از این تنهایی ها

آخرِ شب‏ها می‏ نشستم تویِ اتاق به اس ام اس فرستادن برایِ بچه‏ ها که «کجایید؟» و «چه می‏کنید؟» و «در چه حالید؟»، گاهی حتی یک چیزهایِ لوسِ بی معنی مثلِ «چه هوایِ خوبی شده امشب» یا «کاش این بارونه حالا حالا بزنه…»

حالم خوب نبود، دنبالِ بهانه می‏ گشتم که سرِ صحبت را با یک کدام‏ شان باز کنم، منتظر بودم یک نفر جواب بدهد «دردت چیه تو؟» و بعد من سفره‏ ی دلم را باز کنم. دنبالِ یک نفر بودم که فقط گوش کند و گوش کند و گوش کند… آدمی که بی‏ دلیل نصیحت نکند، امید واهی ندهد، عجله نداشته باشد که زودتر حرفهایِ تو تمام بشود و یک حرفی در جوابت بزند که فقط یک چیزی گفته باشد.

یک چیزِ گَندی توی وجودم بود که حالم را بد می‏ کرد، اما درکش نمی‏ کردم، نمی‏ دانستم از چیست و کجاست فقط می ‏دانستم باید درباره‏ اش با یک نفر حرف می‏ زدم. دنبالِ مخدری می‏ گشتم که تسکین ‏ام بدهد. کارم شده بود منتظر نشستن و نگاه کردن به گوشی، صدایی که از گوشی در نمی‏ آمد اضطراب می‏ گرفتم. فکر می‏ کردم با این اس ام اس ها اتفاقی باید بیفتد. اتفاق که نمی ‏افتاد، جواب که نمی ‏دادند پرخاش می‏ کردم، زنگ می‏زدم بهشان و پشتِ تلفن داد می‏ کشیدم که «کجایید شما؟» و «چرا هیچ‏کدامتان خبری ازتان نیست؟»، تویِ دلم بهشان فُحش می‏ دادم، فورا می ‏نشستم در مقامِ قاضی، متهم‏ شان می‏ کردم که این‏ها فقط وقتِ بدبختی‏ شان یادِ من می‏ افتند، خودم را بابتِ تنهایی که داشتم محق می‏ دانستم که نقشِ مظلومِ ماجرا را داشته باشم.

یک بار که داشتم با یکی از همین بچه ها حرف می زدم خیلی ناخواسته و بدون منظور برگشت گفت: «چرا بعضی ها تنهایی شان را چماق می‏کنند تویِ سر بقیه؟ تو یا تنهایی ات را دوست داری که دیگر نالیدن معنی نمی دهد یا تنهایی دارد اذیتت می کند که باید دنبالِ راه حل برای فرار از تنهایی ات بگردی.»

من بلد نبودم دنبالِ راه حل بگردم، هنوز هم بلد نیستم. بلد نبودم آدم ها را و بعد لذت هم زبانی و همراه شدن با آنها را کشف کنم، هنوز هم بلد نیستم.  من فقط داشتم به یک نیاز جواب می دادم، نیازی که ساده بود ولی به این راحتی ها برآورده نمی شد.

با من حرف بزن.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”از این تنهایی ها

  1. به سوی هم گام برمی داریم/به یک زبان سخن می گوییم/و به اندازه رویاهایمان تنها می مانیم.
    این داستان ما،دوستان و رابطه هامون…تنهایی و دیده نشدن تمام اون نیازهای ساده و کوچک .قصه به یه نقطه ختم میشه…ماییم و کنج تنهایی مون،حالا گیرم که تو مرکز یه دایره بزرگ از جمع دوستامون ایستاده باشیم.

  2. وقتی این پست رو خوندم دلم خیلی گرفته بود از همین تنها بودن خودم و زدم زیرگریه ، یک ساعتی گریه کردم بعد آمدم اینجا برای اولین بار کامنت بگذارم !
    » یا تنهایی ات را دوست داری که دیگر نالیدن معنی نمی دهد یا تنهایی دارد اذیتت می کند که باید دنبالِ راه حل برای فرار از تنهایی ات بگردی.» چرا کسی به من این جمله رانگفته بود تا حالا ؟ چرا به ذهن خودم نرسیده بود! من از نظر فیزیکی آدم تنهایی نیستم خانواده و دوستان محدودی دور و برم هست ولی به قول شما بعد از این همه سال هنوز آدم ها رابلد نیستم و راه هم کلام و هم زبان شدن با آدم های جدید را نمی دانم … نیازی که ساده است ولی من راه برآورده کردنش را بلد نیستم … گاهی مثل شمااس ام اس میزنم … ولی هیچ وقت به درد بخور نبوده است !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s