس شادمانۀ فردیت و رشد منجر می شود و در جایی دیگر (زمان مواجهه با به هم ریختن مبانی و مفروضات) به اندوه و نگرانی و ناکامی می انجامد. چاره ای ندارید تا به تلاش خود ادامه بدهید: موجود غریب خود را بشناسید و درک کنید و همراهی. چه بسا نیاز باشد که راه رفته را به عقب بازگردید و راه را از نو بیابید…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s